|
عشق را به اندازه بازی کودکانه جدی بگيريم
عشق آن نيست که به هم خيره شويم!
عشق آن است که هر دو به يک سو بنگريم...
عشق عشق جاودانه است
عشق بی انتهاست
زيرا
معشوق را نهايتی نيست
عاشق کسی باش که لايق عشقت باشه نه تشنه عشقت ، چون تشنه روزی سيراب می شود
آدم يه بار دنيا مياد
يه بار عاشق مي شه
يه بار هم مي ميره

وقتی اموزگار پرسيد عشق چند بخشه ۱بار دستم رو بالا پايين اوردم و گفتم ۱ بخش
ولی وقتی تو را شناختم فهميدم عشق ۳بخش است
عطش تو را ديدن
شادی با تو بودن
اندوه بی تو

براي بار ديگر با قلب پاك تو ميعاد مي بندم . ميعادي هميشگي كه حتي بعد از مرگ هم جاودانه خواهد ماند . ميعادي كه از آن صداي موسيقي مهرو عاطفه به گوش برسد بيا تا در اين ميعاد عاشقانه نُت موسيقي عشقمان را با هم نوا كنيم .
كه صداي دلنواز آن چون افسانه ليلي و مجنون در همهي عالم بپيچد و تمامي عاشقان عالم را به رؤياهاي زيباي با هم بودن ببرد و هنگامي كه در گوش هم نغمه عشق مي خوانند به ياد ميعاد عاشقانه اي بيافتند كه دل دو عاشق پاك را براي ابد به هم پيوند زد و نگذاشت كه حتي براي لحظه اي جدا از ياد هم و نام هم به زيستن ادامه دهند آري ميعاد عاشقانه در واقع يك موسيقي است از قلب دو عاشق پاك و خدايي كه جز عشق هم چيزي نمي بينند و نمي خواهند . عشق يعني . يكي شدن يعني وجود پاك ديگري را در درون خويش حس كردن .
و من با تمامي وجود عشق تو را در قلب خود حس مي كنم و به وسيله ي قلم احساسم را بر روي اين كاغذها حك مي كنم تا باز هم بگويم كه تو نويد دهنده ي اين كلمات عاشقانه اي در اين ميعادگاه .
ميعادگاهي كه گر چه از وجود مادي تو تهي مي باشد اما ياد و عشق تو جاودانه بر آن سايه افكنده و بوي خوش عشق را به مشامم مي رساند .
سرخوش از عشق ديرينه تو . هنگامي كه احساس مي كردم با خوشبختي چند قدمي بيشتر فاصله ندارم باز هم نيشتر به وجودم چنگ زد و قلب عاشقم را مجروح ساخت اي كاش بتوانم تا پايان اين راه تاب بياورم . دلم مي خواد در زير پرتوهاي گرم عشق فروزان تو وجودم را گرم كنم و در كنار تو چند صباحي را بگذرانم .

وقتی که نگاهم به نگاهت خيره ميشه...
دوست دارم زمان بايسته واسه هميشه...
چشمامونو ببنديم بريم تا ته رويا...
اونجايی که هيچ وقت گلی پژمرده نميشه...
هر چی غم داری از دل نازکت بگيرم...
اگه اشک از چشات جاری بشه برات بميرم...
سر رو شونه هام بزاری و برات بخونم...
ياد تو و عشق تــــــو باشه ورد زبونم . . .
در عاشقی گريز نباشد زسوز و ساز
استاده ام چو شمع مترسان زآتشم

..و تو زيبای پرشکوه من..
..و تو دليل آشوب دل من..
..و تو کشف نشده ترين آرزوی مه آلوده من..
..و آرام با نرمه پنجه هايت قدم بر ديده گاه من می گذاشتی کاشکی ..
و مداوم مرا به نام می خواندی انگار که آهنگ نامم چنان در دهانت می چرخد که تمامی عزيزترينها را تقديم می کند .. کاشکی ..
و مدام می آمدی بی آنکه رفتن را صرف کنی ( مبادا ) و مدام که می آمدی بی آنکه هراسی در دل بيافرينی از نبود ٬ از نيست ٬ از رفت ٬ مدام می آمدی .. حتی آن زمان که آمده بودی باز هم مدام می آمدی .. آمدنت را ختمی نبود و شادی مرا نيز .. مدام جاری بودی و اين سيلانت در من مرا گره ميزد در خودم .. گره های کور ..از آنها که با دندان هم باز نمی شوند و مگر يک نگاه شايد ذوب کند تمام آن پيچيدگی را و صيقل دهد اين همه زبری خشک شده ام را ..
و مدام که می آمدی ٬ نفوذ می دواندی ٬ ريشه محکم می کردی ٬ به تسلط می کشيدی ٬ تسخير می کردی و من که می گفتم : نيازی نيست ٬ من تمام مال تو ام خوب ِ من !
و اين ترس بديست که بخواهی تا هميشه ات نگران باشی مبادا معشوق ِ عاشقت ( عاشق ِ معشوقت حتی ..(!)اما عجب پيوستگی را طلب می کند اين عاشق معشوقت را به کلام کشيدن (!) ) تمام و کمال مال تو نباشد ٬ مبادا تکه ای از دلش جايی ميان خاطرات ٬ جايی ميان گسستگی زندگی از حال جا مانده باشد .
راستی را (!) اعتماد ٬ اطمينان ٬ دو اَلفی است که" آ " ی آرامش را لذت آلود می بخشدت ..
دوستت دارم ٬ می خواهمت ٬ تا هميشه ام !

اگر ماه بودم به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم به هر جا که بودم سر راهگزار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر سر بام من می نشستی
و گر سنگ بودی به هر جا که بودم مرا می شکستی

ای کاش آهنگ محبت بودم و برایت آهنگ عشق را می سرودم
ای کاش قطره اشک بودم از چشمهایت جاری می گشتم در لبانت جان می گرفتم
و در آخر گونه هایت جان می دادم ولی افسوس که نه آهنگ هستم و نه اشک....
چشمهای پر مهرت , ولی هر چه هستم حقیرتم و تا آخرین قطره خون دوستت دارم


يک شعر می تواند در يک لحظه بدرخشد.
يک گل می تواند يادآور يک رويا باشد.
يک درخت می تواند آغاز يک جنگل باشد.
يک پرنده می تواند قاصد و پيک بهار باشد.
يک لبخند می تواند آغازگر يک دوستی باشد.
يک دست دادن صميمی روح و جان ما را به درجات بالا ببرد.
يک ستاره می تواند را هنمای يک کشتی در دريا باشد.
يک واژه می تواند سازنده يک هدف باشد.
يک رای می تواند سرنوشت يک ملت را تغيير دهد.
يک پرتو از آفتاب می تواند باعث روشنی يک خانه شود.
يک شمع می تواند با نور و روشنی اش تاريکی و ظلمت را از بين ببرد.
يک لبخند می تواند بر دلتنگی و افسردگی پيروز باشد.
يک آوای خوش می تواند با فکر و انديشه شما حرف بزند.
يک قلب می تواند بفهمد چه چيزی درست است.
يک زندگی می تواند متفاوت باشد.
اينها همه بستگی به تو دارد.

هق هق تلخم و بشنو توی کوچه های خلوت
اين خود عشق عزيزم نه بهانه است نه يه عادت
غصه هام و به تو گفتم اما چی ازت شنفتم
يه نفس هم نفسم باش نزار از نفس بيفتم
گريه هام و تو نديدی هر چی گفتم نشنيدی
من کدوم عهد و شکستم که از عشق من بريدی
وقتی رفتی لحظه هام و با خيالت می گذرونم
حتی تا آخر دنيا من برای تو می خونم
وقتی رفتی حتی خورشيد می شه مثل لحظه هام سرد
با توام آهای فلانی با همين ترانه برگرد........


تکه ای از آسمان در چشمانش
جرعه ای از در یا در دستانش
و تجسمی زیبا از خاطره محبت گلهای سرخ
در معبد ارغوانی دلش به یادگار مانده
و درآستانه نیلوفری دل زلال من همچنان ايستاده است .
(( بهترین ها را برایت آرزومندم ))

با هم برای هميشه ...
بگذار پرندگان در نام تو زندگی کنند و باران بر حرفهای من ببار د..
بدون تو زندگی دهليزی تاريک و طو لانی است..
تو را می سرايم مثل هر روز..
شيرين تر از انگورهايی که سر بر ستاره ها می سايند..
از سرودن تو هرگز سير نمی شوم..
اگر تو نباشی نه شعر می گويم نه با ماهی ها حرف می زنم..
فقط صبح تا شب خاطرات صدفهای شکسته را مرور می کنم..
تمام اين باغها، شقايقها، رودهای پر جنب و جوش ، اقيانوسهای آرام..
و ديوارهای بی بام..
با توست که زيباست..
اگر تو نباشی..
هزار بار گريه هم مرا سبک نمی کند..
ابرهای مهربان هم نمی توانند..
غباری را که بر دلم خواهد نشست، بشويند..
اگر تو نباشی..
چه خواب باشم ، چه بيدار..
حتم دارم روزگار تکه کاغذی است افتاده در گوشه خيابانی دراز..
خيابانی که پای هيچ عاشقی به آن باز نشده است..
اگر تو نباشی..
چه در کنار پنجره بايستم..
چه در شبستانی نمور و بی نور بنشينم..
اشتياقی برای ديدن آفتاب ندارم..
چرا که آفتاب زندگی من تويی ..
دوست دارم دوست دارم دوست دارم

به ديدارت ميايم ای سرو سبز
تا خنکای سايه ات را
که گوارای بی بديل عشق است
در تب سوزان شقايق انتظارت بنشانم
به ديدار تو که
خرام نسيمت
عطر جان بخش شادمانی هاست
چشم می بندم
و به رويايت قدم می نهم
آغوشت را به انتظارم گرم نگاه دار و
دستانت را تا بی انتهای مهرت باز
که تا صبح وصل
پلک نمی گشايم

کسی چه می داند
شاید روزی از همین روزها
من هم به تو رسیدم
خدا را چه دیدی
اگر این چنین شود
دستت را می گیرم و به تماشای جاده ها می برمت
جاده ها ماشین ها
آدم ها
و راه های که پایان ندارد
فراموش نباید کرد
روزی همه راه ها به هم خواهند رسید
مثل من
به تو...............

نفست را به باد بسپارتا عطر خوشه لبانت را
در هوای ابری عشقم به ساحل دلم برساند
تا باز دوباره مزه عشقی سوزان را
در كنار اين ساحل بی پايان
ودريای خروشان
برخاطرم داغ زند

و اما دوست داشتن
دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن وزلال است .
دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد .
دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها
هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ،
دوست داشتني هست .
دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست .
دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند .
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت است و دنيايش دنياي ديگريست .
دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي
پديد ميايد و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است
که ((خودماني)) ميشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني
بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد .
- و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندی -
از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم ميبينند
که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است .
و افقهاي روشن و پاک و صميمي (( ايمان)) در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف - همچون روح يک معبد
متروک که در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب
آنرا به لرزه در مياورد .
– هر لحظه پيام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهای مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر
را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو ميزند .
دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند
اشراق ميبرد .
دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد .
دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق است .
دوست داشتن در دريا شنا کردن است .
دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان .
دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير .
دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد .
دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،
داشته باشند که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي
خود بيناست ، آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد .
دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ، يک ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست .
دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) ميکند .
دوست داشتن آزادي از جبر مزاج است .
دوست داشتن پيغمبر روح است .
دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .
دوست داشتن پناه جستن است .
دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است.

دلم هوای تو رو کرده
دوست دارم دستم را بگيری ، و مرا نوازش كنی
دوست دارم ، اشكهايم را با دستهايت از گونه هايم پاك كنی
دوست دارم تو را در آغوشم بگيرم و گريه كنم
كجايی كه دلم هوايت را كرده است .
كاش می توانستم دستهای گرمت را بگيرم و با تو به آن سوی مرز
خوشبختی ها بروم ! كاش می توانستم از نزديك در آن چشمهای عاشقت
نگاه كنم
اما اين فاصله بين من و تو نمی گذارد كه من تنها عشقم را از نزديك ببينم
كاش می توانستيم از نزديك درد و دلهايمان را بهم بگوييم و بگوييم كه همديگر
را دوست داريم ! ای سرنوشت اين فاصله سياه را از بين ما محو كن كه ديگر
طاقتم به پايان رسيد ، انتظارم به سر رسيد ، و دلم به جانم آمد. ديگر خسته
شدم ، ديگر طاقت اين دوری و فاصله را ندارم ! ای سرنوشت اين همه من را
شكنجه نده ، ديگر من نمی توانم بيش از اين دوری را تحمل كنم ! ديگر پايان
راه است ، ديگر پاهايم توان راه رفتن در اين جاده پر از فاصله را ندارند.
ديگر چشمهايم اشكی ندارند كه بريزند ، همه اشكهايم به خاطر اين دوری و
فاصله از چشمانم ريخته شد ، و چشمانم ديگر سويی ندارند
ای سرنوشت اين بازی پر از درد را تمام كن ، سرنوشت اينجا ديگر خط پايان
بازی است ! ای سرنوشت سر به سر دلم نگذار ، مرا خسته نكن ! اين دوری و
فاصله را از بين ما محو كن
ديگر واژه ای نيست كه در مورد دوری و فاصله بنويسم و بيانش كنمچشمهايم سويی ندارند كه
به زندگی بنگرند ، دستهايم زوری ندارند كه از
عشق و دوری بنويسند ، خانه دلم نوری ندارد كه دلم را از محبت روشن كند
عشق پر از درد است اما دوری از عشق پر درد تر از يك درد است


به نام او که زيباست

تنهای تنها بودم ، با تنهايی درد دل ميكردم ، من بودم و يك دنيا تنهايی
تو آمدی و مرا عاشق كردی، عاشق آن قلب پر از محبتت كردی
مرا در اين دنيای عاشقی در به در كردی
اينك كه من گرفتار تو شدم و راهی برای بازگشت به سوی تنهايی ندارم تا آخر راه با تو
می مانم ، بدان كه برای عشقت جان خواهم داد زندگی ام فدای تو ،
اين قلب كوچك و پر از غمم برای تو ، اين همه احساس پر از عشق در وجودم
نيز تقديم به تو بدان كه بيشتر از همه چيز دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم
و دوستت دارم باز می نويسم كه دوستت دارم ، عزيزم خيلی دوستت دارم
تكرار مكرر كلمه دوستت دارم را باز به زبان خواهم آورد تا بيشتر از هر لحظه ای
باور كنی كه من بيشتر از هر زمانی و بيشتر از هر چيزی دوستت دارم عزيزم
اين همه سختی و اين همه انتظار و اين همه غم و غصه در اين لحظه های عاشقی
نشان از عشق و دوست داشتن من نسبت به تو می باشد
تو باور نكنی خدای عاشقان باور دارد كه دوستت دارم
بيا و مرا پشيمان از اين عاشق شدن نكن و مرا وسوسه نكن كه دوباره با تنهايی باشم
تنهای تنها بودم ، اما اينك با تو هستم ، هستم می مانم و خواهم ماند و بارها گفته ام
و ميگويم و خواهم گفت كه دوستت دارم ، باز می گويم كه دوستت دارم … دوستت دارم
و دوستت دارم ……. آری دوستت دارم
اين كلمه را از حفظ نمی گويم ، اين كلمه مقدس را از ته دلم می گويم .
آری از ته دلم با صدای آهسته می گويم كه دوستت دارم

اگر باد بودم می وزیدم
اگر ابر بودم می باریدم
اگر خورشيد بودم می تابیدم
اگر خدا بودم می آفریدم تا بدونی
دوستت دارم
اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم
اگر خورشيدبودی در پرتوات خود را گرم می کردم
اگر باد بودی چون برگ خزان خود را به دستت می سپردم
اگر خدا بودی به تو ایمان می آوردم تا بدونی
دوستت دارم


آن شب كه بی ستاره ترين ماه، در محاق... تنها نشست روی صف سيم ها كلاغ شب بسته بود پلك اتاقی كه روزها می شد شنيد از لبش آوازهای داغ هر روز پشت پنجره غوغای تازه بود از آرزوی خفته در آواز آن اتاق... آن شب كلاغ خيره يك پنجره نشست تنها به اين اميد كه روشن شود چراغ شبتابها پچ پچه در گوش بيدها گفتند: عاشقست ! خبر را به گوش باغ... و ... صبح روز بعد زنی با قفس رسيد قلاب كرد باز قفس را به كنج طاق بعدا كسی نگفت كه آيا عجيب نيست مرگ كلاغ و زرد قناری به اتفاق؟ هرچند پشت ميله اسيريم، عاشقيم تو مثل آن قناری و من مثل آن کلاغ

|