تبليغاتX
برای عزیزترین گل همیشه عاشق
 
 
   
 
 

پر كن پياله را،

كاين آب آتشين،

ديري است ره به حال خرابم نمي بَرَد!

اين جام ها – كه در پي هم مي شود تهي

درياي آتش است كه ريزم به كام خويش،

گرداب مي ربايد و، آبم نمي برد!

من با سمند سركش جادوئي شراب

تا بيكران عالم پندار رفته ام،

تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم،

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي،

تا كوچه باغ خاطره هاي گريزپا،

تا شهر يادها ...

ديگر شراب هم

جز تا كنار بستر خوابم نمي برد!

هان اي عقاب عشق!

از اوج قله هاي مه آلود دوردست

پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من

آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد!

آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد!

در راه زندگي،

با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي،

با اينكه ناله مي كشم از دل كه : آب ... آب ... !

ديگر فريب هم به سرابم نمي برد.

پر كن پياله را!

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

زیر این طاق کبود

یکی بود یکی نبود

مرغ عشقی خسته بود

که دلش شکسته بود

اون اسیر یه قفس

شب و روزش بی نفس

همه ی آرزوهاش

پر کشیدن بود و بس

تا یه روز یه شاپرک

نگاهشو گوشه ای دوخت

چشمش افتاد به قفس

دل اون بد جوری سوخت

زود پرید روی درخت

تو قفس سرک کشید

تو چشم مرغ اسیر

غم دل تنگی رو دید

دیگه طاقت نیاورد

رفت توی قفس نشست

تا که از حرف های مرغ

شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت که بیا

تا با هم پر بکشیم

بریم تا اون بالا ها

سوار ابر ها بشیم

یه دفعه مرغ اسیر

نگاهش بهاری شد

بارون از برق چشاش

روی گونه اش جاری شد

شاپرک دلش گرفت

وقتی اشک او رو دید

با خودش یه عهدی بست

نفس سردی کشید

دیگه بعد از اون قفس

رنگ تنها یی نداشت

توی دوستی شاپرک

ذره ای کم نمی ذاشت

تا یه روز یه باد سرد

میان قفس وزید

آسمون سرخ آبی شد

سوز برف از راه رسید

شاپرک یخ زد و یخ

مرد و موندگار نشد

چشماشو رو هم گذاشت

دیگه اون بیدار نشد

مرغ عشق شاپرک رو

 به دست خدا سپرد

نگاهش به آسمون

تا که دق کردش و مرد

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

یک طرف لیوان آبی واژگون

یک طرف قندان و قندش سرنگون

 

ریخته واریخته هر چیزمن

مانده چای و استکان بر میز من

 

آن طر فتر هم کتابی بی نشان

آب گلدانم چکیده روی آن

 

همچنان غرقم میان فکر خود

بی تفاوت می شوم با شعر خود

 

می دوم درکوچه های بی کسی

پشت سر انبوهی از دلواپسی

 

زیر پاهایم زمین رنجیده شد

 حزن تنهایی من پیچیده شد

 

رو به رویم انتظار رو پنجره

امتداد بغض های حنجره

 

فکر من در سایۀ  تاریک غم

بوی تند خاطره در پیچ و خم

 

خاطراتی تلخ  همچون زهر مار

لیک صبرم هست کوهی استوار

 

هر چه بادا باد،هرچه شد که شد

سر به روی میز ،می پرسم زخود

 

من چگونه صبر را دامن زدم

بر لبانم قفلی از آهن زدم

 

من چگونه صبر کردم اینچنین

صبر بر بی رحمی های این زمین

 

هر چه دیدم یا سرم آمد که هیچ

باز گفتم صبرتا پایان پیچ

 

صبر می گوید که آخر آفرین

یا تو سنگی یا زکوهی آهنین !!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 
یادم باشد

برای مرگ آرزوهایم سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد

یادم باشد

حرفی نزنم که دلی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد
باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن
به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی
که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

چشم ده خسته بر جاده به انتظار نشسته

پیر ده غمگینانه می خواند تو را:

برگرد ...

درختان باغ تشنه اند

و هنوز باغ های خشکیده

دست های پر برکت تو را زمزمه می کنند ...

فریاد می کنند.

کودکان ده! می دانید آفت دوری

می خشکاند محصول پدر را

و دست های بی عاطفه

می برد شما را به تاراج

و ده از وحشت نیامدنت اشک می ریزد.

بیا، تنهایی آسان نیست

تو زنده ای، ده بی تو می میرد.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

آرزوي من اينست در سپيده اي شفاف

در دلت شوم مهمان، يك سپيده بي انصاف

آرزوي من اينست توي عصر طوفاني

قانعم كني جوري كه هميشه مي ماني

آرزوي من اينست كه تو مالِ من باشي

غير ممكنِ ممكن، تو محالِ من باشي

آرزوي من اينست با دو بالِ جادويي

روي چشمِ تو باشم مثلِ نورِ ليموئي

آرزوي من اينست بينِ اين همه انسان

نيّتِ تو من باشم توي فال با فنجان

آرزوي من اينست كه دو روزِ طولاني

در كنارِ تو باشم فارغ از پشيماني

آرزوي من اينست كه تو مثل يك سايه

سرپناه من باشي لحظه تَرِ گريه

آرزوي من اينست يا شوي فراموشم

يا كه مثلِ غم هر شب گيرمت در آغوشم

آرزوي من اينست عشقِ تو كمم باشد

اسمِ تو فقط زخمي روي مرهمم باشد

آرزوي من اينست نرم و عاشق و ساده

همسفر شود با من در سكوتِ يك جاده

آرزوي من اينست كه تو سازِ من باشي

من نيازِ تو باشم، تو نيازِ من باشي

آرزوي من اينست هستي تو من باشم

لحظه هاي هشياري مستي تو من باشم

آرزوي من اينست تو غزالِ من باشي

تك ستاره روشن در خيالِ من باشي

آرزوي من اينست در شبي پُر از رؤيا

پيش ماه و تو باشم تا سحر لبِ دريا

آرزوي من اينست در تولّدي دوّم

مثلِ مِه شوم در تو با همه وجودم گُم

آرزوي من اينست از سفر نگوئي تو

تو هم آرزويي كن، اوجِ آرزويي تو

آرزوي من اينست، آرزو كني من را

معني اش كني با عشق شعرِ سبزِ ماندن را

آرزوي من اينست مثلِ سيمِ يك گيتار

زيرِ دستِ تو باشم لحظه خوشِ ديدار

آرزوي من اينست مثلِ ليلي و مجنون

پيروي كنيم از عشق، اين جنونِ بي قانون

آرزوي من اينست در پگاهي از اسفند

راهي سفر گرديم طبقِ رسمِ يك پيوند

آرزوي من اينست در شبي كه تاريكست

تو بگوئي از وصلي كه لطيف و نزديكست

آرزوي من اينست زيرِ سقفِ اين دنيا

من براي تو باشم تو براي من تنها

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

توي كلاس چشم تو زنگا همه رياضيه

هميشه التماسِ من با چشمِ تو موازيه

توي كلاسِ چشم تو زنگا يه وقت جغرافيه

ما دريارو مي خوايم چي كار، چشماي نازت كافيه

توي كلاسِ چشمِ تو هميشه زنگِ اوله

آخه يه عمره كه آدم تو اين كلاس معطله

توي كلاسِ چشم تو همه هميشه حاضرن

هيچ روزي غايب نداريم نه اينكه حاضرا بِرَن

توي كلاسِ چشمِ تو گاهي مي شه زنگِ زبان

دوست دارم ياد نمي دن، بلد بوديم ما پيش از آن

توي كلاسِ چشم تو يه وقتا زنگِ فيزيكه

آهن ربايي؟ كه دلم انقد به چشمات نزديكه؟

توي كلاس چشم تو يه وقتا زنگِ شيميه

ديوونه هاي عشق تو، يكي دو تا نيس تيميه

توي كلاس چشم تو يه وقتا زنگ ورزشه

همش مي شه دور تو گشت، آخ كه چقد با ارزشه

توي كلاس چشم تو يه زنگي هست به نام جبر

از چشم تو ناز كردن و از دلِ من هميشه صبر

توي كلاس چشم تو يه زنگه اسمش احتمال

شايد تو اين زنگ برسيم به آرزوهاي محال

توي كلاس چشم تو اجازه دادن آسونه

چون كسي بيرون نمي رده هر كي بره پشيمونه

توي كلاس چشم تو يه وقتا هست زنگ متون

خيلي تو كم غصه داري،‌دل تو بيشتر مي شه خون

توي كلاس چشم تو هر كي نباشه مبصره

حدست درسته مبصرِ كلاس هميشه شاعره

توي كلاس چشم تو نگاها روي نيمكته

موندنِ تو، دستِ تو اِ ... تو مي گي هر چي قسمته

توي كلاس چشم تو پُرِ مدادِ قرمزه

دفترِ مشقمون پُر از جمله بي تو هرگزه

توي كلاس چشم تو ميز پُرِ يادگاريه

بيشترِ ميزامون پُر از چرا دوسم نداريه

توي كلاس چشم تو تعطيله  نمره انضباط

بيس مي گيرن از آسمون، عاشقاي بي احتياط

توي كلاس چشم تو نوشته رو تخته سيا

ما همه چش براهتيم، زيبا تو رو خدا بيا

توي كلاس چشم تو بازه هميشه پنجره

تو زنگ تفريحم كسي، دلش نمي خواد كه بره

توي كلاس چشم تو نمي خوره زنگ خونه

هر كي دلش بخواد مي ره، هر كي بخوادم مي مونه

توي كلاس چشم تو يه زنگِ ريس شناسيه

همش نگاهت مي كنم اين آخه چه كلاسيه

توي كلاش چشم تو يه وقتا زنگ دستوره

رفتنو صرفش مي كنه دلم با اينكه مجبوره

توي كلاس چشم تو دلا هميشه عاشقه

من شنيدم فردا كلاس تو دشتاي شقايقه

توي كلاس چشم تو هر پرسشي قَدِغَنه

با چشمِ تو جوابِ تك تكِ سوالا روشنه

توي كلاش چشم تو ديوونگي يه رنگيه

انقد كه محو تو مي شيم نمي دونيم چه زنگيه

توي كلاس چشم تو يه وقتا زنگِ هنره

فايده نداره واسه ت، هر چي مي گم بي اثره

توي كلاس چشم تو از كُلِّ دنيا اومدن

بيدار شدم، چه خوابي بود انگار بازم زنگو زدن

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

اين ابرهای سوخته سوگوار

تابوت آفتاب را به کجا می برند؟

اين بادهای تشنه ، هار و حريص وار

دنبال آبگون سراب کدام باغ

پای حصارهای افق سينه مید رند؟

اکنون درخت لخت کوير

پايان نا اميدی

و آغاز خستگی کدام مسافر است ؟

مرغان رهگذر

مرگ کدام قاصد گمگشته را

از جاده های پرت

به قريه می آورند؟

ای شب ! به من بگو

اکنون ستاره ها

نجوا گران مرثيه عشق کيستند؟

هنگام عصر بر سر ديوار باغ ها

باز آن دو مرغ خسته چرا می گريستند؟

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

            سکوت من ترانه ی من است

سکوت من خود سرود و ترانه ی من است

و گرسنگی من همان سيری من است

و آب در تشنگی من جريان دارد

و در هشياری من مستی هاست

و عروسی هاست در فغان شکوه ی من

و ديدارهاست در غربت تنهايی ام

و پنهانی من عين ظهور

و ظهور من همه ستر و حجاب است

چه بسيار که ار غم ها شکوه می کنم

و قلبم بدان غم ها بر خود می بالد

چه بسيار که می گريم و دندانهايم به خنده رخ می نمايد

و چه بسيار که درآرزوی دوست دلم پر می کشد

و دوست در کنارم نشسته است

و چه بسيار که چيزی را طلب می کنم

و آن چيز در حلقه ی نگين من است

گاه شب تاريک ، دشمنانم را - که همان رهزنان حواس اند- در پرده ی ظلمت می پوشاند

تا من پرده ی روياهای خويش را بگسترم

و آن گاه صبح هشياری باز پرده را در می پيچد و به کناری می نهد.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

نخستين نگاهی، که ما را به هم دوخت!

نخستين سلامی، که در جان ما شعله افروخت،

نخستين کلامی ، که دل های ما را

به بوی خوش آشنايی سپرد و ،

به مهمانی عشق برد؛

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم

چه خوش لحظه هايی که ،دزدانه ،از هم

نگاهی ربوديم و رازی نهفتيم!

چه خوش لحظه هايی که « می خواهمت » را

به شرم و خموشی ـ نگفتيم و گفتيم!

دو آوای تنها ی سرگشته بوديم،

رها ، در گذرگاه هستی ،

به سوی هم از دور ها پر گشوديم.

...

من و تو چه دنيای پهناوری آفريديم.

من و تو به سوی افق های نا آشنا پر کشيديم.

من و تو ، ندانسته ، دانسته ،

رفتيم و  رفتيم و رفتيم،

...

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

ديگر دلم هواي سرودن نمي کند
تنها بهانه ي دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست

اي داد ، کس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي ، هاي هاي عزا در گلو شکست

آن روزهاي خوب که ديديم ، خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آيا» زياد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظي  کنم
بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

به ديدارم بيا هر شب

در اين تنهايي تنها و تاريک خدا مانند

دلم تنگ است. 

بيا اي روشن ....  اي روشنتر از لبخند

شبم را روز کن در زير سرپوش سياهي ها  

دلم تنگ است. 

بيا بنگر چه غمگين و غريبانه

در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال

دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهي ها

و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي.

شب افتاده است و من تنها و تاريکم ....  

و در ايوان من ديريست

در خوابند

پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي  

بيا اي مهربان با من !

بيا اي ياد مهتابي !

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین