تبليغاتX
برای عزیزترین گل همیشه عاشق
 
 
   
 
 
 
،گر من ز می مغانه مستم،‌ هستم
،گر کافر و گبر و بت‌پرستم، هستم
،هر طايفه‌ای به من گمانی دارد
.من زان خودم، چنان که هستم هستم
،می خوردن و شاد بودن آيين منست
فارغ بودن ز کفر و دين؛ دين منست
گفتم به عروس دهر: کابين تو چيست؟
.گفتا: - دل خرم تو کابين منست
،من بی می ناب زيستن نتوانم
،بي باده، کشيد بارتن نتوانم
:من بنده‌ی آن دمم که ساقي گويد
.«يک جام دگر بگير» و من نتوانم
،امشب می جام يک منی خواهم کرد
،خود را به دو جام می غنی خواهم کرد
،اول سه‌طلاق عقل و دين خواهم داد
.كپس دختر رز را به زنی خواهم کرد
،چون مرده شوم، خاک مرا گم سازيد
احوال مرا عبرت مردم سازيد؛
،خاک تن من به باده آغشته کنيد

،وز کالبدم خشت سر خم سازيد
،چون درگذرم به باده شوييد مرا
،تلقين ز شراب ناب گوييد مرا
خواهيد به روز حشر يابييد مرا؟
.از خاک در ميکده جوييد مرا
چندان بخورم شراب، کاين بوی شراب
،آيد ز تراب، چون روم زير تراب
،گر بر سر خاک من رسد مخموری
.از بوی شراب من شود مست و خراب
،روزی که نهال عمر من کنده شود
و اجزام ز يکدگر پراکنده شود؛
،گر زانکه صراحيی کنند از گل من
.حالی که ز باده پرکنی زنده شود
،در پای اجل چو من سرافکنده شوم
،وز بيخ امید عمر برکنده شوم
،زينهار، گلم به جز صراحی نکنيد
.باشد که ز بوی می دمی زنده شوم
،ياران به موافقت چو ديدار کنيد
بايد که ز دوست يار بسيار کنيد
،چون باده‌ی خوشگوار نوشيد به هم
.نوبت چو به ما رسد نگونسار کنيد
آنان که اسير عقل و تمييز شدند
در حسرت هست و نيست ناچيز شدند؛
،رو با خبرا، تو آب انگور گزين
!کان بی‌خبران به غوره ميويز شدند
،ای صاحب فتوی، ز تو پرکارتريم
با اين همه مستی، از تو هشيارتريم؛
،تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بده؛ کدام خونخوارتريم؟
،شيخی به زنی فاحشه گفتا: مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی؛
،گفتا؛ شيخا، هر آنچه گويی هستم
آيا تو چنان که می‌نمايی هستی؟

،گويند که دوزخی بود عاشق و مست
،قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست
،گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
!فردا باشد بهشت همچون کف دست
،گويند: بهشت و حور عين خواهد بود
و آنجا می ناب و انگبين خواهد بود؛
گر ما می و معشوق گزيديم چه باک؟
آخر نه به عاقبت همين خواهد بود؟
،گويند: بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شير و شهد و شکر باشد؛
،پر کن قدح باده و بر دستم نه
.نقدی ز هزار نسيه بهتر باشد
،گويند بهشت عدن با حور خوش است
من می‌گويم که آب انگور خوش است؛
،اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار
.کاواز دهل برادر از دور خوش است
کس خلد و جحيم را نديده است ای دل
گويی که از آن جهان رسيده است ای دل؟
،اميد و هراس ما به چيزی است کزان
!جز نام ونشانی نه پديد است ای دل
،من هيچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد، يا دوزخ زشت؛
،جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
.اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت
،چون نيست مقام ما در اين دهر مقيم
.پس بی می و معشوق خطايی است عظيم
تا کي ز قديم و محدث اميدم و بيم؟
.چون من رفتم، جهان چه محدث چه قديم
،چون آمدنم به من نبد روز نخست
،وين رفتن بی‌مراد عزمی است درست
،برخيز و ميان ببند ای ساقی چست
.کاندوه جهان به می فرو خواهم شست
  
،چون عمر بسر رسد، چه بغداد چه بلخ
پيمانه که پر شود، چه شيرين و چه تلخ؛
،خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی
!از سلخ به غره آيد، از غره به سلخ
،جز راه قلندران می‌خانه مپوی
جز باده و جز سماع و جز يار مجوی؛
،برکف قدح باده و بر دوش سبوی
.می نوش کن ای نگار و بيهوده مگوی
،ساقی غم من بلندآوازه شده است
سرمستی من برون ز اندازه شده است؛
،با موی سپيد سرخوشم کز می تو
.پيرانه سرم بهار دل تازه شده است
،تنگی می لعل خواهم و ديوانی
،سد رمقی بايد و نصف نانی
،وانگه من و تو نشسته در ويرانی
.خوش‌تر بود آن ز ملکت سلطانی
 
،من ظاهر نيستی و هستی دانم
من باطن هر فراز و پستی دانم؛
،با اين همه از دانش خود شرمم باد
.گر مرتبه‌ای ورای مستی دانم
،از من رمقی به سعی ساقی مانده است
وز صحبت خلق بی‌وفايی مانده است؛
،از باده‌ی نوشين قدحی بيش نماند
!از عمر ندانم که چه باقی مانده است
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

 

در عشق چه جاي بيم تيغ است
تيغ از سر عاشقان دريغ است
عاشق ز نهيب جان نترسد
جانان طلب از جهان نترسد
چون ماه من اوفتاده در ميغ
دارم سر تيغ كو سر تيغ
سر كو ز فدا دريغ باشد
شايسته تشت و تيغ باشد
زين جان كه بر آتش اوفتادست
با ناخوشيم خوش اوفتاد است
جاني است مرا بدين تباهي
بگذار ز جان من چه خواهي
مجنون چو حديث خود فرو گفت
بگريست پدر بدانچه او گفت
زين گوشه پدر نشسته گريان
ز آن سو پسر اوفتاده عريان
پس بار دگر به خانه بردش
بنواخت، به دوستان سپردش
وان شيفته دل به شوربختي
مي كرد صبوريي به سختي
روزي دو سه در شكنجه مي زيست

زان گونه كه هر كه ديد بگريست
پس پرده دريد و آه برداشت
سوي در و دشت راه برداشت
مي زيست به رنج و ناتواني
مي مرد، كدام زندگاني
چون گرم شدي به عشق وجدش
بردي به نشاط گاه نجدش
بر نجد شدي چو شير سرمست
آهن بر پاي و سنگ بر دست
چون بر زدي از نفير جوشي
گفتي غزلي به هرخروشي
از هر طرفي خلايق انبوه
نظاره شدي به گرد آن كوه
هر نادره اي كز او شنيدند
در خاطر و در قلم كشيدند
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 
نمود از ماكياني خواستگاري

ببام قلعه اي، باز شكاري

ز تنهايي، بسي اندوهناكم كه من ز آلايش ايام پاكم
پسند آمد مرا آن خلقت و خوي ز بالا، صبحگاهي ديدمت روي
چه دانايي به وقت چينه چيدن چه زيبايي به هنگام چميدن
هواي صحبت و پيوند داريم پذيره گر شوي، خدمت گزاريم
ولي اين زندگي بي دوست، مرگ است مرا انبارها پر توش و برگ است
زدن منقار و جستن ريگ از خاك چه حاصل،‌زيستن در خار و خاشاك
اگر كابينت بايد، ارزن آرم ز پر هدهدت پيراهن آرم
تمام روز در نخجير گاهم من از بازان خاص پادشاهم
اگر آزاد و گر در بند باشيم بيا، هم عهد و هم سوگند باشيم
تو آگه باشي از بام و من از در تو از جوي آوري روزي من از جر
مرا چون پاسبان، بر در نشاني تو فرزندان به زير پر نشاني
چو گاه مرگ شد، با هم بميريم بروز عجز، دست هم بگيريم
نشد دشمن بدين افسانه ها دوست بگفتا، مغز را مگذار در پوست
بخون بايد نوشت، اين عهد و پيمان خرابيهاست در اين سست بنيان
نخواهد بود اين پيوند، مقدور مرا تا ضعف عادت شد، تو را زور
 چنين پيوند را پايان، سياهي است ازين معني سخن گفتن، تباهي است
مده سوي عدم پرواز، ما را مدار از زندگاني باز، ما را
چو گندم مي دهند، ارزن نخواهيم چو پر داريم، پيراهن نخواهيم
نه انجام است اين ره را، نه آغاز نه هم خوييم ما با هم، نه هم راز
به دست او طناب رهزني داد كسي كاو رهزني را ايمني داد
نه دل مي سوزدش بر كس، نه دامن نه سوگند است، سوگند هريمن
چو بگشودي نداري خويشتين جاي در دل را بروي ديو مگشاي
همان بهتر نريزيم آبرو را دورويي، راه شد نفس دو رو را

   
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

به آن پرنده كه مي خواند غايب از انظار

عتاب كرد شريري فساد جوي به باغ:

چه سود لحن خوش وعيب انزوا كه به خلق

پديد نيست ترا آشيان، چو چشم چراغ؟

بگفت: از غرض اين را تو عيب مي داني

كه بهر حبس من افتاده در درون تو داغ.

اگر كه عيب من اين است كز تو من دورم

برو بجوي ز نزديك هاي خويش سراغ.

شهيرتر ز من آن مرغ تنبل خانه،

بلندتر ز همه آشيان جنس كلاغ!

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 
هيچ وقت

هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد

 امشب دلي كشيدم

شبيه نيمه سيبي

 كه به خاطر  لرزش دستانم

  در زير آواري  از رنگ ها

 ناپديد مان

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

يادمه اوّلين روز گونه هامو تَر كرديد

وقتي ديديد ديوونم حرفامو باور كرديد

خيالتون راحت شد كه بي شما مي ميرم

محبتو از اون وقت كمتر و كمتر كرديد

گفته بوديد با مَنيد حتّي اگه نباشم

كلاغِ خبر مي آوُرد شبو با كي سَر كرديد

شما دوسم نداشتيد از چشاتون مي باريد

نمي دونم شعرامو واسه چي از بَر كرديد

از هر جا مي گذشتيد گل به پاتون مي ريختم

شما به جاش تو قلبم هزار تا خنجر كرديد

عزيز بوديد فراوون، زجرم داديد چه آسون

وجودتونو با زجر واسَم عزيزتر كرديد

به يادتون نمونده تو اون غروبِ پاييز

پيشِ هزار تا شاهد، دَسم انگشتر كرديد

چه روزايي كه شونم پناهِ اشكاتون شد

رو زانوهاي خستم، خستگي رو دَر كرديد

انگار خوشي نمي خواست من مزّه شو بفهمم

يه روز كه گل مي دادم، نداده پَرپَر كرديد

چيزي نبود تا انروز، آروم بوديم و خوشبخت

تمامِ اين كارارو اون روزِ آخر كرديد

پس نذارمون چي مي شه، حتماً بيادتون نيست

واسه ضريحِ آقا نذرِ كبوتر كرديد

حق با شماس، من كجا، شما كجا و تقدير

ميوه خوشبختي رو هميشه نوبَر مي كرديد

من كه چيزي نگفتم كه دلتون گرفته

اين اولين باره كه شما باهام قهر كرديد

همون كلاغه مي گفت يه جا شما رو ديده

انگشترو تو دستِ يه كس بهتر كرديد

من كه پَسش ندادم، دادم به همسايه تون

گفتم ديگه درس نيس، شما ما رو پَر كرديد

يه چيزي مي نويسم، خدا منو ببخشه

اگه يه وقت بِهَم خورد منتظرم، برگرديد

 

 
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  ابري نيست .
بادي نيست.
مي نشينم لب حوض:
گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب.
پاكي خوشه زيست.

مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط.

نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست.
چيزهايي هست ، كه نمي دانم.
مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد.
مي روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم.
راه مي بينم در ظلمت ، من پرواز فانوسم.
من پرواز نورم و شن
و پر از دار و درخت.
پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج.
پرم از سايه برگي در آب:
چه درونم تنهاست.
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

به چشمان پريرويان اين شهر

به صد اميد مي بستم نگاهي

مگر يك تن از اين ناآشنايان

مرا بخشد به شهر عشق راهي

به هر چشمي به اميدي كه اين اوست

نگاه بي قرارم خيره مي ماند

يكي هم، زينهمه نازآفرينان

اميدم را به چشمانم نمي خواند

غريبي بودم و گم كرده راهي

مرا با خود به هر سويي كشاندند

شنيدم بارها از رهگذاران

كه زير لب مرا ديوانه خواندند

ولي من، چشم اميدم نمي خفت

كه مرغي آشيان گم كرده بودم

زهر بام و دري سر مي كشيدم

به هر بوم و بري پر مي گشودم

اميد خسته ام از پاي ننشست

نگاه تشنه ام در جستجو بود

در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز

رسيدم عاقبت آن جا كه او بود

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

ز خود بيگانه، از هستي رميده

از اين بي درد مردم، رو نهفته

شرنگ نااميدي ها چشيده

دل از بي همزباني ها فسرده

تن از نامهرباني ها فسرده

ز حسرت پاي در دامن كشيده

به خلوت، سر به زير بال برده

به خلوت، سر به زير بال برده

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

زبان بي زباني را گشودند

سكوت جاوداني را شكستند

مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد

كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟

چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!

كه اين ديوانه را از خود خبر نيست

به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه

به دريايي درافتد بيكرانه

لبي، از قطره آبي تر نكرده

خورد از موج وحشي تازيانه

مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد

مرا با عشق او تنها گذاريد

غريق لطف آن دريا نگاهم

مرا تنها به اين دريا سپاريد

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

صحن دكان غرق در خون بود و دكاندار، پي در پي

از در تنگ قفس

چنگ خون آلوده ي خود را درون مي برد

پنجه بر جان يكي زان جمع مي افكند و

او را با همه فرياد جانسوزش برون مي برد

مرغكان را يك به يك مي كشت و

در سطلي پر از خون سرنگون مي كرد

صحن دكان را سراسر غرق خون مي كرد

بسته بالان قفس

بي خيال

بر سر يك "دانه" با هم جنگ و غوغا داشتند

تا برون آرند چشم يكدگر را

بر سر هم خيز بر مي داشتند

گفتم: اي بيچاره انسان!

حال اينان حال توست!

چنگ بيداد اجل، در پشت در

دنبال توست

پشت اين در، داس خونين، دست اوست

تا گريبان تو را آرد به چنگ

دست خون آلود او در جست و جوست

بر سر يك لقمه

يا يك نكته، آن هم هيچ و پوچ

اين چنين دشمن چرايي؟

مي تواني بود دوست

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

بر ويرانه هاي گذشته ي مان

بنا خواهيم كرد

شرافت و مجد فردايمان را

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

اي سار سياه! آواز بخوان

آواز، سرّوجود است

اي كاش مانندت بودم

از زندان و رنجير آزاد

اي كاش مانندت بودم

روحم در فضاي دشت به پرواز

و نور را همچو شراب در جام اثيري مي نوشيدم

اي كاش مانندت بودم

پاكيزه و قانع و خرسند

از ديروز و امروز روي گردان

اي كاش مانندت بودم

ظريف و زيبا و پر ابهت

تا باد

بال هاي مرا زير قطره هاي باران مي گستراند

اي كاش مانندت مي انديشيدم

و بالاي دشت ها پرواز مي كردم

و در ميان جنگل ها و با ابرها

نغمه مي باريدم

اي سار سياه!

نغمه سرايي كن

و اندوهم را دور كن

صداي تو در گوش درونم مي پيچد

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

best wish

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

گام برداشتند

در ميان آرزوهاي هنگام هوشياري و مستي

و دشت درگرو و معرض ماه و خورشيد بود

فجر مانند خطي از نقره

بر بالاي تپه ها مي پيچيد

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

ميخواهم يك شعر بگويم:

آسمان آبي است،

نه سفيد است،

نه خاكستري است،

نه، مثل اينكه بنفش است،

اي واي،نه، سياه شد!

آسمان در شعر من مدام رنگ عوض مي كند،

اصلاًبهتر است رنگ آسمان را ول كنم،

آسمان ، آسمان است ديگر!

اين كه ديگر شعر لازم ندارد!

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

چه شب هايي را سحر كردم

و شوق با من شب زنده داري كرد

و من در كمين او بودم

مبادا اسير خواب گردد

و نگهبان بسترم خيال وجد

و مي گفت:

مبادا در خواب باشي

زيرا ختفن بر تو حرام است

بيماري در گوش من مي گفت:

گر طالب وصلي

مبادا شكوي بر زبان گويي

اين روزها بر من گذشت

حال اي ديدگان من!

ديدار خيال خواب را به شما بشارت مي دهم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

يك قطعه پازل ...

كه در پياده رو افتاده،

يك قطعه مقوايي پازل ...

كه در آب باران خيس خورده،

ممكنه يك دكمه آبي

از كت خانمي باشه

كه توي لنگه كفش زندگي مي كرده

مي تونه لوبياي سحر آميز باشه.

يا چيني در پيرهن مخمل قرمز يك ملكه

يا يك گاز از سيبي كه

نامادري سفيدبرفي بهش داد ...

مي تونه تور يك عروس باشه.

يا يه شيشه كه درشور باز كني غول زشتي بيرون مي آد.

مي تونه تكه اي از لباس ساحره غرب

موقعي كه بخار مي شد باشه.

مي تونه جريان عميق قطره اشكي

روي صورت يك فرشته باشه

هيچ چيز به اندازه يك قطعه خيس خورده پازل

احتمال هر چيزي بودن رو نداره.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

گوش فرا ده

به صداي سخن آرزوها

زيرا آرزوها به مانند زندگي به نيكي سخن مي گويند

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین