تبليغاتX
برای عزیزترین گل همیشه عاشق
 
 
   
 
 

ولی من می گم شاید برعکس فکر و ذهنت من و تو

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

شاید من و تو در ذهنت

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

افسرده ، بي پناه ، پريشانحال ــــ

افتاده ام به گوشه ي تنهائي

من يكطرف نشسته ام و غمها

ايستاده اند گرم و صف آرائي

***

در بزم گرم زندگيم، بيگاه

سنگي فتاد و ساغر من بشكست

طفلم رميد و همسر من بگريخت

دستي رسيد و رشته ما بگسست

***

عمري قرار زندگيم بودند

رفتند و هيچ صبر و قرارم نيست

خواهم ز چنگ حادثه بگريزم

ايواي من كه پاي فرارم نيست

***

كو خنده هاي كودك دلبندم؟

آن گر مخوي نغمه سرايم كو؟

آنكس كه كودكانه گه بيگاه ـــ

ميگفت قصه ها ز برايم كو؟

***

ايواي از شكنجه هاي تنهائي

كو همسرم؟ كجاست هماغوشم؟

فرزند من كجاست كه با شادي ـــ

بالا رود ز دست و سر و دوشم؟

***

خاموش مانده خانه من امشب

در آن خروش و همهمه بر پا نيست

دلبند كودكم كه دلم ميبرد ـــ
آرام جان خسته «‌ بابا » نيست

***

اي تك ستاره هاي شب تارم

اي اشكها! ز ديده فرو ريزيد

اي لحظه هاي غم زده! بنشينيد

اي ديوهاي حادثه! بر خيزيد

***

در اين شب سياه غم آلوده

من هستم و سكوت غم انگيزي

وز اين سياه چال ،نصيبم نيست ـــ

جز واي واي شوم شباويزي

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

نفس مي زند موج، ساحل نمي گيردش دست،

پس مي زند موج .

فغاني به فريادرس مي زند موج !

من آن رانده مانده بي شكيبم،

كه راهم به فريادرس بسته،

دست فغانم شكسته،

زمين زير پايم تهي مي كند جاي،

زمان در كنارم عبث مي زند موج !

نه درمن غزل مي زند بال،

نه در دل هوس مي زند موج !

***

رها كن، رها كن، كه اين شعله خرد، چندان نپايد،

يكي برق سوزنده بايد،

كزين تنگنا ره گشايد؛

كران تا كران خار و خس مي زند موج !

***

گر اين نغمه، اين دانه اشك،

درين خاك روئيد و باليد و بشكفت،

پس از مرگ ببل، ببينيد

چه خوش بوي گل در قفس مي زند موج

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

ديرينه سالهاست كه در ديدگاه من -

شبهاي ماهتاب چو درياست آسمان

وين تك ستاره هاي درخشان بيشمار -

سيمين حبابهاست كه بر سطح آبهاست

*****

در ديدگاه من -

اين ماه پرفروغ كه بيتاب مي رود

سيمينه زورقيست كه بر آب مي رود

رخشان شهابها كه پراكنده مي خزند -

هستند ماهيان سبكخيز گرمپوي -

كاندر پي شكار، شتابنده مي خزند.

*****

در ديدگاه من -

درياست آسمان و ندارد كرانه اي

جز بي نشانگي -

از ساحلش نبوده خرد را نشانه اي

گفتم شبي به خويش:

اين آسمان پير -

بحريست بيكرانه ولي چشم من مدام -

دنبال ناخداست

پس ناخدا كجاست؟

در گوش من چكيد صدايي كه نرم گفت:

درياست آسمان و در آن ناخدا "خداست

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

Love is the highest gift of God

 

 

    عشق والاترین هدیه ی خداوند است

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

تقديم به آنکه آفتاب مهرش هرگز در آستان دلم غروب نخواهد کرد


عطر نرگس ها را به شکوه عشق تو تقديم مي کنم
و قسم مي خورم تا آن روز که سوار مرگ به سويم مي آيد
و خورشيد زندگانيم آخرين پرتو هاي طلايي اش را بر من مي تاباند
تا آخرين لحظه حياتم که نيمه جان بر زمين افتادم
و تا آن دقيقه که نام سرخت در قلم همچون چراغي سو سو مي زند
و تا آخرين لحظه اي که چشمانم بر روي هم بسته مي شود

     دوستت داشته باشم

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

سود گرت هست گراني مكن

خيره سري با دل و جاني مكن

آن گل صحرا كه به غمزه شكفت

صورت خود در بن خاري نهفت

صبح همي باخت به مهرش نظر

ابر همي ريخت به پايش گهر

باد ندانسته همي با شتاب

ناله زدي تا كه بر آيد ز خواب

شيفته پروانه بر او مي پريد

دوستيش از دل وجان مي خريد

بلبل آشفته پي روي وي

راهي همي جست ز هر سوي وي

وان گل خودخواه خود آراسته

با همه ي حسن به پيراسته

زان همه دل بسته ي خاطر پريش

هيچ نديدي بجز از رنگ خويش

شيفتگانش ز برون در فغان

او شده سرگرم خود اندر نهان

جاي خود از ناز بفرسوده بود

ليك بي بيره و بيهوده بود

فر و برازندگي گل تمام

بود به رخساره ي خوبش حرام

نقش به از آن رخ بر تافته

سنگ به از گوهر نايافته.

گل كه چنين سنگدلي برگزيد

عاقبت از كار نداني چه ديد

سود نكرده ز جواني خويش

خسته ز سوداي نهاني خويش،

آن همه رونق به شبي در شكست

تلخي ايام بجايش نشست.

از بن آن خار كه بودش مقر

خوب چو پژمرد برآورد سر

ديد بسي شيفته ي نغمه خوان

رقص كنان رهسپر و شادمان

از بر وي يكسره رفتند شاد.

راست بماننده ي آن تند باد

خاطر گل زآتش حسرت بسوخت

زآنكه يكي ديده بدو بر ندوخت!

هر كه چو گل جانب دل ها شكست

چونكه بپژمرد به غم بر نشست

دست بزد از سر حسرت به دست

كانچه بكف داشت ز كف داده است!

چون گل خود بين ز سر بيهشي

دوست مدار اينهمه عاشق كشي.

يك نفس از خويشتن آزاد باش

خاطري آور به كف و شاد باش

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :

سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !

 بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

 آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

 همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !

بسراي ... ))

 من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي شد باز .

 غنچه ها مي رسد باز،

باغ هاي گل سرخ،

باغ هاي گل سرخ،

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين شكفتن !

خورشيد !

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

چه شكوهي ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر مي كردند .

 دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

- هديه اي مي آورد -

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

 اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

 در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد . »

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

شب آرام گرفت

روياها در رداي سكون پنهان شدند

بدر كوشيد

تا ايام را بپايد

بيا به همراه من اي دختر كشتزار

سوي تاكستان عشاق

تا با آن آب شراب افشرده

آتش شوق را خاموش سازيم

به آواز بلبل در ميان مرغزارها گوش فرا ده

در هوايي كه در دشت مي پيچد و بوي ريحان مي دهد

اي دوشيزه من!

هرگز بيمي به خود راه مده

زيرا ستارگان، اخبار كتمان مي كنند

و مه شب

در ميان تاكستان ها

اسرار رامي پوشانند

بيمي به خود راه مده

زيرا عروس جن در غار افسونگر خود

مست آلود و خفته است

گويي از ديدگان حوريان پنهان

و گر شيطان هم بگذرد

صرف نظر مي كند و دور مي شود

زيرا او مانند من عاشق و شيداست

رنج خود را فاش نخواهد ساخت

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

روح در جسمم پير گرديد

و ديگر جز خيال سال ها چيزي نخواهد ديد

اگر آرزوهايم فاش گردد

از عصاي صبرم مدد خواهم جست

پيش از آنكه به چهل سال رسم

آرزوها از من گريزانند

اين است حال من

پس اگر پرسند:

چه بلايي بر سر او آمد؟

بگوييد:

گرفتار جنون است

و گر به دنبال چاره بودند

بگوييد:

با مرگ درمان خواهد شد

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

چه شب هايي را سحر كردم

و شوق با من شب زنده داري كرد

و من در كمين او بودم

مبادا اسير خواب گردد

و نگهبان بسترم خيال وجد

و مي گفت:

مبادا در خواب باشي

زيرا ختفن بر تو حرام است

بيماري در گوش من مي گفت:

گر طالب وصلي

مبادا شكوي بر زبان گويي

اين روزها بر من گذشت

حال اي ديدگان من!

ديدار خيال خواب را به شما بشارت مي دهم

و تو اي نفس

حذر كن!

مبادا آن عهد را به ياد آري

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

در من غم بيهودگيها مي زند موج

در تو غرور از توان من فزونتر

در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد

در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر

***

اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست

اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت

اي كاش دست روز و شب با تار و پودش

از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت

***

انديشه روز و شبم پيوسته اين است

((‌من بر تو بستم دل ؟

دريغ از دل كه بستم

افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم

در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم

***

اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين

ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد

در اين غروب سرد دردانگيز پائيز

با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد

***

اينك دريغا آرزوي نقش بر آب

اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر

در من،

غم بيهودگيها مي زند موج

در تو،

غروري از توان من فزونتر

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

چه بگويم؟ سخني نيست.

مي وزد از سر اميد، نسيمي؛

ليك تا زمزمه اي ساز كند

در همه خلوت صحرا

به روش

ناروني نيست.

چه بگويم؟ سخني نيست.

***

پشت درهاي فرو بسته

شب از دشنه دشمني پر

به كنج انديشي

خاموش

نشسته ست.

بام ها

 زيرفشار شب

كج،

كوچه

از آمدو رفت شب بد چشم سمج

خسته ست

***

چه بگويم ؟ سخني نيست.

 

در همه خلوت اين شهر،آوا

جز زموشي كه دراند كفني

نيست.

ونذر اين ظلمت جا

جزسيا نوحه شو مرده زني

نيست،

 

ورنسيمي جنبد

به رهش نجوا  را

ناروني نيست.

چه بگويم؟

سخني نيست...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 


 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 
 
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را می دیدم
جهان را با همه زیبایی و زشتی
بروی یکدگر ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان
سبحه صد دانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
بعرش کبریائی با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجائی ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من جای او چو بودم
یکنفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین