تبليغاتX
برای عزیزترین گل همیشه عاشق
 
 
   
 
 

قصه ام ديگر زنگار گرفت:
با نفس هاي شبم پيوندي است.
پرتويي لغزد اگر بر لب او،
گويدم دل : هوس لبخندي است.

خيره چشمانش با من گويد:
كو چراغي كه فروزد دل ما؟
هر كه افسرد به جان ، با من گفت:
آتشي كو كه بسوزد دل ما؟

خشت مي افتد از اين ديوار.
رنج بيهوده نگهبانش برد.
دست بايد نرود سوي كلنگ،
سيل اگر آمد آسانش برد.

باد نمناك زمان مي گذرد،
رنگ مي ريزد از پيكر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سر ما.

گاه مي لرزد باروي سكوت:
غول ها سر به زمين مي سايند.
پاي در پيش مبادا بنهيد،
چشم ها در ره شب مي پايند!

تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،
بايدم دست به ديوار گرفت.
با نفس هاي شبم پيوندي است:
قصه ام ديگر زنگار گرفت.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

چه صدف‌ها كه به درياي وجود

سينه‌هاشان ز گهر خالي بود!

 

ننگ نشناخته از بي‌هنري

شرم ناكرده از اين بي‌گهري

 

سوي هر درگهشان روي نياز

همه جا سينه گشايند به ناز...

 

زندگي – دشمن ديرينة من-

چنگ انداخته در سينة من

 

روز و شب با من دارد سر جنگ

هر نفس از صدف سينة تنگ

 

دامن افشان گهر آورده به چنگ

وان گهرها... همه كوبيده به سنگ!

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

گفت: « آنجا چشمة خورشيدهاست

آسمان‌ها روشن از نور و صفاست

موج اقيانوس جوشان فضاست. »

باز من گفتم كه: «بالاتر كجاست؟»

 

گفت:« بالاتر، جهاني ديگر است

عالمي كز عالم خاكي جداست

پهن دشت آسمان بي‌انتهاست»

باز من گفتم كه: « بالاتر كجاست؟»

 

گفت: « بالاتر از آنجا راه نيست

زان كه آنجا بارگاه كبرياست

آخرين معراج ما عرش خداست!  »

باز من گفتم كه: « بالاتر كجاست! »

لحظه‌اي  در ديدگانم خيره شد

گفت:‌« اين انديشه‌ها بس نارساست! »

گفتمش:‌« از چشم شاعر نگاه كن

تا نپنداري كه گفتاري خطاست:

 

دورتر از چشمة خورشيدها؛

برتر از اين عالم بي‌انتها؛

باز هم بالاتر از عرش خدا

عرصة پرواز مرغ فكر ماست »

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

جان مي‌دهم به گوشة زندان سرنوشت

سر را به تازيانة او خم نمي‌كنم

افسوس بر دو روزة هستي نمي‌خورم

زاري بر اين سراچة ماتم نمي‌كنم

 

با تازيانه‌هاي گرانبار جانگداز

پندارد آن كه روح مرا رام كرده است

جان‌سختيم نگر، كه فريبم نداده است

اين بندگي، كه زندگي‌اش نام كرده است

 

بيمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي

جز زهر غم نريخت شرابي به جام من

گر من به تنگناي ملال‌آور حيات

آسوده يك نفس زده باشم حرام من!

 

تا دل به زندگي نسپارم، به صد فريب

مي‌پوشم از كرشمة هستي نگاه را

هر صبح و شام چهره نهان مي‌كنم به اشك

تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را

 

اي سرنوشت، از تو كجا مي‌توان گريخت؟

من راه آشيان خود از ياد برده‌ام

يك دم مرا به گوشة راحت رها مكن

با من تلاش كن كه بدانم نمرده‌ام!

 

اي سرنوشت، مرد نبردت منم بيا

زخمي دگر بزن كه نيفتاده‌ام هنوز

شادم از اين شكنجه، خدا را، مكن دريغ

روح مرا در آتش بيداد خود بسوز!

 

اي سرنوشت! هستي من در نبرد توست

بر من ببخش زندگي جاودانه را!

منشين كه دست مرگ ز بندم رها كند

محكم بزن به شانة من تازيانه را!

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

تمام عمرمان را در درّه اي سپري كرديم

 

تمام عمرمان را در دره اي سپري كرديم

زيرا خيالات اندوه در ميان دستانمان جاري بود

ياس را ديدم همچون گروهي از پرندگان

همچو عقاب و جغدي در پرواز

از آب بركه نوشيده و بيمار گشتيم

و از انگور

زهر خورديم

جامه ي صبر را به تن كرديم

جامه شعله ور شد

رفتيم تا از خاكستر جامه سازيم

خاكستر، فراش و بستر شد

بالش ما، بوته خاري شد

اي سرزميني كه از زماني دور مخفي گشتي

چگونه در آرزوي تو باشيم؟

و با چه راهي؟

و از كدام بيابان؟

و از كدام كوه بايد گذشت؟

ديوار تو بلند است

كسي هست رهنمون كند ما را؟

اي سراب!

اي آرزوي كساني كه به دنبال محال اند

آيا اين خواب دل هاست؟

كه چون بيدار شود خواب از سر رود؟

بسان ابرها كه در غروب خورشيد

پيش از آنكه در درياي تاريكي غرق شوند

گردش كنان به حال پروازند

اي سرزمين انديشه ها!

اي مهد بزرگان!

حق را پرستيدند

و براي زيبايي نماز خواندند

به دنبال تو نرفتيم

نه با كشتي نه با اسب

و نه همچون جهانگردان

نه در شرق و نه در غرب

و نه حتي در جنوب زمين و يا شمال

نه در آسمان و نه در قعر دريا

نه در دشت ها و كوه ها

تو در عالم ارواح جاي داري

در سينه و قلب سوزانم

نور و نار گشتي

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

نمي توانم به ابرها دست بزنم، به خورشيد نرسيده ام.

هيچ گاه كاري را كه تو مي خواستي انجام نداده ام.

دستم را تا جايي كه مي توانستم دراز كردم شايد بتوانم آنچه تو مي خواستي به دست آورم.

انگار من آن نيستم كه تو مي خواهي.

براي اينكه نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.

نه ، نمي توانم ابرها را لمس كنم يا به خورشيد برسم.

نمي توانم به عمق افكارت راه يابم وخواست هاي تو را حدس بزنم.

براي يافتن آنچه تو در پي آني ، كاري از من بر نمي آيد.

مي گويي آغوشت باز است ،

اما خدا مي داند براي چه كسي.

نمي توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم.

نمي توانم  روياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم.

دلم مي خواهد كسي را بيابي تا بتواند كارهاي ناتمام مرا به انجام برساند

راهي را كه من نيافتم ، او بيابد و براي تو دنياي بهتري بسازد.

كاش كسي را بيابي ، كسي كه بي پروا باشد و بر تو غلبه كند

انديشه هايت را كه همواره در تغير است ، به سمتي هدايت كند

و روح تو را كه همواره در پرواز است ، آزاد سازد.

اما من نمي توانم ... نمي توانم.

نمي توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگي پا بگذاري.

نمي توانم زمينهاي بي حاصلت را دوباره سبز كنم.

نمي توانم بار ديگر درباره آنچه قرار بود چنان باشد و اكنون نيست ، حرف بزنم.

نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانيت.

نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان كنم.

پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن ،

هر چند در كنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم.

افسوس! من آن نيستم كه بتواند با تو سر كند.

اگر كسي از حال و روز من پرسيد بگو، زماني با من بود.

اما هيچ گاه دستش به ابرها و خورشيد نرسيد.

نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

او مرد نقاب آهني است.

او از عهده سخت ترين كارها بر مي آيد.

او مي تواند دوئل كند.

او مي تواند هر چيزي را شكار كند.

او مي تواند قله ها را فتح كند

او مي تواند كشتي بگيرد و مسابقه دو بدهد ...

او جرأت و قدرتش را به شما نشان مي دهد.

اما هرگز صورتش را ظاهر نمي كند.

اصلاً مهم نيست چقدر اصرار كنيد.

او شجاع و نترس است.

او هرگز نمي گريد.

« او مرد ” نقاب آهني“ است. »

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

او مرد نقاب آهني است.

او از عهده سخت ترين كارها بر مي آيد.

او مي تواند دوئل كند.

او مي تواند هر چيزي را شكار كند.

او مي تواند قله ها را فتح كند

او مي تواند كشتي بگيرد و مسابقه دو بدهد ...

او جرأت و قدرتش را به شما نشان مي دهد.

اما هرگز صورتش را ظاهر نمي كند.

اصلاً مهم نيست چقدر اصرار كنيد.

او شجاع و نترس است.

او هرگز نمي گريد.

« او مرد ” نقاب آهني“ است. »

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

او مرد نقاب آهني است.

او از عهده سخت ترين كارها بر مي آيد.

او مي تواند دوئل كند.

او مي تواند هر چيزي را شكار كند.

او مي تواند قله ها را فتح كند

او مي تواند كشتي بگيرد و مسابقه دو بدهد ...

او جرأت و قدرتش را به شما نشان مي دهد.

اما هرگز صورتش را ظاهر نمي كند.

اصلاً مهم نيست چقدر اصرار كنيد.

او شجاع و نترس است.

او هرگز نمي گريد.

« او مرد ” نقاب آهني“ است. »

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین