تبليغاتX
برای عزیزترین گل همیشه عاشق
 
 
   
 
 

 

هر شب ستاره ی دنباله دارو به در خونتون می فرستم ، هر روز شبدر چهار برگو

 

 تو  کفشت می ذارم ، هر لحظه برات دعا می خونم تا ایمان بیاری که هیچ آرزوی

 

محال نیست ! 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

نشسته ماه بر گردونه عاج .

به گردون مي رود فرياد امواج .

چراغی داشتم، كردند خاموش،

خروشی داشتم، كردند تاراج.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

در همه عالم كسی به ياد ندارد

نغمه سرايی كه يك ترانه بخواند

تنها با يك ترانه در همه ی عمر

نامش اينگونه جاودانه بماند

صبح كه در شهر، آن ترانه درخشيد

نرمی مهتاب داشت، گرمی خورشيد

بانگ: هزار‌آفرين ! زهرجا بر شد

شور و سروری به جان مردم بخشيد

نغمه، پيامی ز عشق بود و ز پيكار

مشعل شب های رهروان فداكار

شعله بر افروختن به قله كهسار

بوسه به ياران، اميد و وعده به ديدار

خلق، به بانگ "مرا ببوس" تو برخاست!

شهر، به ساز "مرا ببوس" تو رقصيد!

هركس به هركس رسيد نام تو را پرسيد

هر كه دلی داشت، بوسه داد و ببوسيد

ياد تو، در خاطرم هميشه شكفته ست

كودك من، با "مرا ببوس" تو خفته ست

ملت من، با "مرا ببوس" تو بيدار

خاطره ها در ترانه ی تو نهفته ست

روی تو را بوسه داده ايم، چه بسيار

خاك تو را بوسه مي دهيم، دگر بار

ما همگي " سوي سرنوشت"  روانيم

زود رسيدي ! برو، "خدا نگهدار"

"هاله" ی مهر است اين ترانه، بدانيد

بانگ اراده ست اين ترانه، بخوانيد

بوسه ی او را به چهره ها بنشانيد

آتش او را به قله ها برسانيد

 

فریدون مشیری

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

لب دريا، سحر گاهان و باران،

                                   هوا، رنگ غم چشم انتظاران،

                                                                      نمی پيچد صدای گرم خورشيد،

                                    نمی تابد چراغ چشم ياران !

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

اهل كاشانم.
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي .
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت .
دوستاني ، بهتر از آب روان .
 

و خدايي كه در اين نزديكي است :
لاي اين شب بوها ، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب ، روي قانون گياه .
 

من مسلمانم .
قبله ام يك گل سرخ .
جانمازم چشمه ، مهرم نور .
دشت سجاده ي من .
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف .
سنگ از پشت نمازم پيداست :
همه ذرات نمازم متبلور شده است .
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ي سرو.
من نمازم را ، پي « تكبيرة الاحرام » علف مي خوانم،
پي « قد قامت » موج .
 

كعبه ام بر لب آب
كعبه ام زير اقاقي هاست .
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهربه شهر.
 

« حجر الاسود » من روشني باغچه است .
 

اهل كاشانم
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود .
چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
پرده ام بي جان است .
خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است .
 

اهل كاشانم .
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند ، به سفالينه اي از خاك « سيلك » .
نسبم شايد ، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد .
 

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف ،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،
پدرم پشت زمان ها مرده است .
پدرم وقتي مرد ، آسمان آبي بود ،
مادرم بي خبر از خواب پريد ، خواهرم زيبا شد .
پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند .
مرد بقال ازمن پرسيد: چند من خربزه مي خواهي ؟
من ازاو پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟
 

پدرم نقاشي مي كرد .
تار هم مي ساخت ، تار هم مي زد .
خط خوبي هم داشت .
 

باغ ما در طرف سايه ي دانايي بود .
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه ،
باغ ما نقطه ي برخورد نگاه و قفس و آينه بود .
باغ ما شايد ، قوسي از دايره ي سبز سعادت بود .
ميوه ي كال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب .
آب بي فلسفه مي خوردم .
توت بي دانش مي چيدم .
تا اناري تركي بر مي داشت، دست فواره ي خواهش مي شد .
تا چلويي مي خواند ، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت .
گاه تنهايي ، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد .
 

شوق مي آمد ، دست در گردن حس مي انداخت .
فكر ، بازي مي كرد
زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد ، يك چنار پر سار .
زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود .
يك بغل آزادي بود .
زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود .
 

طفل پاورچين پاورچين ، دور شد كم كم در كوچه ي سنجاقكها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون
دلم از غربت سنجاقك پر.
 

من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه ،
من به باغ عرفان ،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله ي مذهب بالا .
تا ته كوچه ي شك ،
تا هواي خنك استغنا ،
تا شب خيس محبت رفتم .
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق .
رفتم ، رفتم تا زن ،
تا چراغ لذت ،
تا سكوت خواهش ،
تا صداي پر تنهايي .
 

چيزها ديدم در روي زمين :
كودكي ديدم . ماه را بو مي كرد .
قفسي بي در ديدم كه در آن ، روشني پرپر مي زد .
نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت .
من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوبيد .
ظهر در سفره ي آنان نان بود ، سبزي بود ، دوري شبنم بود ،
كاسه ي داغ محبت بود .
 

من گدايي ديدم ، در به درمي رفت آواز چكاوك مي خواست
و سپوري كه به يك پوسته ي خربزه مي برد نماز
 

بره اي را ديدم ، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم ، يونجه را مي فهميد.
در چرا گاه « نصيحت » گاوي ديدم سير.
 

شاعري ديدم هنگام خطاب ، به گل سوسن مي گفت : « شما »
 

من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور.
كاغذي ديدم ، از جنس بهار .
موزه اي ديدم ، دور از سبزه ،
مسجدي دور از آب.
سر بالين فقيهي نوميد ، كوزه اي ديدم لبريز سؤال.
 

قاطري ديدم بارش « انشا »
اشتري ديدم بارش سبد خالي « پند و امثال » .
عارفي ديدم بارش « تنناها ياهو».
 

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد .
من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
من قطاري ديدم ، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.)
من قطاري ديدم ، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد .
و هواپيمايي ، كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشه ي آن پيدا بود :
كاكل پوپك ،
خالهاي پر پروانه ،
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه ي تنهايي .
خواهش روشن يك گنجشك ، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد .
و بلوغ خورشيد .
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح .
 

پله هايي كه به گلخانه ي شهوت مي رفت .
پله هايي كه به سردابه ي الكل مي رفت .
پله هايي كه به بام اشراق
پله هايي به سكوي تجلي مي رفت.
 

مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطره ي شط مي شست.
 

شهر پيدا بود:
رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ.
سقف بي كفتر صدها اتوبوس.
گل فروشي گلهايش را مي كرد حراج.
در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي مي بست.
پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.
كودكي هسته ي زردآلو را، روي سجاده ي بيرنگ پدر تف مي كرد.
و بزي از « خزر » نقشه ي جغرافي ، آب مي خورد.
 

بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب.
 

چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي ،
مرد گاري چي در حسرت مرگ.
 

عشق پيدا بود ، موج پيدا بود.
برف پيدا بود ، دوستي پيدا بود.
كلمه پيدا بود.
آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب.
سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حيات.
شرق اندوه نهاد بشري.
فصل ول گردي در كوچه ي زن.
بوي تنهايي در كوچه ي فصل .
 

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود .
 

سفر دانه به گل .
سفر پيچك اين خانه به آن خانه .
سفر ماه به حوض .
فوران گل حسرت از خاك .
ريزش تاك جوان از ديوار .
بارش شبنم روي پل خواب .
پرش شادي از خندق مرگ .
گذر حادثه از پشت كلام .
 

جنگ يك روزنه با خواهش نور .
جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد .
جنگ تنهايي با يك آواز .
جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل .
جنگ خونين انار و دندان .
جنگ « نازي » ها با ساقه ي ناز .
جنگ طوطي و فصاحت با هم .
جنگ پيشاني با سردي مهر .
 

حمله ي كاشي مسجد به سجود .
حمله ي باد به معراج حباب صابون .
حمله ي لشگر پروانه به برنامه ي « دفع آفات » .
حمله ي دسته ي سنجاقك ، به صف كارگر « لوله كشي » .
حمله ي هنگ سياه قلم ني به حروف سربي .
حمله ي واژه به فك شاعر .
 

فتح يك قرن به دست يك شعر .
فتح يك باغ به دست يك سار .
فتح يك كوچه به دست دو سلام .
فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي .
فتح يك عيد به دست دو عروسك ، يك توپ.
 

قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.
قتل يك قصه سر كوچه ي خواب.
قتل يك غصه به دستور سرود.
قتل مهتاب به فرمان نئون.
قتل يك بيد به دست « دولت ».
قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.
 

همه ي روي زمين پيدا بود:
نظم در كوچه ي يونان مي رفت.
جغد در « باغ معلق » مي خواند.
باد در گردنه ي خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند.
روي درياچه ي آرام « نگين » ، قايقي گل مي برد.
در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود.
 

مردمان را ديدم.
شهرها را ديدم.
دشت ها را ، كوه ها را ديدم.
آب را ديدم ، خاك را ديدم .
نور و ظلمت را ديدم.
و گياهان را در نور ، و گياهان را درظلمت ديدم.
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت ديدم.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم.
 

اهل كاشانم ، اما
شهرمن كاشان نيست .
شهر من گم شده است .
من با تاب ، من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام .
 

من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم .
من صداي نفس باغچه را مي شنوم
و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد .
و صداي ، سرفه ي روشني از پشت درخت ،
عطسه ي آب از هر رخنه ي سنگ ،
چكچك چلچله از سقف بهار.
و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره ي تنهايي .
و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،
متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح .
من صداي قدم خواهش را مي شنوم
و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ .
ضربان سحر چاه كبوترها ،
تپش قلب شب آدينه ،
جريان گل ميخك در فكر،
شيهه ي پاك حقيقت از دور.
من صداي وزش ماده را مي شنوم
من صداي ، كفش ايمان را در كوچه ي شوق.
و صداي باران را ، روي پلك تر عشق،
روي موسيقي غمناك بلوغ،
روي آواز انارستان ها.
و صداي متلاشي شدن شيشه ي شادي در شب ،
پاره پاره شدن كاغذ زيبايي،
پرو خالي شدن كاسه ي غربت از باد.
 

من به آغاز زمين نزديكم.
نبض گل ها را مي گيرم.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت.
 

روح من در جهت تازه ي اشيا جاري است .
روح من كم سال است .
روح من گاهي از شوق ، سرفه اش ميگيرد .
روح من بيكار است :
قطره هاي باران را ، درز آجرها را ، مي شمارد .
روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.
 

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن .
من نديدم بيدي ، سايه اش را بفروشد به زمين .
رايگان مي بخشد ، نارون شاخه ي خود را به كلاغ .
هر كجا برگي هست ، شوق من مي شكفد .
بوته ي خشخاشي ، شست و شو داده مرا در سيلان بودن .
 

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم .
مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن .
مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم .
مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم .
مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي.
 

تا بخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند ، تا بخواهي تكثير.
 

من به سيبي خوشنودم
و به بوييدن يك بوته ي بابونه .
من به يك آينه ، يك بستگي پاك قناعت دارم .
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد .
و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند .
من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم ،
رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را .
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد ، كبك كي مي خواند ، باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست ،
مرگ در ساقه ي خواهش
و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.
 

زندگي رسم خوشايندي است .
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،
پرشي دارد اندازه ي عشق .
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه ي دستي است كه مي چيند .
زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .
زندگي تجربه ي شب پره در تاريكي است .
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه ي مسدود هواپيماست .
خبر رفتن موشك به فضا ،
لمس تنهايي « ماه » ،
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر .
 

زندگي شستن يك بشقاب است .
 

زندگي يافتن سكه ي دهشاهي در جوي خيابان است .
زندگي « مجذور » آينه است .
زندگي گل به « توان » ابديت ،
زندگي « ضرب » زمين د رضربان دل ما،
زندگي « هندسه ي» ساده و يكسان نفس هاست .
 

هر كجا هستم ، باشم ،
آسمان مال من است .
پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است .
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچ هاي غربت ؟

من نمي دانم
كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست .
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله ي قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد ، واژه بايد خود باران باشد
 

چترها را بايد بست ،
زير باران بايد رفت .
فكر را ، خاطره را ، زير باران بايد برد .
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت .
دوست را ، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست .
زير باران بايد با زن خوابيد .
زير باران بايد بازي كرد .
زير باران بايد چيز نوشت ، حرف زد . نيلوفر كاشت.
زندگي تر شدن پي درپي،
زندگي آب تني كردن در حوضچه ي« اكنون » است .
 

رخت ها را بكنيم :
آب در يك قدمي است.

روشني را بچشيم .
شب يك دهكده را وزن كنيم ، خواب يك آهو را .
گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم .
روي قانون چمن پا نگذاريم
در موستان گره ذايقه را باز كنيم .
و دهان را بگشاييم اگر ماه درآمد .
و نگوييم كه شب چيز بدي است .
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ .
 

و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز .
 

صبح ها نان و پنيرك بخوريم.
و بكاريم نهالي سر هرپيچ كلام .
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت .
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند .
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد .
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون .
و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت .
و اگر خنج نبود، لطمه مي خورد به قانون درخت .
و اگر مرگ نبود ، دست ما در پي چيزي مي گشت .
و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده ي پرواز دگرگون مي شد .
و بدانيم كه پيش از مرجان ، خلائي بود در انديشه ي درياها.
 

و نپرسيم كجاييم ،
بو كنيم اطلسي تازه ي بيمارستان را .
 

و نپرسيم كه فواره ي اقبال كجاست .
و نپرسيم كه پدرها ي پدرها چه نسيمي . چه شبي داشته اند .
پشت سرنيست فضايي زنده .
پشت سر مرغ نمي خواند .
پشت سر باد نمي آيد .
پشت سرپنجره ي سبز صنوبر بسته است .
پشت سرروي همه فرفره ها خاك نشسته است .
پشت سرخستگي تاريخ است .
پشت سرخاطره ي موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد .
 

لب دريا برويم ،
تور در آب بيندازيم
و بگيريم طراوت را از آب .
 

ريگي از روي زمين برداريم
وزن بودن را احساس كنيم.
 

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
(ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين ،
مي رسد دست به سقف ملكوت .
ديده ام ، سهره بهتر مي خواند .
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است .
گاه در بستر بيماري من ، حجم گل چند برابرشده است .
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس .)
و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست .
مرگ وارونه ي يك زنجره نيست .
مرگ در ذهن اقاقي جاري است .
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد .
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد .
مرگ با خوشه ي انگور مي آيد به دهان .
مرگ در حنجره ي سرخ ـ گلو مي خواند .
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است .
مرگ گاهي ريحان مي چيند .
مرگ گاهي ودكا مي نوشد .
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد .
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پراكسيژن مرگ است.)
 

در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم .
 

پرده را برداريم :
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد .
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند .
بگذاريم غريزه پي بازي برود .
كفش ها را بكند ، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند .
چيز بنويسد.
به خيابان برود .
 

ساده باشيم .
ساده باشيم چه در باجه ي يك بانك چه در زير درخت .
 

كار ما نيست شناسايي « راز» گل سرخ ،
كار ما شايد اين است
كه در « افسون » گل سرخ شناور باشيم .
پشت دانايي اردو بزنيم .
دست در جذبه ي يك برگ بشوييم و سر خوان برويم .
صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم .
هيجان ها را پرواز دهيم .
روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم .
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي « هستي » .
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم .
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم .
نام را باز ستانيم از ابر ،
ازچنار ، از پشه ، از تابستان .
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم .
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.
 

كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم .

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

خوش بين گل را می ‌بيند و خارهايش را نه.

 بد بين بر خارها تأمل می ‌كند گل را به تمامي از ياد می ‌برد.

 كسی نمی ‌تواند بر شما چيزی آشكار كند مگر آنچه را
كه در نيم خواب دانشتان آرميده است.

 كسي كه به آرزوهای كوچك و دست نيافتنی خيره
می ‌شود در ديدن و تشخيص آرزوهای بزرگ

 دچار مشكل خواهد شد.

دشمنم گفت: دشمنت را دوست دار! پذيرفتم و به خود
عشق ورزيدم.

 

جبران خلیل جبران

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

امروز که محتاج توام جای تو خالی است
فردا که بيايی به سراغم نفسی نيست
در من نفسی نيست نفسی نيست
در خانه کسی نيست
مکن امروز را فردا
بيا با ما
بيا با ما

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  بی ‌تو، مهتاب شبی، باز از آن چه گذشتم،
همه ‌تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانه‌ی جانم، گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه‌ی ماه فروريخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد: تو به من گفتی:
ـ «از اين عشق حذر كن!
لحظه‌ای چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينه‌ی عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛
باش فردا، كه دلت بادگران است!
تا فراموش كنی ، چندی از اين شهر سفر كن!»
با تو گفتم: «حذر از عشق!؟ ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم...»
بازگفتم كه: «تو صيادی و من آهوی دشتم
تا بدام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»
اشكی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، ناله‌ی تلخي زد و بگريخت...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه: دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آرزده خبر هم،
نكنی ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بی ‌تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

مه ريخت مهر لبخند در بوستان نرگس

      هستی شد از حضورت هم آشيان نرگس

                           در بيقراری گل ای آرزوی پنهان

                                  يک باره پرده برگير جانا به جان نرگس

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  مي گفت از يک انسان دردمانده بنويس کسي که دلاورانه تا حد مرگ آرزو هايش جنگيد

اما شکست خورد. کسي که ماند اما او تنهايش گذارد.

کسي که حال خوراکش حسرت گذشته هاست و خيالش درد فراق وتنها بيغوله ي اتاقش

 پناه درد هايش است.

گفت از من بنويس،مني که جز آه و افسوس کاري نمانده است برايم .

مني که با آرزوهايم کاخي ساختم زيبا اما افسوس که چه زود فرو ريخت اين کاخ روياها.

مي گفت از کسي بنويس که مي خندد نه از روي شادي بلکه از روي بيچارگي.

مي گفت بنويس از کسي که ميگريد نه از سر شوق بلکه از روي درد .

مي گفت بنگار هر آنچه نهفته است در من.آهي و فريادي لازم است و دنيا تنگ تر از فريادم.

مي گفت در آسمان رويا هايش ديگر ستاره اي باقي نمانده تا غصه هايش را با آنان بگويد.

مي گفت نه برايم دنيا را رنگيست و نه بهشت را اميدي و گفت بهشت بی یار چون

جهنمی ست مرا. و من ماندم که چه گویم.گویی همه ی حرف هایم را می دانست و

من ماندم.و حال که دست نا جوانمرد روزگار او را مجروح ساخته دوایی می خواهم

برای روحش و تو آیا می دانی دوای دل زخمی چیست؟  

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

وقتی چشمهايمان را ميبنديم و روز و شب ها را شب و روز ميکنيم

و برميگرديم به سالهای کودکی  قبول که دلتنگ ميشويم برای تک تک لحظاتش

اما هميشه لبخند ميزنيم  به سادگیِ خنده هامان ، سادگیِ اشکهامان

سادگیِ رنگهایِ وجودمان و سادگیِ خطوطِ نقاشيهايمان...

يک دختر با موهای بافته يا دم اسبی  يک پسر  يک خانه و چند گل ....

خورشيد هم که گرمِ گرم ميتابيد و از لابه لای کوهها سلام ميکرد

در آخر هم برای اثبات پاکی وجودمان چند قطره آب يا درياچه يا دريا ميکشيديم...

يادش بخير ..!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

دوست داشتنت را ، آرزوی داشتنت را  حس مينامند  

يک  حس زودگذر...

ميگويند بزرگ شوی فراموش ميکنی !!!!؟؟؟؟

عجيب اينست اين حس آنقدر در وجودم شعله ور ميشود که دلم را ميفشارد

به درد می آورد و ميسوزاندش....

باز هم يعنی زودگذر است و فراموش نشدنی؟!!!!!

آرزويم اين روزها اين است که

                                     يک شبه بزرگ شوم

                                                             بزرگ....

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

زندگی آب تنی كردن در حوضچه «اكنون» است.

 خود را از گذشته و آينده رها کن لحظه ها را درياب

 اميدوارم در اين سفر حقيقت را دريابيم ... که عشق فرياد بلند حقيقت است ...

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

 

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غم ها.

 

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

 

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

 

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

 

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمين مال من است

چه اهميت دارد

گاه اگر می‌رويند

قارچهای غربت ؟

 

من نميدانم که چرا می‌گويند اسب حيوان نجيبی است ؟

کبوتر زيباست

و چرا در قفس هيچ کس کرکس نيست ؟

گل شبدر چه کم از لالهء قرمز دارد ؟

چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  اندازه گيری عشق آن است که بدون اندازه دوست داشته باشی .

در زندگی موقعيتهايی نادر يافت می شود که شخصی را دوست داشته باشی

و او هم در ازايش دوستت داشته باشد ،

بنابراين

وقتی آن را يافتی از دست مده ، شانس ممکن است ديگر به سمت تو نيايد !! علی ....

                        
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  آدم هميشه به چيزايی ميرسه که زياد نميخوادشون.

                                چیزی رو که واقعا ميخوای خيلی خيلی سخت بهش ميرسی . 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  يه موقع هايی توی دلت ميخوای فرياد بزنی که کسی نشنوه ولی همه ميشنون.

 يه موقع هايی هم بلند بلند داد ميزنی ، فرياد ميزنی جوری که همه بشنون ولی کسی نميشنوه.

 دنيا همينه ديگه.

 همه چيش بر عکس .

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

ای رود ها ! غصه های مرا با خود ببريد .

 ای باد ها اندوه را از من دور کنيد.

ای دوست مرا در آغوش بگير آنگونه که من به تو عشق ميورزم و شايسته ام است .

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  حرف اضافه

شعر اضافه است

بيرون مي ريزد

تا تنها

تو

در من باشي

سپور هر صبح خالي مي كند

دفترم را

چيزي كه درش نباشي

آشغال است!

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  اشک رازيست لبخند رازيست عشق رازيست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نيستم که بگويي

صدا نيستم که بشنوی

نغمه نيستم که بخوانی

درخت با جنگل سخن می گويد

علف با صحرا ستارها با کهکشانها

ومن با تو سخن می گويم

دستت را به دست من بده

دستهای تو با من آشناست

سخن می گويد بسان ابر با توفان

بسان پرنده که با بهار سخن می گويد

چرا که من ريشه های تو را دريافته ام

و اين را بدان که تپش قلبم هر لحظه به ياد توست

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

قبول٫ اينکه  تو هفت آسمان سری از من

                                       ولی نبايد از اينگونه بگذری از من

چه می شود که عليرغم اين همه دشمن

                                   به سينه ات بزنی سنگ ديگری از من

در اين کشاکش قسمت بيا سهيم شويم

                                   عزيزی از تو و اين بی برادری از من

نترس از اينکه کسی سد راهمان بشود

                                       رسوم دلبری از تو دلاوری از من

تصور همه کاری برايم آسان است

                                   به جز تصور اينکه تو بگذری از من

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

نگاهش معصوم

پراز تمنا

و چون آهويی اسير صياد

صدايش چون ترنم آواز مجنون

که از حنجره ای بغض آلود

بر دشت غريب عشق طنين انداز است...

و دستانش پر از تب

که در هنگام نوازش ،چون کوره آتش

رگ های سرد وجودم را می سوزاند

قلبش سرای آرزو

دشت سبز خيال

آنجا که چکاوکان شکسته بال

چون من آشيانه می سازند...

دلش چون اقيانوسی ناآرام

پراز تلاطم امواج خروشان عشق

و من مسافری از تبار ليلی

که ديوانه وار بر بلم شکسته خويش نشسته

و در دايره عشق از او کمک می جويم

... امشب شبی است که می شنوم صدای قدمهايش را

عطر دل انگيز تنش را

که می پيچد بر کوچه بن بست شقايق

او می آيد

او که اعجوبه عشق است

و من عجيب عاشق...

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

رسمي كه

              ميان من و تو

                               كرده بروز ،

                                             انداخته ما را

پي هم

             هر شب و روز،

                            برخورد دو خط

                                             به نقطه مي انجامد

اما

        من و تو

                     سه نقطه داريم هنوز !!

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 
 

با « نه» شنيدن از تو كه من كم نمی‌شوم!
مجنون‌ نمـــای مــردم عالم نمی‌شوم

 

اين اوّليـــن خطای تو، حوّای سنگدل
پنداشــــتی بدون تو آدم نمی‌شوم

 

بعد از تو ای خزان ‌زده ديگر برای هر
شبوی تشنه ‌لب ‌شده شبنم نمی ‌شوم

 

دلخور نشو عزيز! از اين خُلقِ بی خيال
گفتم كه بی تو پاپيی خُلقم نمی ‌شوم

 

آه ای نگاه‌های تماشـــا، خدا وكيل!
علّاف چشم‌هـــای شما هم نمی ‌شوم

 

بگذار صـادقـانه بگـويـم بدون تو
هر كار می كنم... نه... نه... آدم نمی شوم


خدايا چگونه زيستن را به من بياموز خود چگونه مردن را

 خواهم آموخت




 

اگرنمی توانی بلوطی برفراز تپه ای باشی

بوته ای دردامنه كوهی باش

ولی بهترين بوته ای باش كه كنار راه میرويد

 

اگرنميتوانی درخت باشی بوته باش

اگر نمی توانی بوته ای باشی علف كوچكی باش

وچشم اندازكنار شاهراهی را شادمانه تركن

 

اگر نمی توانی نهنگ باشی فقط يك ماهی كوچك باش

ولي بازيگوش ترين ماهی درياچه !

اگر نميتوانی بزرگراه باشی كوچه راه باش

اگر نمی توانی خورشيد باشی ستاره باش

با بردن وباختن اندازه ات نمی گيرند

هرآنچه هستی بهترينش باش

بعضيها برای رسيدن به يك زندگی راحت عمری زجر ميكشند

بعضی ها نان جوانيشان را ميخورند وبعضيها نان موی سپيدشان
 
را بعضی ها صدای آب را ترجمه ميكنند

بعضيها صدای دل خودشان را هم نمی شنوند




 

شاعری يک غزل بهانه کشيد

                                  روزا رو مثل شب شبانه کشيد

                                                                               ياد دوران کودکی افتاد

هی زمين و درخت و خانه کشيد

                                حس دلتنگی عجيبی داشت

                                         آه سردی از اين زمانه کشيد

سالها هی فريب خود را داد

                                    خار را شکل يک جوانه کشيد

                                                                           بارها روی تخت خسته شب

درد و فرياد  مخفيانه کشيد

                                  ديد ديگر نمی شود اما

                                     تاب اين اشک را به شانه کشيد

مثل آتش به زير خاکستر

                                با کمی باد هی زبانه کشيد

                                       آخرش سوخت تا برنده شد

سوخت تا از خودش نشانه کشيد



 

ما یاران خمیده رسالت

       تابوت های منتظر هستیم

      عقرب های بشارت شریانهای بسته 

                            ما همه ناگفته ها هستیم.




 

 وغم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشياست.
 خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله ای هست .
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است.
برای خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله ای هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب می بخشند.
و خوب می دانند
كه هيچ ماهی هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شب ها ، با زورق قديمی اشراق
در آب های هدايت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پيش می رانند.
- هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از كوچه باغ های حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزونی ! - نه ،
صدای فاصله هايی كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها می روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روی نور می خوابند.




 

Buy flowers, fresh fruit and premium meat online.

 

که هستم و از کجا آمده ام؟برای چه در این زندان تنگ به بند افتاده ام؟ که باید باشم

و به کجا باید بروم؟افسوس! می میرم

و هنوز معنی تولد را ندانسته ام !نیست میشوم و هنوز به حقیقت هستی ره نبرده ام!

ای روح مرموز ای میزبان ناشناس ای انکه در عین شناسایی هنوز نام حقیقی ات

را ندانسته ام پرده از این معما بردار و به من بگو:

پیش از آنکه بدین منزلگه تیره فرود آیی و در تن من مسکن گزینی کجا بودی؟

چه می کردی و به فرمان که می زیستی؟

کدام اراده ای به تو فرمان داد که بر روی این زمین بی ثبات فرود آیی؟ چه نیرویی

از سرای ملکوتی خود به دورت کرد

تا در این کالبد خاکی خانه گزینی؟

                                                                                                                                                                                             

خداوندا!

مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان اضطرابهای بزرگ غم های ارجمند و

حیرت های عظیم را به روحم عطا کن

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز را بر جانم ریز.

                                                                                                                 "دکتر علی شریعتی"

 

ای خدای بزرگ نگاهی به چشمان خسته ام به قلب پر از دردم و به آوای پر از آهم کن

و به راز و نیازهای شبانه ام پاسخی ده و نگاه پرنورت را هیچ وقت از من مگیر

 تا شاید با نور نگاهت شعله ی فانوس دلم روشن شود.

 

آه چه خوب بود اگر در این لحظاتی که روح پر هیجان می خواهداین کالبد تنگ را

درهم شکند و بگریزد خدای بزرگ از فراز

 آسمان ها

آرزوی ما را می پذیرفت و فرمان آزادیمان را از بند زندگی می داد آن گاه روح ما در

یک لحظه ملک وجود را ترک می گفت

و دیوانه وار به سوی سرچشمه ی خویش می شتافت.

 

فرو ریزید ای اشک های سوزان!

با آرامش همیشگی خود فرو ریزید و در این ریزش لحظه ای درنگ مکنید.

زمانی خانه ی شما دلی پر شور و سینه ای پر هیجان بود افسوس که اکنون مسکنتان

به جز گونه ای زرد و چهره ای پژ مرده نیست!

 

ای بیداری رویاهای شیرین من نمی دانم مهر تو را دستان پینه بسته کدامین باغبان

در باغچه دلم کاشت

کاش برای همیشه با من باشی و در کنارم بمانی






 
 
تقدیم به محبوب ترين گلم که جونم کمترین
چیزیه که براش می دم

زندگیم مهر دلم به پریان عاشق قسم که هیچ گاه از یادت غافل نمی شوم

 و ناقوس طلایی قلب تو صدا و آهنگ وصال را برایم می نوازد

و آنگاهست که عشقت همانند آتشی از بدن گرم و سوزانم شعله

می گیرد و مرا هر لحظه می سوزاند و خانه دلم را خاکستر می کند

و من نیز خود را با باد ها همراه و هم قدم می سازم و دل را در پستوی

انتظار به این سو و آن سو می کشانم

و آن قدر بر بام عشقت می نشینم تا روزی نسیم مرگ بیاید و با تند باد

روزگار همراه شود و مرا با خود به دیار دلباختگان ببرد

آنگاهست که عشقت برای همیشه در نهانخانه دل باقی می ماند

و رازی از رازها را به زیر بستر سرد خاک می برد .




دوستتدارم




 

 ازمیان لحظه های ناب از میان انبوهی چشم ها نگاهی آشنا روح خسته ام را نوازش می داد

و مرا تا فراسوی نافرجامی می کشاند. نگاهش آشنا بود اما نمی شناختمش تنها او را با نگاه عاشقش دریافتم

و تنها با او بود که پیوند دوباره عشقی زیبا را در دفتر خاطرات زرین زندگیم ورق زدم

نمی دانم از کجا و از چه بگویم اما با تمام وجودم می گویم که تو نوازشگر قلب خسته ام هستی و همیشه دوستت دارم . 

نگار من ای زباترین بهار من در تمام لحظه های زندگی که در پیش اشت یاد و خاطره تو همراه و همقدم

شب های تار بی کسی هایم می باشد پس بیا

باری دیگر این قلب شکسته را نوازش کن که تشنه نوازشم




 

 

دوستم بدار نه با لبخند عاشقانه و نوای نی و ارمغان گل

مرا با دل و اشک خودت دوست بدار همچنان که من نیز تو را چنین دوست دارم .




 
 
تقدیم به (( ن . ر)) عزیزم که عمر و زندگی و همه وجود منه

 

اندیشیدن به چشمان بی پروای توست که خواب ناز را از دیدگانم

می رباید.

پیوند دست های من و توست که شوق زندگی در دلم می رویاند.

صدای آشنای توست که مرا پیوسته به سوی خود می خواند.

شبنم اشک های توست که بر چهره ام گلهای غم می کارد.

اندوه از دست دادن توست که غبار مرگ بر دلم می افشاند.


 



 

من گرفتار سنگينی سكوتی هستم كه گويا قبل از فريادی لازم است

من تمام هستی‌ام را در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان آتش زدم ، كشتم

من بهار عشق را ديدم ولي باور نكردم

يك كلام در جزوه‌هايم هيچ ننوشتم

من زمقصدها پی مقصود‌های پوچ افتادم

تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در يادم

من به عشق منتظر بودن

همه صبرو قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم رفت

يارم رفت




 
بی تو اما چه بهاری بود؟
 

گفتم ای يار بهار آمد و شورانگيزم                    بی تو اما چه بهاری ؟ كه پر از پائيزم

زير سقفی كه تو را ـ آه ـ تو را كم دارد                     از غم دايره عجز و عزا لبريزم

در پس جام نهان می‌شوم و می‌يابد                      ميدرد غم جگرم را ، به كجا بگريزم

آه ، شن های روان ، كوه فرو ريخته اند             ياری ام كن كه غريبانه فرو ميريزم …

آن كه مانند شب زلزله ويرانم كرد                           كاش بازآيد و با ياری او برخيزم


 



 
نمي دونم يادت مياد چقد ر بهت قول مي دادم
بدقولي كه مي كردم بهت شاخه گل مي دادم

چقد قشنگ بود اون روزا روزايي كه با هم بوديم
هيچي تو فكر ما نبود ، فقط براي هم بوديم

يادته به من مي گفتي كه چقدر دوست دارم
گفتي واست مي خوام هزرا گل رز بكارم

چه دنيايي بودن اون زمون ، دنياي عشق منو تو
هزار هزار گناه من گم مي شد تو اشكاي تو

حالا چرا بين من و تو اين همه فاصله هست
دنبال اينم ببينم تو دلت عاطفه هست

تو رفتي و من موندم ، با اين چشاي بسته
چشايي كه منتظره ، به ديدنت دلبسته

حالا مي خوام يه بار ديگه نامه هات و مرور كنم
يادمه نوشته بودي كه كنارت مي مونم

ديگه فايده نداره اين نامه هارو بخونم
اخه ازحرفاي تو، كه تو نامست مي دونم

دل بهم ميگه برو ، برو و پيداش بكن
اخر خط رسيدي بشين و صداش بكن

آره من دارم ميام ، با هزار قسم ميام
به خدا قسم دادم ، رنگ چشمات و مي خوام




 

عشق یعنی تا سحر دریا شدن          مثل یک پروانه بی پروا شدن

عشق یعنی سر به زیر انداختن            در حریم دلبری جان باختن

عشق یعنی بر سر دار امدن                   بی محابا دیدن یار امدن

عشق یعنی پر زدن بی بال و پر          دیده را دریا نمودن تا سحر

عشق یعنی گم شدن در جام می        راز دل بی پرده بشنیدن به نی

عشق یعنی زندگی را ساختن             سر به پیش پای دل انداختن

عشق یعنی بی ریایی سادگی             پاک بودن بی غشی افتادگی



 

 ديگر، در قلب من ، نه عشق نه احساس

ديگر، در جان من ، نه شور نه فرياد

  دشتم، اما در او نه ناله مجنون !

 كوهم، اما در او نه تيشه فرهاد !

 هيچ نه انگيزه ای، كه هيچم ، پوچم !

 هيچ نه انديشه ای ، كه سنگم ، چوبم !

 همسفر قصه های تلخ غريبم

 رهگذر كوچه های تنگ غروبم

 آن همه خورشيدها كه در من مي سوخت

 چشمه اندوه شد ز چشم ترم ريخت !

 كاخ اميدی كه برده بودم تا ماه

 آه ، كه آواز غم شد و به سرم ريخت!

 زورق سرگشته ام كه در دل امواج

 هيچ نبيند ، نه ناخدا ، نه خدا را

 موج ملالم كه در سكوت و سياهی

 می كشم اين جان از اميد جدا را

 می گذرم از ميان رهگذران ، مات

 می شمرم ميله های پنجره ها را

 می نگرم در نگاه رهگذران ، كور

 می شنوم قيل و قال زنجره ها را.



 

آسمان بوسه ای بر زمین زد

انسان زاده شد.

زمین به ناز کرشمه ای کرد

کوه بر آمد.

کوه با دل سنگش ترانه ای خواند

باد رقصان شد

وگیسوی بیشه ها را پریشان کرد.

گل در سراسر زمین رویید

من

گل را بوسیدم

گل

کرشمه ای کرد و پریشان شد

آنگاه ترانه ای خواندم

......و (( تو)) زاده شدی.... !


 



 

(( سکوت )) 

 

سکوت یعنی شکستن صدا و صدا یعنی حرف تو یعنی صداقت

 وصداقت یعنی یک آسمان پاک پاک پاک .

لطف یعنی عشق به توان محبت و انتظار یعنی آتشفشانی از عشق

که در سکوت زلزله ی صداقت فوران

می کند . زندگی یعنی در یک راه هم سو شدن.

                                               زندگی یعنی زندگی

                                           


 



 

 زرد و نيلی و بنفش

                         سبز و آبی و كبود

                            با بنفشه ها نشسته ام ،

                     سال های سال ، صبح های زود

 در كنار چشمه سحر

                    سر نهاده روی شانه هايی يكدگر

                   گيسوان خيس شان به دست باد

 چهره ها نهفته در پناه سايه های شرم

                  رنگ ها شكفته در زلال عطرهای گرم

 می تراود از سكوت دلپذيرشان

              بهترين ترانه ، بهترين سرود !

                       مخمل نگاه اين بنفشه ها

 می برد مرا سبكتر از نسيم

                                    از بنفشه زار باغچه

                               تا بنفشه زار چشم تو ،

                               كه رسته در كنار هم ،

 زرد و نيلی و بنفش ،

                             سبز و آبی و كبود.

                              با همان سكوت شرمگين

                         با همان ترانه ها و عطرها

 بهترين هر چه بود و هست

                     بهترين هر چه هست و بود!

                                 در بنفشه زار چشم تو

 من ز بهترين بهشت ها گذشته ام

                    من به بهترين بهارها رسيده ام

            ای غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من

 لحظه های هستی من از تو پر شده است

                                               آه !

 در تمام روز ،

           در تمام شب ،

                             در تمام هفته ،

                                           در تمام ماه ،

                                      در فضای خانه ،

                              كوچه ، راه ، در هوا ،   زمين ، درخت ، سبزه ، آب ، در خطوط درهم كتاب

            در ديار نيلگون خواب

 ای جدايی تو بهترين بهانه گريستن !

         بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسيده ام 

ای نوازش تو بهترين اميد زيستن !

       در كنار تو؛ من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام

در بنفشه زار چشم تو

              برگه های زرد و نيلی و بنفش

                      عطرهای سبز و آبی و كبود

 نغمه های ناشنيده ساز مي كنند

                 بهتر از تمام نغمه ها و سازها !

 روی مخمل لطيف گونه هایت

               غنچه های رنگ رنگ ناز

                برگ های تازه تازه باز می كنند

 بهتر از تمام رنگ ها و رازها !

              خوب خوب نازنين من !

                 نام تو هميشه مرا مست مي كند

 بهتر از شراب

                      بهتر از تمام شعر های ناب !

              نام تو ؛ اگرچه بهترين سرود زندگی است

 من ترا به خلوت خدايی خيال خود :

              (بهترين بهترين من) خطاب می كنم

                                                                                       بهترين بهترين من !




 

نازنين عزيزم :

                       خواب دريچه ها را با نعره سنگ بشکن

بار ديگر به شادی دروازه های شب را ؛ رو به سپيده وا کن




 

مجال گريه

 

مجال گريه کم است و حجم درد بسيار است

                                 توقع تو از اين روح سرد بسيار است

به خاطر تو گلی سرخ از کجا بخرم

                                زمانه ای  که گل های زرد بسيار است .



 


 

پس از عرض صادقانه ترين سلام ها از ارتفاع بلندترين درودها

بر خيال گونه هايت بوسه می نهم و دستهای مهربانت را در باغچه قلبم می کارم .

شب از نيمه گذشته و من در کنار تنهايی خود ـ که از ترکش جمعيت مجروح است ـ

به خيال تو خيره ام و به اين می انديشم که اگر معجزه ملاقات و مکاشفه ديدار تو

صورت نمی گرفت و اگر امواج حوادث ؛ دست مار گزيده التماس مرا به ريشه های نجيب

مهربانی تو نمی رساند ؛ چخ کسی جنازه باد کرده احساس مرا شناسايی می کرد و

برايم در اداره متوفيات حيات ؛‌ اجازه ساختمان يک باب تابوت تنهايی می گرفت .  




 

آری آغاز دوست داشتن است

           گرچه پايان راه ناپيداست

                  من به پايان دگر نينديشم

                    که همين دوست داشتن زيباست .

 



  

دانی که چيست ؟ دولت ديدار يار ديدن

                                  در کوی او گدايی بر خسروی گزيدن

از جان طمع بريدن آسان بود وليکن

                                 از دوستان جانی مشکل توان بريدن

 

 


  

مادرم صبحی می گفت :

                           موسم ديگری است .

من به او گفتم :

                            زندگی سيبی است گاز بايد زد با پوست .  

 

 

 من اناری را می کنم ؛ دانه به دل می گويم :

                              کاشکی اين مردم دانه های دلشان پيدا بود .  

 



 

سرداست روزگار من و روزگار سرد

سرد است دست و دل ؛‌ دل و دستم به کار سرد

 چون مهرگان هوای بهار گزنده است

سرد است روزگار خزان و بهار سرد

از يار و از ديار نجويم خبر که بود

پيغام يار سرد و نسيم ديار سرد

از دست جور دوست دلم دم به دم شکست

روز و شبم شد از ستم روز و شب سياه

روزم سياه شد ز غم و شب ز تب سياه 

هر صبح و شام ز هر غمی ريزدم به کام

آزردن من است مگر کار صبح و شام

تلخ است روزگار من و روزگار تلخ ...   

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

درخت  تنهايی

 

بر درخت تنهايی تکيه خواهم داد

وبه افق پر مهر دريای تو نگاه می كنم

به جایی كه ماه عشق تو می سوزد ....                  

تنهايی ماه

باناليدن من از دوری تو است

تو مرا از جزيره  بی مهری ها

رهانيدی و رفتی

اگر روزی برگردی

مرا خواهی ديد

كه هنوز منتظر توام

                        پس بيا !!!؟ 

                                       پس بيا !!!؟  

                                                  پس بيا !!!؟




و خداوند ...

 

کس نپرسيد ز من کز پس شيشه سرد مسجد

رقص يک بيد به گهواره باد

            چرخش ماهی قرمز حوض

                             سرخی لاله غمديده صبح

                                   رويش شاد اقاقی وجود

                                          پرش اسب نجابت از رود

                                                     و روان گل گلدان خيال

کس نپرسيد ز من که ز آنجا

                 پر پرواز ستاره در شب

                            رويش ماه به رخسار فلک

                                       شعر خورشيد برای دريا

                                               و صدای علف از مزرعه سبز خدا پيدا هست

کس نپرسيد خداوند چه رنگی دارد ؟

                       ليک من پندارم ؛

                                     که خدا سبزتر از پاکی يک جنگل باران خورده است .

 

معجزه

 

من اين را می دانم که ...

                                   هرچه مشکلات بيشتر باشد

                                                                        قوی تر می شوی

                                            هرچه قوی تر شوی

               فکرت بازتر می شود

و هرچه فکرت بازتر شود

                                 ايمانت هم محکم تر می شود

                                                       و هرچه ايمانت محکم تر شود

معجزه رخ می دهد ....  

 


 

غريبم

                                          هر سحر از خانه بيرون می زنم که شايد يار بازآيد

                              تا در ميکده پای برهنه می روم که شايد يار بازآيد

                                   از وقتی که رفته برده قرار از دل من

           منتظرم که شايد با آمدنش قرار دل من بازآيد

همچو يعقوب می ريزم اشک تا کور شوم

           مصر آباد و چشمم بينا می شود اگر يوسف من بازآيد

                         پرندگان مهاجر به وقت بهار دوباره برمی گردند

                                            به اميد آنم که به وقت بهار نگار من بازآيد .




 

                            خيلی خيلی دوستت دارم

                                                    ای بهترين گل هميشه عاشق

 

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم

                    بيا بگشای در بگشای دلتنگم .

حريفا ميزباناٌ ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .   




 

من اگر ما نشوم تنهايم

                         تو اگر ما نشوی خويشتنی

من اگر بنشينم  تو اگر بنشينی

                                    چه کسی برخيزد 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

عشق

عشق يعنی هم بسوزی هم بسازی

بهر يک لبخند جان و سر ببازی

عشق يعنی زهر در جان ريختن ها

تن به رود درد و غم آويختن ها





  

غزل

غزل ترين غزلی چون خدا سروده تو را

                            تو را از ناب ترين واژه ها سروده خدا

         تو را سرشته خداوند ،‌خوب من از عشق

                 زلال و پاک چو باران و مثل گل زيبا

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

شب رويايی

ديشب شب رويای تو بود و تو نبودی

                                                 با من يله يلدای تو بود و تو نبودی

دل زير لب آهسته تمنای تو می کرد

                                                بر لب همه نجوای تو بود و تو نبودی

ديشب که شب از آينه ماه گل انداخت

                                               گل سايه سيمای تو بود و تو نبودی

در باغ نظر مردم بينايی چشمم

                                                مشتاق تماشای تو بود و تو نبودی

ديشب نفس باغچه در سايه مهتاب

                                                خوش بو ز غزلهای تو بود و تو نبودی

بالنده تر از بال بلندای خيالم

                                                کوتاهی بالای تو بود و تو نبودی

ديشب چمن خواب من از بوی تو آشفت

                                                   خرم گل من جای تو بود و تو نبودی

با من همه جا همسفر و همسر و هم سير

                                                       انديشه پويای تو بود و تو نبودی

ديشب ز لب چشمه صدای تو شنيدم

                                                   در گوش من آوای تو بود و تو نبودی

گفتی که غزال غزل زخمی عشقم

                                                دل وسعت صحرای تو بود و تو نبودی

ديشب من و ياد تو غريبانه نخفتيم

                                                در سر همه سودای تو بود و تو نبودی

بر موج جنون کشتی سرگشته جانم

                                                     طوفانی دريای تو بود و تو نبودی

ديشب لبم از سوز سخن های تو می سوخت 

                                                    در من همه غوغای تو بود و تو نبودی

دل آتش نی از سفر سوختن آورد

                                                      آتش همه از نای تو بود و تو نبودی

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

عشق  را به اندازه بازی کودکانه جدی بگيريم

                عشق  آن نيست که به هم خيره شويم!

عشق آن است که هر دو به يک سو بنگريم...
 
 عشق عشق جاودانه است
 
عشق بی انتهاست

                                         زيرا

                          معشوق را نهايتی نيست

 

 عاشق کسی باش که لايق عشقت باشه نه تشنه عشقت ، چون تشنه روزی سيراب می شود

 
 

آدم يه بار دنيا مياد

يه بار عاشق مي شه

يه بار هم مي ميره



 



 

وقتی اموزگار پرسيد عشق چند بخشه ۱بار دستم رو بالا پايين اوردم و گفتم ۱ بخش

ولی وقتی تو را شناختم فهميدم عشق ۳بخش است

عطش تو را ديدن

شادی با تو بودن

اندوه بی تو

   

 



براي بار ديگر با قلب پاك تو ميعاد مي بندم . ميعادي هميشگي كه حتي بعد از مرگ هم جاودانه خواهد ماند . ميعادي كه از آن صداي موسيقي مهرو عاطفه به گوش برسد بيا تا در اين ميعاد عاشقانه نُت موسيقي عشقمان را با هم نوا كنيم .

كه صداي دلنواز آن چون افسانه ليلي و مجنون در همهي عالم بپيچد و تمامي عاشقان عالم را به رؤياهاي زيباي با هم بودن ببرد و هنگامي كه در گوش هم نغمه عشق مي خوانند به ياد ميعاد عاشقانه اي بيافتند كه دل دو عاشق پاك را براي ابد به هم پيوند زد و نگذاشت كه حتي براي لحظه اي جدا از ياد هم و نام هم به زيستن ادامه دهند آري ميعاد عاشقانه در واقع يك موسيقي است از قلب دو عاشق پاك و خدايي كه جز عشق هم چيزي نمي بينند و نمي خواهند . عشق يعني . يكي شدن  يعني وجود پاك ديگري را در درون خويش حس كردن .

و من با تمامي وجود عشق تو را در قلب خود حس مي كنم و به وسيله ي قلم احساسم را بر روي اين كاغذها حك مي كنم تا باز هم بگويم كه تو نويد دهنده ي اين كلمات عاشقانه اي در اين ميعادگاه .

ميعادگاهي كه گر چه از وجود مادي تو تهي مي باشد اما ياد و عشق تو جاودانه بر آن سايه افكنده و بوي خوش عشق را به مشامم مي رساند .

سرخوش از عشق ديرينه تو . هنگامي كه احساس مي كردم با خوشبختي چند قدمي بيشتر فاصله ندارم باز هم نيشتر به وجودم چنگ زد و قلب عاشقم را مجروح ساخت اي كاش بتوانم تا پايان اين راه تاب بياورم . دلم    مي خواد در زير پرتوهاي گرم عشق فروزان تو وجودم را گرم كنم و در كنار تو چند صباحي را بگذرانم .




 

وقتی که نگاهم به نگاهت خيره ميشه...

دوست دارم زمان بايسته واسه هميشه...

چشمامونو ببنديم بريم تا ته رويا...

اونجايی که هيچ وقت گلی پژمرده نميشه...

هر چی غم داری از دل نازکت بگيرم...

اگه اشک از چشات جاری بشه برات بميرم...

سر رو شونه هام بزاری و برات بخونم...

ياد تو  و عشق تــــــو باشه ورد زبونم . . .

 


 

در عاشقی گريز نباشد زسوز و ساز

استاده ام چو شمع مترسان زآتشم




..و تو زيبای پرشکوه من..

..و تو دليل آشوب دل من..

..و تو کشف نشده ترين آرزوی مه آلوده من..

..و آرام با نرمه پنجه هايت قدم بر ديده گاه من می گذاشتی کاشکی ..

و مداوم مرا به نام می خواندی انگار که آهنگ نامم چنان در دهانت می چرخد که تمامی عزيزترينها را تقديم می کند .. کاشکی ..

و مدام می آمدی بی آنکه رفتن را صرف کنی ( مبادا ) و مدام که می آمدی بی آنکه هراسی در دل بيافرينی از نبود ٬ از نيست ٬ از رفت ٬ مدام می آمدی .. حتی آن زمان که آمده بودی باز هم مدام       می آمدی .. آمدنت را ختمی نبود و شادی مرا نيز .. مدام جاری بودی و اين سيلانت در من مرا گره ميزد در خودم .. گره های کور ..از آنها که با دندان هم باز نمی شوند و مگر يک نگاه شايد ذوب کند تمام آن پيچيدگی را و صيقل دهد اين همه زبری خشک شده ام را ..

و مدام که می آمدی ٬ نفوذ می دواندی ٬ ريشه محکم می کردی ٬ به تسلط می کشيدی ٬ تسخير     می کردی و من که می گفتم : نيازی نيست ٬ من تمام مال تو ام خوب ِ من !

و اين ترس بديست که بخواهی تا هميشه ات نگران باشی مبادا معشوق ِ عاشقت ( عاشق ِ معشوقت حتی ..(!)اما عجب پيوستگی را طلب می کند اين عاشق معشوقت را به کلام کشيدن (!) ) تمام و کمال مال تو نباشد ٬ مبادا تکه ای از دلش جايی ميان خاطرات ٬ جايی ميان گسستگی زندگی از حال جا  مانده باشد .

راستی را (!) اعتماد ٬ اطمينان ٬ دو اَلفی است که" آ " ی آرامش را لذت آلود می بخشدت ..

دوستت دارم ٬ می خواهمت ٬ تا هميشه ام !




اگر ماه بودم به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم به هر جا که بودم سر راهگزار تو جا می گرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر سر بام من می نشستی

و گر سنگ بودی به هر جا که بودم مرا می شکستی




ای کاش آهنگ محبت بودم و برایت آهنگ عشق را می سرودم

ای کاش قطره اشک بودم از چشمهایت جاری می گشتم در لبانت جان می گرفتم

و در آخر گونه هایت جان می دادم ولی افسوس که نه آهنگ هستم و نه اشک....

چشمهای پر مهرت , ولی هر چه هستم حقیرتم و تا آخرین قطره خون دوستت دارم

 

دوست دارم ستایش

 



يک شعر می تواند در يک لحظه بدرخشد.

يک گل می تواند يادآور يک رويا باشد.

يک درخت می تواند آغاز يک جنگل باشد.

يک پرنده می تواند قاصد و پيک بهار باشد.

 يک لبخند می تواند آغازگر يک دوستی باشد.

يک دست دادن صميمی روح و جان ما را به درجات بالا ببرد.

يک ستاره می تواند را هنمای يک کشتی در دريا باشد.

يک واژه می تواند سازنده يک هدف باشد.

 يک رای می تواند سرنوشت يک ملت را تغيير دهد.

يک پرتو از آفتاب می تواند باعث روشنی يک خانه شود.

يک شمع می تواند با نور و روشنی اش تاريکی و ظلمت را از بين ببرد.

يک لبخند می تواند بر دلتنگی و افسردگی پيروز باشد.

يک آوای خوش می تواند با فکر و انديشه شما حرف بزند.

يک قلب می تواند بفهمد چه چيزی درست است.

يک زندگی می تواند متفاوت باشد.

 اينها همه بستگی به تو دارد.



 

هق هق تلخم و بشنو توی کوچه های خلوت

اين خود عشق عزيزم نه بهانه است نه يه عادت

غصه هام و به تو گفتم اما چی ازت شنفتم

يه نفس هم نفسم باش نزار از نفس بيفتم

گريه هام و تو نديدی هر چی گفتم نشنيدی

من کدوم عهد و شکستم که از عشق من بريدی

وقتی رفتی لحظه هام و با خيالت می گذرونم

حتی تا آخر دنيا من برای تو می خونم

وقتی رفتی حتی خورشيد می شه مثل لحظه هام سرد

با توام آهای فلانی با همين ترانه برگرد........

The image “http://img.photobucket.com/albums/v422/sahel23456/aks20copy.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.


 



 

تکه ای از آسمان در چشمانش

جرعه ای از در یا در دستانش

و تجسمی زیبا از خاطره محبت گلهای سرخ

در معبد ارغوانی دلش به یادگار مانده

و درآستانه نیلوفری دل زلال من همچنان ايستاده است . 

(( بهترین ها را برایت آرزومندم ))




 

با هم برای هميشه ...

                          بگذار پرندگان در نام تو زندگی کنند و باران بر حرفهای من ببار د..

                                   بدون تو زندگی دهليزی تاريک و طو لانی است..

                                               تو را می سرايم مثل هر روز..

                              شيرين تر از انگورهايی که سر بر ستاره ها می سايند..

                                          از سرودن تو هرگز سير نمی شوم..

                          اگر تو نباشی نه شعر می گويم نه با ماهی ها حرف می زنم..

                          فقط صبح تا شب خاطرات صدفهای شکسته را مرور می کنم..

                     تمام اين باغها، شقايقها، رودهای پر جنب و جوش ، اقيانوسهای آرام..

                                                   و ديوارهای بی بام..

                                                 با توست که زيباست..

                                                      اگر تو نباشی..

                                       هزار بار گريه هم مرا سبک نمی کند..

                                           ابرهای مهربان هم نمی توانند..

                                  غباری را که بر دلم خواهد نشست، بشويند..

                                                      اگر تو نباشی..

                                              چه خواب باشم ، چه بيدار..

                      حتم دارم روزگار تکه کاغذی است افتاده در گوشه خيابانی دراز..

                             خيابانی که پای هيچ عاشقی به آن باز نشده است..

                                                       اگر تو نباشی..

                                               چه در کنار پنجره بايستم..

                                    چه در شبستانی نمور و بی نور بنشينم..

                                          اشتياقی برای ديدن آفتاب ندارم..

                                          چرا که آفتاب زندگی من تويی  ..                                           

                                      دوست دارم      دوست دارم      دوست دارم




به ديدارت ميايم ای سرو سبز

تا خنکای سايه ات را

که گوارای بی بديل عشق است

در تب سوزان شقايق انتظارت بنشانم

به ديدار تو که

خرام نسيمت

عطر جان بخش شادمانی هاست

چشم می بندم

 و به رويايت قدم می نهم

 آغوشت را به انتظارم گرم نگاه دار و

دستانت را تا بی انتهای مهرت باز

 که تا صبح وصل

پلک نمی گشايم




کسی چه می داند

                      شاید روزی از همین روزها

من هم به تو رسیدم

                        خدا را چه دیدی

                                             اگر این چنین شود

دستت را می گیرم و به تماشای جاده ها می برمت

                                                           جاده ها ماشین ها

                                                                             آدم ها

و راه های که پایان ندارد

                                فراموش نباید کرد

                                                      روزی همه راه ها به هم خواهند رسید

                                  مثل من

                                            به تو...............




 

 نفست را به باد بسپارتا عطر خوشه لبانت را

در هوای ابری عشقم به ساحل دلم برساند

تا باز دوباره مزه عشقی سوزان را

در كنار اين ساحل بی پايان

ودريای خروشان

برخاطرم داغ زند

ایلیا سیستم بادرود


 



 

 

و اما دوست داشتن

 

 دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن وزلال است . 

دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد .

دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها

هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ،

دوست داشتني هست .

دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست .

دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که 
زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند .

دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت است و دنيايش دنياي ديگريست .

دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي

پديد ميايد و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است

که ((خودماني)) ميشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني

بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد . 

- و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندی - 

از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم ميبينند

که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است . 

و افقهاي روشن و پاک و صميمي (( ايمان)) در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم  و لطيف - همچون روح يک معبد

متروک که در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب

آنرا به لرزه در مياورد .

– هر لحظه پيام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهای مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر

 را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو ميزند .

دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند

اشراق ميبرد .

دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد .

دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق است .

دوست داشتن در دريا شنا کردن است .

دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان .

دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير .

دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد .

دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،

داشته باشند که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي

خود بيناست ، آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد .

دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ، يک ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست . 

 دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) ميکند .

دوست داشتن آزادي از جبر مزاج است .

دوست داشتن پيغمبر روح است .

دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .

دوست داشتن پناه جستن است .

 دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است.


 



 

دلم هوای تو رو کرده

 

دوست دارم دستم را بگيری ، و مرا نوازش كنی

دوست دارم ، اشكهايم را با دستهايت از گونه هايم پاك كنی

دوست دارم تو را در آغوشم بگيرم و گريه كنم

كجايی كه دلم هوايت را كرده است .

كاش می توانستم دستهای گرمت را بگيرم و با تو به آن سوی مرز

خوشبختی ها بروم ! كاش می توانستم از نزديك در آن چشمهای عاشقت

نگاه كنم

اما اين فاصله بين من و تو نمی گذارد كه من تنها عشقم را از نزديك ببينم

كاش می توانستيم از نزديك درد و دلهايمان را بهم بگوييم و بگوييم كه همديگر

 را دوست داريم ! ای سرنوشت اين فاصله سياه را از بين ما محو كن كه ديگر

 طاقتم به پايان رسيد ، انتظارم به سر رسيد ، و دلم به جانم آمد. ديگر خسته

 شدم ، ديگر طاقت اين دوری و فاصله را ندارم ! ای سرنوشت اين همه من را

شكنجه نده ، ديگر من نمی توانم بيش از اين دوری را تحمل كنم ! ديگر پايان

راه است ، ديگر پاهايم توان راه رفتن در اين جاده پر از فاصله را ندارند.

ديگر چشمهايم اشكی ندارند كه بريزند ، همه اشكهايم به خاطر اين دوری و

فاصله از چشمانم ريخته شد ، و چشمانم ديگر سويی ندارند

ای سرنوشت اين بازی پر از درد را تمام كن ، سرنوشت اينجا ديگر خط پايان

بازی است ! ای سرنوشت سر به سر دلم نگذار ، مرا خسته نكن ! اين دوری و

 فاصله را از بين ما محو كن

ديگر واژه ای نيست كه در مورد دوری و فاصله بنويسم و بيانش كنمچشمهايم سويی ندارند كه

 به زندگی بنگرند ، دستهايم زوری ندارند كه از

عشق و دوری بنويسند ، خانه دلم نوری ندارد كه دلم را از محبت روشن كند

 

عشق پر از درد است اما دوری از عشق پر درد تر از يك درد است


 



 

      

             به نام او که زيباست 

    

تنهای تنها بودم ، با تنهايی درد دل ميكردم ، من بودم و يك دنيا تنهايی

تو آمدی و مرا عاشق كردی، عاشق آن قلب پر از محبتت كردی

مرا در اين دنيای عاشقی در به در كردی

اينك كه من گرفتار تو شدم و راهی برای بازگشت به سوی تنهايی ندارم تا آخر راه با تو

می مانم ، بدان كه برای عشقت جان خواهم داد زندگی ام فدای تو ،

اين قلب كوچك و پر از غمم برای تو ، اين همه احساس پر از عشق در وجودم

نيز تقديم به تو بدان كه بيشتر از همه چيز دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم

و دوستت دارم باز می نويسم كه دوستت دارم ، عزيزم خيلی دوستت دارم

تكرار مكرر كلمه دوستت دارم را باز به زبان خواهم آورد تا بيشتر از هر لحظه ای

باور كنی كه من بيشتر از هر زمانی و بيشتر از هر چيزی دوستت دارم عزيزم

اين همه سختی و اين همه انتظار و اين همه غم و غصه در اين لحظه های عاشقی

نشان از عشق و دوست داشتن من نسبت به تو می باشد

تو باور نكنی خدای عاشقان باور دارد كه دوستت دارم

بيا و مرا پشيمان از اين عاشق شدن نكن و مرا وسوسه نكن كه دوباره با تنهايی باشم

تنهای تنها بودم ، اما اينك با تو هستم ، هستم می مانم و خواهم ماند و بارها گفته ام

و ميگويم و خواهم گفت كه دوستت دارم ، باز می گويم كه دوستت دارمدوستت دارم

و دوستت دارم ……. آری دوستت دارم

اين كلمه را از حفظ نمی گويم ، اين كلمه مقدس را از ته دلم می گويم .

آری از ته دلم با صدای آهسته می گويم كه دوستت دارم




اگر باد بودم می وزیدم

اگر ابر بودم می باریدم

اگر خورشيد بودم می تابیدم

اگر خدا بودم می آفریدم تا بدونی

 

دوستت دارم

 

اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم

اگر خورشيدبودی در پرتوات خود را گرم می کردم

اگر باد بودی چون برگ خزان خود را به دستت می سپردم

اگر خدا بودی به تو ایمان می آوردم تا بدونی

 

دوستت دارم

 



 

آن شب كه بی ستاره ترين ماه، در محاق...
تنها نشست روی صف سيم ها كلاغ
 
شب بسته بود پلك اتاقی كه روزها
می شد شنيد از لبش آوازهای داغ
 
هر روز پشت پنجره غوغای تازه بود
از آرزوی خفته در آواز آن اتاق...
 
آن شب كلاغ خيره يك پنجره نشست
تنها به اين اميد كه روشن شود چراغ
 
شبتابها پچ پچه در گوش بيدها
گفتند: عاشقست ! خبر را به گوش باغ...
 
و ... صبح روز بعد زنی با قفس رسيد
قلاب كرد باز قفس را به كنج طاق
 
بعدا كسی نگفت كه آيا عجيب نيست
مرگ كلاغ و زرد قناری به اتفاق؟
 
هرچند پشت ميله اسيريم، عاشقيم
تو مثل آن قناری و من مثل آن کلاغ



 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین