تبليغاتX
برای عزیزترین گل همیشه عاشق
 
 
   
 
 

پس از توفان

پس از تندر

پس از باران

سرشك سبز برگ از شاخه هاي جنگل خاموش

مي افتاد

 

نه بيد ز باد

نه برگ از برگ مي جنبيد

شكاف ابرها راهي به نور ماه مي دادند

دوباره راه را بر ماه مي بستند

 

و من همچون نسيمي از فراز شاخه ها پرواز مي كردم

تو را مي خواستم اي خوب، اي خوبي

به ديدار تو من مي آمدم با شوق

با شادي

***

تو را مي بينم اي گيسو پريشان در غبار ياد

تو با من مهربانتر از مني

با من

تو با من مهرباني مي كني چون مهر

مهري مهربان با من

***

پس از توفان

پس از تندر

پس از باران

گل آرامش آوازي

به رنگ چشمهاي روشنت دارد

نسيمي كز فراز باغ مي آيد

چه خوش بوي تنت دارد

 

من اينك در خيال خويش خواب خوب مي بينم

تو مي آئي و از باغ تنت صد بوسه مي چينم

 

***

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

آن روز با تو بودم

امروز بی توام

 

آن روز كه با تو بودم

- بی تو بودم

امروز كه بی توام

- با توام

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

در شب ترديد من، برگ نگاه !

مي روي با موج خاموشي كجا ؟

ريشه ام از هوشياري خورده آب:

من كجا، خاك فراموشي كجا .

***

دور بود از سبزه زار رنگ ها

زورق بستر فراز موج خواب .

پرتويي آيينه را لبريز كرد:

طرح من آلوده شد با آفتاب .

***

اندهي خم شد فراز شط نور:

چشم من در آب مي بيند مرا.

سايه ترسي به ره لغزيد و رفت .

جويباري خواب مي بيند مرا .

***

در نسيم لغزشي رفتن به راه،

راه، نقش پاي من از ياد برد .

سرگذشت من به لب ها ره نيافت:

ريگ باد آورده اي را باد برد.

*****

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

در آن پر شور لحظه ...

دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .

***

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

« زندگي » زيباست، كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟

كو « دل آگاهي » كه در « هستي » دلارائي به بيند ؟

 

صبحا « تاج طلا » را بر ستيغ كوه، يابد

شب « گل الماس » را بر سقف مينائي به بيند

 

ريخت ساقي باه هاي گونه گون در جام هستي

غافل آنكو « سكر » را در باده پيمائي به بيند

 

شكوه ها از بخت دارد « بي خدا » در « بيكسي ها »

شادمان آنكو « خدا » را وقت « تنهائي » به بيند

 

« زشت بينان » را بگو در « ديده » خود عيب جويند

« زندگي » زيباست كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

به سنگ ساحل مغرب شكست زورق مهر،

پرندگان هراسان، به پرس و جورفتند .

هزار نيزه زرين به قلب آب شكست .

فضاي دريا يكسره به خون و شعله نشست .

به ماهيان خبر غرق آفتاب رسيد .

نفس زنان به تماشاي حال او رفتند !

ز ره درآمد باد،

به هم بر آمد موج،

درون دريا آشفت ناگهان، گفتي

هزاران اسب سپيد از هزار سوي افق،

رها شدند و چو باد از هزار سو رفتند !

***

نه تخته پاره زرين، كه جان شيرين بود؛

در آن هياهوي هول آفرين رها بر آب !

هزار روح پريشان به هر تلاطم موج،

بر آمدند و به گرداب فرو رفتند !

***

لهيب سرخ به جنگل گرفت و جاري شد .

نواگران چمن از نوا فرو ماندند .

شب آفرينان بر شهر سايه افكندند .

سحر پرستان، فرياد در گلو، رفتند !

***

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه می کشن از درد اشتیاق
شاید وفا کند ، بشتابد به یاریم
ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من
ای شعر من ، بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخاست
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی
ای آسمان ، به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم
ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من ز من بستانید بی درنگ
یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید
آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم
جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم
آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست
عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

بر نگه سرد من به گرمي خورشيد

مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت

تشنه ي اين چشمه ام، چه سود، خدا را

شبنم جان مرا نه تاب نگاهت

جز گل خشكيده اي و برق نگاهي

از تو در اين گوشه يادگار ندارم

زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم

يك نفس از دست غم قرار ندارم

اي گل زيبا، بهاي هستي من بود

گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم

گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم

وان گل خشكيده را به سينه فشردم

آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود

از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟

جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم

جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟

من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم

من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم

عشق فريبم دهد كه مهر ببندم

مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم

پاي اميد دلم اگر چه شكسته است

دست تمناي جان هميشه دراز است

تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد

چشم خدا بين من به روي تو باز است

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

حق با تو بود

مي بايست مي خوابيدم

 اما چيزي  خوابم را آشفته كرده است

 در دو ظاقچه  رو به رويم شش دسته خوشه  زرد گندم  چيده ام

  با آن  گيس هاي  سياه  و روز  پريشانشان

  كاش  تنها نبودم

  فكر مي كني  ستاره ها  از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟

  كاش  تنها نبودي

  آن وقت كه  مي تواستيم   به اين موضوع و موضوعات  ديگر  اينقدر  بلند بلند

 بخنديم  تا همسايه هامان  از خواب بيدار شوند

 مي داني ؟

 انگار  چرخ فلك  سوارم

  انگار  قايقي  مرا  مي برد

  انگار  روي شيب  برف ها  با اسكي  مي روم و

مرا ببخش

ولي  آخر چگونه  مي شود  عشق  را نوشت ؟

مي شنوي ؟

  انگار صداي شيون  مي آيد

گوش كن

 مي دانم  كه هيچ كس  نمي تواند عشق را بنويسد

اما به  جاي آن

مي توانم  قصه هاي  خوبي تعريف كنم

 گوش كن

 يكي بود يكي نبود

  زني  بود كه  به جاي  آبياري  گلهاي  بنفشه

به جاي خواندن   آواز ماه خواهر من است

 به جاي  علوفه  دادن  به ماديان  ها آبستن

به جاي پختن  كلوچه شيرين

  ساده و اخمو

در سايه  بوته هاي  نيشكر  نشسته  بود  و كتاب مي خواند

  صداي  شيون  در اوج  است

 مي شنوي

براي بيان  عشق

  به نظر شما

كدام  را بايد  خواند ؟

 تاريخ يا جغرافي ؟

 مي داني ؟

  من دلم  براي  تاريخ مي سوزد

براي  نسل ببرهايش كه  منقرض  گشته اند

 براي خمره هاي  عسلش  كه در رف ها  شكسته اند

  گوش كن

 به جاي عشق و  جستجوي  جوهر نيلي  مي شود چيزهاي  ديگير نوشت

حق با تو بود

 مي بايست مي خوابيدم

 اما مادربزرگ ها  گفته اند

 چشم ها نگهبان دل هايند

 مي داني ؟

 از افسانه هاي  قديم  چيزهايي در ذهنم سايه وار  در گذر است

 كودك

 خرگوش

 پروانه

 و من چقدر  دلم مي خواهد  همه داستانهاي  پروانه ها را بدانم كه

 بي نهايت

 بار

در نامه ها  و شعر ها

  در شعله ها  سوختند

  تا سند  سوختن نويسنده شان باشند

 پروانه ها

 آخ

  تصور كن

  آن ها در انديشه  چيزي مبهم

  كه انعكاس  لرزاني  از حس  ترس و اميد  را

 در  ذهن كوچك و رنگارنگشان  مي رقصاند به گلها   نزديك مي شوند

  يادم مي آيد

روزگاري  ساده لوحانه

صحرا به صحرا

  و بهار به بهار

 دانه دانه بنفشه هاي  وحشي  را  يك  دسته  مي كردم

عشق را چگونه  مي شود نوشت

  در گذر  اين لحظات  پرشتاب  شبانه

 كه به غفلت  آن سوال  بي جواب گذشت

ديگر حتي  فرصت  دروغ  هم برايم  باقي نمانده است

  وگرنه  چشمانم  را مي بستم  و به آوازي  گوش  ميدادم كه در آن دلي مي خواند

من  تو را

 او را

 كسي را دوست مي دارم

 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

يادمه اوّلين روز گونه هامو تَر كرديد

وقتي ديديد ديوونم حرفامو باور كرديد

خيالتون راحت شد كه بي شما مي ميرم

محبتو از اون وقت كمتر و كمتر كرديد

گفته بوديد با مَنيد حتّي اگه نباشم

كلاغِ خبر مي آوُرد شبو با كي سَر كرديد

شما دوسم نداشتيد از چشاتون مي باريد

نمي دونم شعرامو واسه چي از بَر كرديد

از هر جا مي گذشتيد گل به پاتون مي ريختم

شما به جاش تو قلبم هزار تا خنجر كرديد

عزيز بوديد فراوون، زجرم داديد چه آسون

وجودتونو با زجر واسَم عزيزتر كرديد

به يادتون نمونده تو اون غروبِ پاييز

پيشِ هزار تا شاهد، دَسم انگشتر كرديد

چه روزايي كه شونم پناهِ اشكاتون شد

رو زانوهاي خستم، خستگي رو دَر كرديد

انگار خوشي نمي خواست من مزّه شو بفهمم

يه روز كه گل مي دادم، نداده پَرپَر كرديد

چيزي نبود تا انروز، آروم بوديم و خوشبخت

تمامِ اين كارارو اون روزِ آخر كرديد

پس نذارمون چي مي شه، حتماً بيادتون نيست

واسه ضريحِ آقا نذرِ كبوتر كرديد

حق با شماس، من كجا، شما كجا و تقدير

ميوه خوشبختي رو هميشه نوبَر مي كرديد

من كه چيزي نگفتم كه دلتون گرفته

اين اولين باره كه شما باهام قهر كرديد

همون كلاغه مي گفت يه جا شما رو ديده

انگشترو تو دستِ يه كس بهتر كرديد

من كه پَسش ندادم، دادم به همسايه تون

گفتم ديگه درس نيس، شما ما رو پَر كرديد

يه چيزي مي نويسم، خدا منو ببخشه

اگه يه وقت بِهَم خورد منتظرم، برگرديد

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 
،گر بر فلکم دست بدی چون يزدان
برداشتمی من اين فلک را ز ميان؛
،از نو فلک دگر چنان ساختمی
!کازاده به کام دل رسيدی آسان
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 
،امروز که نوبت جوانی من است

 

،می نوشم که از آنکه کامرانی من است

 

،عيبم مکنيد. گرچه تلخ است خوش است

 

.تلخ است، از آنکه زندگانی من است

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

اي نفس

مبادا افسرده شوي

مبادا جاهلان را نااميد گردي

همواره آرزومند باش

جز آرزو، ديگري نمي تواند وصال را نزديك كند

اي نفس!

تو مرا از لذت زندگاني دور ساختي

و من از تو خوشنودم

و چنين سرنوشتي را پذيرفتم

اي نفس!

اگر هجران مي تواند مردم را از عشق باز بدارد

نظمي كه ستارگان را در آسمان پراكنده كرد

مشوش و واژگون مي شد

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین