تبليغاتX
برای عزیزترین گل همیشه عاشق
 
 
   
 
 

 

می دانم رفته ای و دیگر باز نخواهی گشت.می دانم یک عمر مرا در

حسرت چشمانت خواهی گذاشت.می دانم تو را از دست داده ام. تو که

 همزاد غصه هایم بودی٬ و من چه دیر تو را باور کردم

و چه زود از دست دادم.

من می دانم ولی تو نمی دانی

نمی دانی این خانه هر روز ماتمکده ای است برای غصه های من.

تو رفته ای ونمی دانی

قلب کوچک من هر گاه نامت را می شنود چگونه اشک می ریزد و

چگونه این درد را با همه ی کوچکی اش در خود می فشارد.

آخر بگو به کدامین گناه مستحق این عذابم.

بازگرد و لحظه ای به من فرصت بده ٬فرصت جبران گذشته را.

باز گرد٬ خواب های من منتظرند.منتظر آمدنت.

قلب من شکسته است.قلب من خسته است.تنهایم نگذار.

باز گرد

              بازگرد

                               منتظرم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

    

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

       که در افسون گل سرخ شناور باشیم.

 

                                                                                                  "سهراب سپهری"

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

اون که هر چی ابر دنیاس٬خونه داره تو چشاش

اون که ناچاره بخنده٬اما گریه اس خنده هاش
                                       

اون که تو شهرش غریبه ٬با یه عالم آشنا

هیچ کدوم باور نکردن٬غربت تلخ صداش

اون منم ٬اون منم ٬ اون منم

                                                    بغضمو تو گلوم می شکنم
                                        

دیروز من ٬مثل امروز ٬مثل فرداس

هر روز دستام ٬ سرد و تنهاس

دیروز٬امروز٬فردا
                                        

خیلی سخته ٬این تنهایی٬بی فردایی

تنها موندن٬ تنها خوندن

تنها ٬ تنها٬ تنها
                                         

اون که خیلی غصه داره ٬ رو لبای بی صداش

مونده فریادش تو سینه٬ در نمی آد از لباش

قد یه دنیا کتابه٬ با یه عالم گفتنی

هر کدوم از غصه هاشو٬هر کدوم از قصه هاش

اون منم٬اون منم٬ اون منم

                                                   بغضمو تو گلوم می شکنم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

اگر در کهکشانی دور

دلی ، یک لحظه در صد سال ،

               یاد من می کند بی شک ،

دل من ، در تمام لحظه های عمر ،

به یادش می تپد ، پر شور.

  

من اینک ، در دل این کهکشان نور

                    این منظومه های مهر

این خورشیدهای بوسه و لبخند ،

                    این رخسارهای شاد ،

شکوه لطفتان را ، با کدامین عمر صدها ساله ،

                    پاسخ می توانم داد ؟

  

مرا این دست های گرم

این جان های سرشار از صفا

                             یک عمر پرورده ست .

دلم ، در نور و عطر این محبت های رنگین ،

                                       زندگی کرده ست .

  

نگاه مهرتان ، جان بخش چون خورشید

به روی لحظه های من درخشیده ست

به جانم نیروی گفتار بخشیده ست .

  

صفای مهرتان را ، با سراپای وجودم

                               با تمام تار و پودم ،

                                    می پذیرم ، می برم با خویش .

مرا تا جاودان سر مست خواهد کرد ،

                                           بیش از پیش .

  

صفای مهرتان ، همواره بر من می فشاند نور

اگر از جان من ، یک ذره ماند در جهان ،

                                                      در کهکشانی دور ....

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  هميشه , وقتی تنها و نا اميد و ملول
تنت , روانت , از دست اين و آن خسته ست ,
هميشه , وقتی رخسار اين جهان تاريك ,
هميشه , وقتی درهای آسمان بسته ست:
هميشه , گوشه گرمی , به نام "دل" با توست
كه صادقانه تر از هر كه , با تو پيوسته ست ‍
به دل پناه ببر , آخرين پناهت اوست .
تو را چنان كه تمنای توست , دارد دوست ..........

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

چه شبی است !
چه لحظه های سبک و مهربان و لطيفی
گويی در فضايی پر از شراب نفس می زنم
گويی در زير باران نرم فرشتگان نشسته ام
می بارد و می بارد و هر لحظه بيشتر نيرو می گيرد
هر قطره اش فرشته ای است
که از آسمان بر سرم فرود می آيد
چه می دانم ؟
خداست که دارد يک ريز غزل می سرايد
غزل های عاشقانه ی مهربان و پر از نوازش
هر قطره ی اين باران
کلمه ای از آن سرودهاست .

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

فروغ چشم تو
روز و شبم بود
نگاهت
مونس تنهاييم بود......


 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

خيابانها
عبور سرد خستگي هاست
با تن هائي كه عشق را
با زحم معامله كرده اند
ديگر كسي
در كنار خيابان به گل سجده نمي كند
و پرواز شاپرك را دوست ندارد
درخت را نمي شناسد
و دلدادگي گنجشكان را
نمي فهمد
ديگر كسي
بهار را بياد ندارد
و درختان سيب را
و شكو فه هاي نارنج را
برايش
پرنده بي معني است
گل مفهومي كسالت آ ور دارد
مهرباني واژه غريبي ست
و عشق ، تنها ، عبور تند از خيابانهاست
- عبور سرد تنهائي
در ازدحام آهن و شلاق
ديگر كسي
به آ سمان نگاه نمي كند
و ستاره را دوست ندارد
و با ماه حرف نمي زند
اينجا
گل ها بدون ريشه اند
هيچگاه قد نمي كشند
با هوا بيگانه اند
و در آ ب زندگي نمي كنند
اينجا
چشم ها زميني اند
قلب ها زميني اند
دستها زميني اند
با ماه راه نمي روند
با خورشيد گفتگو نمي كنند
و با آ سمان پرواز نمي كنند

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

زندگی رسم پرفريبی است
رسم نازيبايی
زندگی بال وپری دارد از نابودی
پرشی دارد اندازه درد
زندگی  رنج قناری اسير درقفس است
سوختن يک قفنوس
غصه يک طاووس است که تمام پرهايش ريخته است
زندگی قصه تنهايی باد
زندگی تشنگی خشکی کوير
زندگی سوت قطاريست
که مسافرهايش در خوابند
زندگی می خندد به دل مردی که
با تلاطم های اين دريای طوفانی در جنگ است
زندگی بودن در نابوديست
کاش می دانستم سهراب بهر چه گفته است :
((زندگی رسم خوشايندی است))

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

آنچه من می بينم

ماندن درياست

گذرا بودن موج وگل وشبنم نيست

گرچه ما می گذريم

راه می ماند

غم نيست...

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسانی

برای هر انسان

برادری است.

 

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه ای است

و قلب

برای زندگی بس است

روزی که معنای هر  نسخه دوست داشتن است

 

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

 

روزی که آهنگ هر حرف

زندگی است

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم

روزی که هر لب ترانه ای است

تا کمترین سرود بوسه باشد

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

 

روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم...

ومن آن روز را انتظار میکشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  به کجا چنین شتابان ، گَوَن از نسیم پرسید.

دل من گرفته زینجا، هوس سفر نداری؟ ز غبار این بیابان ؟

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

بکجا چنین شتابان

به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

سفرت بخیر اما ،

تو و دوستی خدا را،

چو از این کویر وحشت بسلامتی گذشتی ،

به شکوفه ها به باران

برسان سلام مارا

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

ازدرخت شاخه در آفاق ابر،

برگ هاي ترد باران ريخته !

بوي لطف بيشه زاران بهشت،

با هواي صبحدم آميخته !

نرم و چابك، روح آب،

مي كند پرواز همراه نسيم .

نغمه پردازان باران مي زنند،

گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم !

سيم هر ساز از ثريا تا زمين .

خيزد از هر پرده آوازي حزين .

هر كه با آواز اين ساز آشنا،

مي كند در جويبار جان شنا !

دلرباي آب، شاد و شرمناك،

عشقبازي مي كند با جان خاك !

خاك خشك تشنه دريا پرست،

زير بازي هاي باران مست مست !

اين رود از هوش و آن آيد به هوش،

شاخه دست افشان و ريشه باده نوش !

مي شكافد دانه، مي بالد درخت،

مي درخشد غنچه همچون روي بخت!

باغ ها سرشار از لبخند شان،

دشت ها سرسبز از پيوندشان ،

چشمه و باغ و چمن فرزندشان !

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش .

شرمسار ازمهرباني هاي او،

مي روم همراه باران كو به كو .

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟

زير چتر او روانم روشن است .

چشم دل وا مي كنم

قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :

در فضا،

همچو من در چاه تنهائي رها،

مي زند در موج حيرت دست و پا،

خود نمي داند كه مي افتد كجا !

در زمين،

همزباناني ظريف و نازنين،

مي دهند از مهرباني جا به هم،

تا بپيوندند چون دريا به هم !

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .

هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،

چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»

مي كنند از عشق هم قالب تهي

اي خوشا با مهر ورزان همرهي !

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش.

سيل غم در سينه غوغا مي كند،

قطره دل ميل دريا مي كند،

قطره تنها كجا، دريا كجا،

دور ماندم از رفيقان تا كجا !

همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !

شايد از اين تيرگي ها بگذريم .

ره به سوي روشنائي ها بريم .

مي روم، شايد كسي پيدا شود،

بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسي زيستم

هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم .»

موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت :

« هستم اگر مي روم گر نروم نيستم . »

(( محمد اقبال لاهوري ))

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

اين، تن فرسوده را،

پاي به دامن كشيد؛

و آن سر آسوده را،

سوي افق ها كشاند .

ساحل تنها، به درد

در پي او ناله كرد:

- (( موج سبكبال من،

بي خبر از حال من،

پاي تو در بند نيست !
بر سر دوشت، چو من،

كوه دماوند نيست !

« هستم اگر مي روم » ! خوشتر ازين پند نيست .

بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست . ))

ناله خاموش او، در دلم آتش فكند

رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ اي دل انديشمند ؟

گفت : - (( به پايان راه، هر دو به هم مي رسند ! ))

عمر گذر كرده را غرق تماشام شدم :

سينه كشان همچو موج، راهي دريا شدم

هستم اگر ميروم، گفتم و رفتم چو باد

تن، همه شوق و اميد، جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشيب، رفتم و باز آمدم،

زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دريا زدم !

شوق در آمد ز پاي، پاي درآمد به سنگ

و آن نفس گرم تاز، در خم و پيچ درنگ؛

اكنون، ديگر، دريغ، تن به قضا داده است !

موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است !

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

شنيده اي صد بار،

صداي دريا را .

سپرده اي بسيار،

به سبزه زارش، پروانه تماشا را .

نخوانده اي - شايد -

درين كتاب پريشان، حكايت ما را :

هميشه، در آغاز،

چو موج تازه نفس، پر خروش، در پرواز،

سرود شوق به لب، گرم مستي و آواز ...

سحر به بوسه خورشيد شعله ور گشتن !

شب، از جدائي مهر

به سوي ماه دويدن، فريب خوردن، باز،

دوباره برگشتن !

فرو نشستن ، برخاستن، در افتادن

دوباره جوشيدن

دوباره كوشيدن

تن از كشاكش گرداب ها به در بردن ،

هزار مرتبه با سر به سنگ غلتيدن،

همه تلاش براي رسيدن، آسودن،

رسيدني كه دهد دست،

بعد فرسودن !

هميشه در پايان،

به خود فرو رفتن. در عمق خويش. پاك شدن !

در آن صدف، كه تو « جان » خواندي اش ، گهر گشتن !

نه گوهري، كه شود زيوري زليخا را !

دلي به گونه خورشيد، گرم، روشن، پاك

كه جاودانه كند غرق نور دنيا را ...

اگر هنوز به اين بيكران نپيوستي

ز دست وامگذاري اميد فردا را!

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

در گذرگاه زمان

            خيمه شب بازی دهر

                            با همه تلخی و شيرينی خود می‌گذرد

عشقها می‌ميرند/ رنگها رنگ دگر می‌گيرند

                                 وفقط خاطره‌هاست

              که دست ناخورده به جا می‌ماند

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  تو آن جایی

                  و من این جا

                             در این فکر

               که تا چه حد دوستت دارم

                     در این فکر

                            که تا چه حد برایم با ارزشی

               در این فکر

                       که تا چه حد دلتنگ توئم

                   تو آن جایی

                                    و من این جا

                در این فکر

                               که تا چه حد در اشتیاقِ

                             در کنار تو بودنم

                           در این فکر

           که چگونه بیش از همیشه

                                       قدر آن زمان

                    که در کنار هم خواهیم بود را

                خواهم دانست

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

آفتاب من روی پوشيده است از من در ميان آبهای دور

اما بدان

همچنان در انتظار آواز قلب تو هستم

زيرا در همين نزديکی  گرميش را حس می کنم

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

گل من

كاش‌ ای‌ كاش‌، شب‌ هجر تو آخر می ‌شد            صبح‌ ديدار تو ای‌ دوست‌، مكرر می ‌شد

يـادم‌ آمد كـه‌ خيـال‌ تو مـرا با خـود بــرد           به‌ همان‌ شب‌ كه‌ دل‌ باغچه‌ پرپر می ‌شد

  بـه‌ همان‌ شب‌ كه‌ شب‌ سوختن‌ گلها بود         هر گل‌ لاله‌ كه‌ می ‌سوخت‌، كبوتر می ‌شد

يك‌ شب‌ آرام‌ بـه‌ خـوابـی‌ ابـدی‌ می ‌رفتــم           اين‌ همه‌ مشغله‌ يادت‌، اگر سر می ‌شد

از خــدا خـواسته‌ام ‌درنفـس ‌گــرم ‌دعـا              كـاش‌ ديدار تـو امـروز ميسـر می ‌شـد


 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  در آئینه چشمهایت ، عکس نگاه من پیداست.
در خاکستر خیال ،آرمانشهر رویاهاراجستجو کردم.
چه زود آمدی و چه غریبانه پر کشیدی.
ای کاش
تنها در خیالم بودی.
ای کاش در ازدحام  کلامت غرق نمیشدم.
اینک به حلقه های خاموش اضطراب سلام میکنم.
و تنها  در آسمان خیالت  به پروازم ادامه خواهم داد.
دیگر غمت رافراموش نمی کنم.
هنوز در انتظار صداقت دستهای مهربانت هستم

تو که تمام شعرم بودی.
و تو ای ارمغان خوشبختی به سراغم خواهی آمد.
که این گواهی دل شکسته ومنتظر من است.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

آسمانم ستاره می خواست که تو آمدی .

ابر حسود اما چشم دیدن خوشحالیم را نداشت.

آسمانم ابری شد.

بارید و بارید و من به انتظار دیدن دوباره ات قطره های باران را یکی یکی       می شمردم.

اما تو دیگر پشت ابر ها نبودی وقتی که تمام شدند.

 

نمی دانم در کدام صورت فلکی باید به دنبال تو گشت.

 در آسمان بزرگ من جای یک ستاره خالی شد.

کاش از خورشید فرار نمی کردی  تا روشنتر

 به دنبالت می گشتم.

کاش هرگز آسمانم ستاره نمی خواست.

کاش ابر ها کمی مهربانتر بودند

 تا تو را گم نمی کردم.

 

ای كاش ميدانستی شبها....

تنها ستاره ای را كه به نامت زده ام

 به  چشمانم سنجاق ميكنم تا يادم نرود

 در روی زمين كسی هم هست

كه سبزی لحظه هايش .... روزی آرزويم بود ....

خانه را در چشم های تو پيدا کردم

 پلکهايت را به هم نزن خانه خراب ميشوم

 

 

 

 
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 
 

یکدلی چون رفت و دور از خانه شد
شور عشق و عاشقی افسانه شد

زیـر پـاهـای نفــــــــاق و تفـــــــرقـه
کلـبه هـای همــدلی ، ویـرانه شـد

زلف خــم انـدر خــم انـدیشـــــه هـا
بـا سـرانگشـتی دروغین شانه شد

شهــر دلهــا شــد تهـی از عـاطـفه
شعـــر دردم بـا خـزان همـخانه شد

کنــــــج زنــدانی کــه دارد بــوی نـا
واژه هم درگیـــــر دام و دانـه شـــد

پیله چون در قاب سـردی جا گرفت
شعـــله هم دلـواپس پـروانـه شــد

بـا زهم گـویید ، گـویـم شعــر غم
زانکـه جـانم بـا صـفا، بیـگانه شــد

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  جلسه محاكمه عشق بود
و قاضی عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعنی فراموشی ،
قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداری از عشق
آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدن اونو داشتی
ای گوش مگر تو نبودی كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت : ديدی قلب همه از عشق بيزارند !
ولی من متحيرم كه با وجودی كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكنی  !؟
قلب ناليد: كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

"امشبم مثل همیشه س/ ...باز هم سر می زند تنهایی/ ...از دوباره می آید دلتنگی/...                                 با ندیدنش چه می کنی؟.../هراسی ندارم!/ باش رفیقم این روزها!"

 

یکی بود... یکی نبود!... من نبودم!... یعنی من آن یکی بودم که نبود و تو لابد همانی بودی که بود...      بودنت کم کم رنگ نبودنم را عوض کرد و من هم شدم بود... اما چه بودی؟

 

"هیچ کس از جنس ما نبود/ این چنین که هستم.../ که بودی.../ که بودم.../ که هستی.../ نمی گویم صمیمی/    نمی گویم خوب/ نمی گویم پاک... نمی گویم.../ ولی به خدا قسم!/ قسم به نان و نمک!/ به شرم تو!/              به چشمای قشنگ تو!/ اندازه هر چه دل تنهاییم بخواهد!/ با همه وجود و با هرچه عشق!/ و عشق.../      دوستت دارم!"

 

چقدر گفتنی ها داشتم برای نگفتن و چقدر گفتنی ها داشتی برای گفتن...و چقدر گوش شنیدنت شدم!          یادت هست؟...خوشحال بودیم... مگرنه؟...می گفتی و می شنیدم!... نوبت به من که می رسید باز هم از تو  می شنیدم...و به خیالت آمده بود نمی گویم چون حرفی برای گفتن ندارم!اما...چقدرهیچ نگفتم!...               چقدر مراعات کردم... و تو که با خدای خودت هم تعارف نداشتی چه برسد به من!...چه کردی با دلم؟

 

"حالا دیگه خیلی خوب می دونم که ماه /همون ماه شوخ و فتان... / سی بردن دل ماست که خالی کنج لبونش نهاده / هی ماه! ماه! برو! برو! / که مهمون قشنگ تو خونه دارم امشب..."

 

گفتم می ترسم... گفتی نترس!... ولی یادم ندادی چطور میشود نترسید.. شوخی نبود!... قرار بود بزنیم         به دل آتش... دل شیر می خواست!...

 

"آب ازآب تکان نخورد.../ نه دیدی و نه دیده شدی... / رفت و گذشت بی نگاهی که بوی مهربانی دهد... / غافل از اینکه همین نزدیکی ها از آب آبی تر است دلی که می میرد برای لحن کودکانه آب.../               لحنی شبیه مریمی های پرپر..."

 

گفتی من سهم خودم را به جا آوردم حالا نوبت توست... گفتی می دانم سخت است اما کاری از دستم     ساخته نیست... انگار بگویی مشکل خودت است... و مشکل خودم بود... و می دانستی این گره با دست      که هیچ با دندان هم باز نمی شود... اما باز ماندی به تماشا و من تاب نیاوردم....

 

"یادت هست / از سپیدارهای کنار راه که با باد می رقصیدند گفتیم/ از کاجهای کوچک خشک شده کنار   نارون پیر/از اردیبهشت عشق و از سهراب/از سهراب که گفتم گفتی می خواهی دلم را بشکنی و گریه ام بیندازی ؟ گفتم به خدا نه!/گفتی در این صبح قشنگ نمی توانی از زخمها نگویی ؟/از غزل بگو/             نکند از یاد برده ای آن همه قول و غزل را؟/گفتم این خورشید عالم تاب خیلی خوب می داند که عشق با   کوله باری از غزل به خانه دل من می آید/ گفتی تو ماه را دوست نداری ؟ گفتم خیلی دوستش دارم/         گفتی از ماه آسمان دلت بگو!/گفتم برای اینکه از ماه تمام دلم بگویم/بگذار دمی و درنگی ببینمت.../        پرده توری را کنار زدد و من دیدمت/همان ماه من بود که می خندید/ خندیدم و قلم برداشتم و به یادگار بر روی ستون سنگی نوشتم/موسم اندوه که می رسد ماه را نگاه کنید.../ و همانجا نشستم و یک دل سیر دیدمش... دیدمش...دیدم..."

 

اول راه تنها ماندم... و بریدم... دیگر آمدن نداشت... و چه خوب فهمیدی... و چه خوب همه چیز را گردنم انداختی و رفتی...

 

"نیستش/نمی دونم کجاس؟/چه می کنه؟/ولی می دونم که ندارمش/هیچ وقت نخواستم که تو رو با چشمات به یاد بیارم... /نمی خواستم که تو رو تو گم ترین آرزوهام ببینم/نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم... /   هنوزم دوست دارم/آخه تو هول و ولای پریشونی و تورو نداشتن/تو گیر و دار ای بابا دل تو هیچ            حاله و خوش/ ای بی مروت!!!/ دیگه دلی می مونه که جور دل کبوتر بطپه؟/ که با شما از جون زندگیش بگه؟/ بگه که هنوز زندس؟.../اگه صدا صدای منه نفس اگه نفس تو/ بذار که اون خوش غیرتاش بدونن که دل! این دل ! دیگه دل نیست ! دیگه دل نمیشه! نه دیگه این واسه ما دل نمیشه..."

 

جمله آخرت... انگار می گفت روز خوش نمی بینی!... نکند نفرین کرده باشی؟!... تقصیر خودم بود... دست پیش اگر گرفته بودم پس نمی افتادم...

 

"عصری پائیزی / که صبح آن با حافظ آغاز شد/ گفتم من امشب سی و یک ساله شدم/ گفتی لحظه        قشنگ عظیمت بر تو خوش ! /گفتم نگاه و نفس تو مرا با خود می برد عزیزم / گفتی دل را از آواز            عشق سرریز کن تا ببنی که.../ گفتم که همه دنیا کف دستی بیش نیست/ گفتی و انسان همیشه رفیق       اندوه نیست/ روزهای قشنگ هم هست/ گفتم به جان تو که از همین عصرهای قشنگ پائیزی/                تنها دلی عاشق به عشق تو مانده است وبس/ گفتی پس از لبخند و مهر/از عشق و مهربانی بگو /           گفتم اگر از عمرم دمی مانده باشد و آنی/آن هم از آن تو.... ن . ر . گ . س . جون !"

 

همه اش همین بود... راست یا دروغ!... من شدم همان کلاغ دربدر قصه!... و تو؟!... می دانم! می دانم!...  هر کس سکوت کند راحت تر می شود سرش داد کشید! نه؟... و فریاد بی صدایت هنوز گوشم را می آزارد...  به خدا تو هم بی تقصیر نبودی...

 

"دیروزها کسی را دوست داشتی / این روزها دلتنگی/ این روزها تنهایی / تنها!... /

تمام عمر ما به همین سادگی گذشت"

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

آدم تنها هزار و يك جور خيال باطل به سرش مي زند ...

 

تو!

 

خيالي هستي كه هزار و يك جور قصد باطل كردنت كردم ...

 

نشد!

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

تو گل سرخ منی

تو گل ياسمنی

تو چنان  شبنم پاك سحری ؟

نه

از آن پاكتری

تو بهاری ؟

نه

بهاران از توست

از تو می گيرد وام

هر بهار اينهمه زيبايی را

هوس باغ و بهارانم نيست

ای بهين باغ و بهارانم تو

سبزی چشم تو

دريای خيال

پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز

مزرع سبز تمنايم را

ای تو چشمانت سبز

 در من اين  سبزی هذيان از توست

زندگی از تو و

مرگم از توست

سيل سيال نگاه سبزت

همه بنيان وجودم را ويرانه كنان می كاود

                                                                      حمید مصدق

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  روزی روزگاری در جزيره ای دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبی و خوشی زندگی می كردند
خوشبختی . پولداری . عشق . دانائی . صبر .غم . ترس .......                                                    
هركدام به روش خويش می زيستند .                                                                                           تا اينكه يك روز دانائی به همه گفت : هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودی آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق می شويد .
تمام احساسها با دستپاچگی قايقهای خود را از انبارهای خانه های خود بيرون آوردند وتعميرش كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد وهوا به قدری خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند   وپارو زنان جزيره را ترك كردند.
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد
كه همگی به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قايقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت  زدانی شده سپرد.
آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي برای
عشق نماند.!!!!!!!!!
قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند .                                                                                  جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود .
و نمی ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود .  فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.
اول كسی جوابش را نداد . در همان نزديكی قایق ثروتمندی را
ديد و گفت:  ثروتمندی عزيز به من كمك كن.
 ثروتمندی گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائی برای تو نيست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات می دهی ؟ 
غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسی و مرا خيس ميكني .
عشق رو به غم كرد و گفت: ای دوست عزيز مرا نجات بده
اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدری غمگينم كه یارای كمك به تو را ندارم                             بلكه خودم احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذرانی وبيكاری از كنار عشق گذشتند ولی عشق  هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكنی ؟
شهوت  پاسخ داد البته كه نه!!!!!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميری يادت هست هميشه مرا تحقير می كردی همه می گفتند               تو از من برتری ، از مرگت خوشحال خواهم شد
عشق كه نمی توانست نا اميد باشد رو به سوی خداوند كرد و گفت : خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائی از دور به گوشش رسيد كه فرياد می زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد.
عشق به قدری آب خورده بود كه نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائی يافت
آفتاب در آسمان پد یدارمي شد و دريا آرامتر شده بود.
جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد
و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند
عشق برخواست به دانائی سلام كرد واز او تشكر كرد
دانائی پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم                                   شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمی توانست برای نجات تو بيايد
تعجب می كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتی ؟
همیشه ميدانستم درون تو نيروئی هست كه در هيچ كدام از ما نيست.                                                 تو لايق فرماندهی تمام احساسها هستی . 
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولی قبل از رفتن می خواهم       بدانم كه چه كسی مرا نجات داد؟؟
دانائی گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!
دانائی لبخندی زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است
كه می تواند بزرگی و ارزش عشق را درك كند  .

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

شگفتا

وقتی بود نمی ديدم

وقتی می خواند نمی شنيدم

وقتی ديدم كه نبود وقتی شنیدم نخواند

 

                                  دكترعلی شريعتی

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

اينجا من هستم؛ سکوتی محض
سکوتی شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو
اينجا من هستم ؛ تهی از زندگی و روزمره‌ گی
خالی ‌تر از هميشه ؛ با کلافی درهم و پيچ در پيچ
معنی سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستاده‌ام
اينجا من هستم با آوازی که هرگز نشنيدی
من هستم و سازی مبهم
اينجا من مانده‌ام تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم
من هستم و گلی پرپر شده از عشقی کور
من هستم و يکرنگی شکسته‌ام
اينجا در شهری دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که ميايی
در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ
که سينه‌ام را هر آن می ‌درد
اينجا من مانده‌ام و سرمايی که استخوانم را داغان کرده است
من هستم سيمايی شکسته ‌تر از هميشه

 
اينجا من هستم و خيال هميشگی چشمانت

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

نگاه کن    

            نگاه کن تا نگاههايت دراوج ستاره های خوشبختی در هم گره بخورند

                   نگاه کن تا نگاههايت  بودن ، ماندن و دوست داشتن را معنا کند

 

                                                 تا آرامش نگاهت به زندگی اميدوارم کند

 

            و نگاه کن تا نگاهت عشق را دربرابر ديدگان نااميدم به تصويربکشد 

                

            تصويری خيالی اما دورازرويا و تظاهر و نيرنگ وفريب

 

            نگاه کن که عاشق نگاهت هستم

 

            که نگاهت رابه خاطر چشمانت…….

 

            چشمانت را به خاطر خودت………

 

                                              وخودت را به خاطر زنده ماندن و نفس کشيدن….....

 

                               دوستت دارم تا روزی كه نفس ميكشم

         

        

   وقتی که کلبه کوچک قلبم را با حصيرهای عشق وعاطفه بنانهادم

 

                                    هرگز گمان نميکردم که جايگاه تو باشد

 

         توئی که وجودت در سياه چال قلبم بسان نوری آرام می درخشد

 

         واين ظلمت ديوانه وار را درهم می شکند

 

        از تو ميخواهم اين کلبه روياهايم را به زندان تاريک و  پرازظلمت تبدیل نکرده

        

        واين حصيرهای ظريف و شکننده رابه ميله های فولادين تبديل نکنی

     

       پاس و حرمت عشق را در کلبه ی کوچک قلبم نگاه دار چرا که آن را با هزاران آرزو بنا نهاده ام

 

 

                     دوستت دارم تا روزی كه نفس ميكشم                         

 

                                                              

                               بگذارباتو باشم  

                 باتوبگريم 

   باتوبخندم

 

   بگزارقصه های تنهائيم رابرای توزمزمه کنم

 

   بگذاردستانت رادردستانم که ازآتش عشق تو چنين سوزان است بگيرم و چشمانم را

  

   به چشمان زيبا و دريائی ات خيره کنم

 

                         بگذارآنقدرنگاهت کنم تا دستان اجل آنها را ببندد وآن قدر دوستت داشته باشم

 

که حتی دستان اجل هم نتواند آتش اين عشق وعلاقه را که دروجودم شعله ور شده

 

وهر لحظه شعله هايش سوزانتر ميشود خاموش کند                                                                               

                 

                     دوستت دارم تا روزی كه نفس ميكشم 

                        

 

               دستانم را دردستان خود بفشار وبه چشمانم خيره شو به صدای تپش قلبم گوش فراده

 

               ومرا صدا بزن بافرياد های مملو از احساست اين سکوت دروغين را بشکن

       

      فرياد کن....

                      فرياد کن........ 

     

تا بدانم باز همان کهکشان و ستاره ی درخشان بی انتهای وجودم هستی...........

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  کاش ای تنها امید زندگی         

                        می توانستم فراموشت کنم

یا شبی چون آتش سوزان عشق

                              در درون سینه خاموشت کنم

کاش احساس نیاز دیرینه ات

                                     از وجودم چون وجودت دور بود

یا که من هرگز نمی دیدم تو را

                                          یا در آن روز چشمانم کور بود

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

                          نرگسم

               با قلبی عاشقونه

                                 تولدت مبارک

                                                   آرزومند آرزوهات

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

دوستت دارم ای که با ابر هم بارانی .

دوستت دارم ای که در آسمان سیر می کنی .

دوستت دارم ای که فرشته آسمون هفتمی .

دوستت دارم ای که حرف شب یلدایی .

دوستت دارم ای که هدیه ای از بهاری .

دوستت دارم نازنینم .

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   هم اکنون در یا آرام است ،

جزیره که اسیر توست  نیز آرام  است .

غم کم است ، دل پر شور است ، گونه ها ترند  و دل منتظر...

فرصت کم است ...و اما من  ..

من می توانم ، می توانم از دل بگویم ،

از تو بگویم ،

از غم نگویم ،

از عشق بگویم ،

از آنکه دوستش دارم ، ازآنکه می پرستمش.

از آنکه ...

و اما تو ..

تو را ، دل را ، گل را ، عشق را ، نفست را ،

همه را برای بو دن تو دوست دارم ،

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

چقدر حرف بود و من فقط سکوت کردم

 چقدر حرف هست و من فقط سکوت کرده ام

 آمدنت را سکوت کردم

 رفتنت را سکوت کردم

 داشتنت را سکوت کردم

 انتظار باز گشتت را هم

 حالا نوبت توست

 باید در سکوت به تماشا بنشینی

 سوختنم را ...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین