تبليغاتX
برای عزیزترین گل همیشه عاشق
 
 
   
 
 

فريادي و ديگر هيچ .

چرا كه اميد آنچنان توانا نيست

كه پا سر ياس بتواند نهاد.

***

بر بستر سبزه ها خفته ايم

با يقين سنگ

بر بستر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم

و با اميدي بي شكست

از بستر سبزه ها

با عشقي به يقين سنگ برخاسته ايم

***

اما ياس آنچنان توناست

كه بسترها و سنگ ها زمزمه ئي بيش نيست !

فريادي

و ديگر

هيچ

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

ساحل در انتظار كسي بود

تا پاسخي بگويد، فرياد آب را .

با ناله گره شده، دلتنگ، خشمگين،

سر زير پر كشيدم و رفتم !

جواب را .

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

ميان لحظه و خاك، ساقه گرانبار هراسي نيست.

همراه! ما به ابديت گلها پيوسته ايم.

تابش چشمانت را به ريگ و ستاره سپار:

تراوش رمزي در شيار تماشا نيست.

نه در اين خاك رس نشانه ترس

و نه بر لاجورد بالا نقش شگفت.

در صداي پرنده فروشو.

اضطراب بال و پري سيماي ترا سايه نمي كند.

در پرواز عقاب

تصويرورطه نمي افتد.

سياهي خاري ميان چشم و تماشا نمي گذرد.

و فراتر:

ميان خوشه و خورشيد

نهيب داس از هم دريد.

ميان لبخند و لب

خنجر زمان درهم شكست.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

دوستش مي دارم

چرا كه مي شناسمش،

به دو ستي و يگانگي.

- شهر

همه بيگانگي و عداوت است.-

هنگامي كه دستان مهربانش را به دست مي گيرم

تنهائي غم انگيزش  را در مي يابم.

اندوهش غروبي دلگير است

در غربت و تنهايي.

همچنان كه شاديش

طلوع همه آفتاب هاست

و صبحانه

و نان گرم،

و پنجره ئي

كه صبحگا هان

به هواي پاك

گشوده مي شود،

وطراوت شمعداني ها

در پاشويه حوض.

***

چشمه ئي،

پروانه ئي، وگلي كوچك

از شادي

سر شارش مي كند

و ياس معصو مانه

از اندوهي

 گران بارش:

اين كه بامداد او، ديري است

تا شعري نسروده است.

 

چندان كه بگويم

«ـ امشب شعري خواهم نوشت»

با لباني متبسم به خوابي آرام فرو ميرود

چنان چون سنگي

كه به درياچه ئي

و بودا

كه به نيروانا.

 

و در اين هنگام

دختركي خردسال را ماند

كه عروسك محبوبش را

تنگ در آغوش گرفته باشد.

اگر بگويم كه سعادت

حادثه ئي است بر اساس اشتباهي؛

اندوه سرا پايش رادر بر مي گيرد

چنان چون درياچه ئي

كه سنگي را

ونيروانا

كه بودا را.

 

چرا كه سعادت را.

جز در قلمرو عشق باز نشناخته است

عشقي كه

به جز تفاهمي آشكار

نيست.

بر چهره زندگاني من

كه بر آن

هر شيار

از اندوهي جانكاه حكايتي مي كند

((( نرگس ))) !

لبخند آمرزشي است.

نخست

دير زماني در او نگريستم

چندان كه،چون نظري از وي باز گرفتم

درپيرامون من

همه چيزي

به هيات او در آمده بود.

آنگاه دانستم كه مراديگر

از او گزير نيست.

 

(( با یک کلمه تغییر با اجازه از احمد شاملو ))

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

چه انتظار عظيمي نشسته در دل ما

هميشه منتظريم و كسي نمي آيد

 

صفا گمشده آيا

بر اين زمين تهي مانده باز مي گردد ؟

 

اگر زمانه به اين گونه

- پيشرفت اين است

بي ترديد

حصار كاغذي ذهن را ز هم نشكافت

و خواهش من و تو

نيم گامي از تب تن نيز

دورتر نگذشت

كه در حصار تمناي تن فرو مانديم

و در كوير نفس سوز« من » فرو مانديم

نه از حصار تن خويشتن برون گامي

نه بر گسستن اين پاي بندها، دستي

***

هميشه مي گفتم:

« من و سكوت؟

محال است

« سكوت، عين زوال است

« سكوت،

- يعني مرگ !

***

سكوت،

نفس رضايت

سكوت،

عين قبول است

سكوت،

- كه در زمينه اشراق اتصال به حق -

دراين زمانه نزول است .

سكوت،

يعني مرگ .

***

كجاي اي انسان ؟

عصاره عصيان

چگونه مسخ شدي

با سكوت خو كردي

تو اي فريده هر آفريده

- بر تو چه رفت ؟

كز آفريده خود

از خداي بي همتا

به لابه مرگ مفاجاة آرزو كردي ؟

***

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

See Explanation.  Clicking on the picture will download
 the highest resolution version available.

برای تو که خودت به استواری البرز و زیبائی های آنی  

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

حسین

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

به نام او 

با سلام خدمت عزيزترین گل همیشه عاشق :

 

فرارسيدن سال نو را تبريك و تهنيت عرض كرده و سالی همراه با سلامتی موفقيت و شادی را

برای شما و خانواده محترمتان آرزومندم

سرسبزترين بهار تقديم توباد

 

  آواي خوش هزارتقديم توباد

 

گويندكه لحظه اي است روييدن عشق

 

آن لحظه هزاربارتقديم توباد

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

صحن دكان غرق در خون بود و دكاندار، پي در پي

از در تنگ قفس

چنگ خون آلوده ي خود را درون مي برد

پنجه بر جان يكي زان جمع مي افكند و

او را با همه فرياد جانسوزش برون مي برد

مرغكان را يك به يك مي كشت و

در سطلي پر از خون سرنگون مي كرد

صحن دكان را سراسر غرق خون مي كرد

 

 

بسته بالان قفس

بي خيال

بر سر يك "دانه" با هم جنگ و غوغا داشتند

تا برون آرند چشم يكدگر را

بر سر هم خيز بر مي داشتند

گفتم: اي بيچاره انسان!

حال اينان حال توست!

چنگ بيداد اجل، در پشت در

دنبال توست

پشت اين در، داس خونين، دست اوست

تا گريبان تو را آرد به چنگ

دست خون آلود او در جست و جوست

بر سر يك لقمه

يا يك نكته، آن هم هيچ و پوچ

اين چنين دشمن چرايي؟

مي تواني بود دوست

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  سكوت ، بند گسسته است.
كنار دره، درخت شكوه پيكر بيدي.
در آسمان شفق رنگ
عبور ابر سپيدي.

نسيم در رگ هر برگ مي دود خاموش.
نشسته در پس هر صخره وحشتي به كمين.
كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر.
ز خوف دره خاموش
نهفته جنبش پيكر.
به راه مي نگرد سرد، خشك ، تلخ، غمين.

چو مار روي تن كوه مي خزد راهي ،
به راه، رهگذري.
خيال دره و تنهايي
دوانده در رگ او ترس.
كشيده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم:
ز هر شكاف تن كوه
خزيده بيرون ماري.
به خشم از پس هر سنگ
كشيده خنجر خاري.

غروب پر زده از كوه.
به چشم گم شده تصوير راه و راهگذر.
غمي بزرگ ، پر از وهم
به صخره سار نشسته است.
درون دره تاريك
سكوت بند گسسته است
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب،

نيست يكدم شكند خواب به چشم كس وليك

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم مي شكند

نگران با من، استاده سحر

صبح مي خواهد از من

كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بكله خبر،

در جگر ليكن خاري

از ره اين سفرم مي شكند.

نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كِشتم

و به جان دادمش آب

اي دريغا! به برم مي شكند.

دست ها مي سايم

تا در بگشايم

بر عبث مي پايم

كه به در كس آيد

در و ديوارِ به هم ريخته شان

بر سرم مي شكند.

مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب؛

مانده پاي آبله از راه دراز

بر دم دهكده مردي تنها

كوله بارش بر دوش

دست او بر در، مي گويد با خود:

غم اين خفته چند

خواب در چشمِ ترم مي شكند.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

كاج هاي زيادي بلند

زاغهاي زيادي سياه

آسمان به اندازه آبي .

سنگجين ها، تماشا، تجرد .

كوچه باغ فرا رفته تا هيچ .

ناودان مزين به گنجشك .

آفتاب صريح .

خاك خوشنود .

چشم تا كار ميكرد

هوش پاييز بود .

***

اي عجيب قشنگ !

با نگاهي پر از لفظ مرطوب

مثل خوابي پر از لكنت سبز يك باغ،

چشم هايي شبيه حياي مشبك،

پلك هاي مردد

مثل انگشت هاي پريشان خواب مسافر!

زير بيداري بيدهاي لب رود

انس

مثل يك مشت خاكستر محرمانه

روي گرماي ادراك پاشيده مي شد .

فكر

آهسته بود .

آرزو دور بود

مثل مرغي كه روي درخت حكايت بخواند .

در كجا هاي پاييز كه خواهند آمد

يك دهان مشجر

از سفرهاي خوب

حرف خواهد زد؟

*****

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت.

و صداي در جاده بي طرح فضا مي رفت.

از مرزي گذشته بود،

در پي مرز گمشده مي گشت.

كوهي سنگين نگاهش را بريد.

صدا از خود تهي شد

و به دامن كوه آويخت:

پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.

و كوه از خوابي سنگين پر بود.

خوابش طرحي رها شده داشت.

صدا زمزمه بيگانگي را بوييد،

برگشت،

فضا را از خود گذر داد

و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد.

***

كوه از خوابي سنگين پر بود.

ديري گذشت،

خوابش بخار شد.

طنين گمشده اي به رگ هايش وزيد:

پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.

سوزش تلخي به تار و پودش ريخت.

خواب خطاكارش را نفرين فرستاد

و نگاهش را روانه كرد.

***

انتظاري نوسان داشت.

نگاهي در راه مانده بود

و صدايي درتنهايي مي گريست.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 
در بيمارستاني ، دومرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت هر روز بعدازظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آنها ساعتي با يكديگر صحبت مي كردند ، از همسر ، خانواده ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .
هر روز بعدازظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد . بيمار ديگر در اين ساعت با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .
اين پنجره ، رو به پارك بود كه درياچه زيبايي داشت . مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختهاي كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي شد . همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي كرد، هم اتاقيش چشمانش را مي بسن و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد .
روزها و هفته ها سپري شد .
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي جان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود .
پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد.
آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در كمال تعجب ، او با يك ديوار مواجه شد .
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟ پرستار پاسخ داد : ( شايد او خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلاً نابينا بود و حتي نمي توانست ديوار را ببيند.
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !

تو بي برگي و منهم چون تو بي برگم

چو مي پيچد ميان شاخه هايت هوي هوي باد ـ

بگوشم از درختان هاي هاي گريه مي آيد

مرا هم گريه ميبايد ـ

مرا هم گريه ميشايد

كلاغي چون ميان شاخه هاي خشك تو فرياد بردارد

بخود گويم كلاغك در عزاي باغ عريان تعزيت خوان است

و در سوك بزرگ باغ، گريان است

***

بهنگام غروب تلخ و دلگيرت ـ

كه انگشتان خشك نارون را دختر خورشيد ميبوسد

و باغ زرد را بدرود ميگويد ـ

دود در خاطرم يادي سيه چون دود ـ

بياد آرم كه: با « مادر » مرا وقتي وداع جاوداني بود

و همراه نگاه ما ـ

غمين اشك جدائي بود و رنج بوسه بدرود .

***

تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !

دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهي مانده ـ

و دست بينواي شاخه هايت خالي از برگ است

تنت در پنجه مرگ است

مرا هم برگ و باري نيست

ز هر عشقي تهي ماندم

نگاهم در نگاه گرم ياري نيست.

***

تو از اين باد پائيزي دلت سرد است ـ

و طفل برگها را پيش چشمت تير باران ميكند پائيز

كه از هر سو چو پولكهاي زرد از شاخه ميريزند

تو ميماني و عرياني ـ

تو ميماني و حيراني .

***

الا اي باغ پائيزي

دل منهم دلي سرد است

و طفل برگهاي آرزويم را

دست نااميدي تير باران ميكند پائيز

ولي پائيز من پائيز اندوه است ـ

دلم لبريز اندوه است .

چنان زرينه پولكهاي تو كز جنبش هر باد ميبارد ـ

مرا برگ نشاط از شاخه ميريزد

نگاه جانپناهي نيست ـ

كه از لبهاي من لبخند پيروزي بر انگيزد

***

خطا گفتم، خطا گفتم

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

ترا در پي بهاري هست ـ

اميد برگ و باري هست

همين فردا ـ

رخت را مادر ابر بهاري گرم ميشويد ـ

نسيم باد نوروزي ـ

تنت را در حرير ياس مي پيچد ـ

بهارين آفتاب ناز فروردين ـ

بر اندامت لباس برگ ميپوشد ـ

هنرور زرگر ارديبهشت از نو ـ

بر انگشت درختانت نگين غنچه ميكارد ـ

و پروانه، مي شبنم ز جام لاله مينوشد ـ

دوباره گل بهر سو ميزند لبخند ـ

و دست باغبان گلبوته ها را ميدهد پيوند .

در اين هنگامه ها ابري بشوق اين زناشودي ـ

به بزم گل، تگرگ ريز، جاي نقل ميپاشد ـ

و ابري سكه باران به بزم باغ ميريزد

درختان جشن مي گيرند

ز رنگارنگ گلها ميشود بزمت چراغاني

وزين شادي لبان غنچه ها در خنده ميآيد

بهاري پشت سر داري ـ

تو را دل شادمان بايد

***

الا اي باغ پائيزي !

غمت عزم سفر دارد

همين فردا دلت شاد است ـ

ز رنج بهمن و اسفند آزاد است

تو را در پي بهاري هست

اميد برگ و باري هست

ولي در من بهاري نيست

اميد برگ و باري نيست .

***

تو را گر آفتاب بخت نوروزي

لباس برگ ميپوشد

مرا هرگز اميد آفتابي نيست

دلم سرد است و در جان التهابي نيست

تو را گر شادمانه ميكند باران فروردين ـ

مرا باران بغير از ديده تر نيست .

تو را گر مادر ابر بهاري هست ـ

مرا نقشي ز مادر نيست .

***

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

تو بزمت ميشود از تابش گلها چراغاني

ولي در كلبه تاريك جان من ـ

نشان از كور سوئي نيست

نسيم آرزوئي نيست

گل خوش رنگ و بوئي نيست

اگر در خاطرم ابريست ابر گريه تلخست ـ

كه گلهاي غمم را آبياري ميكن شبها

اگر بر چهره ام لبخند مي بيني

مرا لبخند انده است بر لبها

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

***

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

در پيش چشم دنيا

دوران عمر ما

يك قطره دربرابر اقيانوس

 

در چشمهاي آنهمه خورشيد كهكشان

عمر جهانيان

كم سوتراز حقارت يك فانوس

افسوس !

***

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

در مرز نگاه من

از هرسو

ديوارها

بلند،

ديوارها

بلند،

چون نوميدي

بلندند.

آيا درون هر ديوار

سعادتي هست

وسعادتمندي

و حسادتي؟-

كه چشم اندازها

از اين گونه مشبـّكند

و ديوارها ونگاه

در دور دست هاي نوميدي

ديدار مي كنند،

و آسمان

زنداني است

از بلور؟

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

پر كن پياله را،

كاين آب آتشين،

ديري است ره به حال خرابم نمي بَرَد!

اين جام ها – كه در پي هم مي شود تهي

درياي آتش است كه ريزم به كام خويش،

گرداب مي ربايد و، آبم نمي برد!

من با سمند سركش جادوئي شراب

تا بيكران عالم پندار رفته ام،

تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم،

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي،

تا كوچه باغ خاطره هاي گريزپا،

تا شهر يادها ...

ديگر شراب هم

جز تا كنار بستر خوابم نمي برد!

هان اي عقاب عشق!

از اوج قله هاي مه آلود دوردست

پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من

آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد!

آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد!

در راه زندگي،

با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي،

با اينكه ناله مي كشم از دل كه : آب ... آب ... !

ديگر فريب هم به سرابم نمي برد.

پر كن پياله را!

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

بيراهه ها رفتي، برده گام ، رهگذر راهي از من تا بي انجام ، مسافر ميان سنگيني پلك و جوي سحر !
در باغ نا تمام تو ، اي كودك ! شاخسار زمرد تنها نبود ، بر زمينه هولي مي درخشيد.
در دامنه لالايي ، به چشمه وحشت مي رفتي ، بازوانت دو ساحل نا همرنگ شمشير و نوازش بود.
فريب را خنديده اي ، نه لبخند را، نا شناسي را زيسته اي ، نه زيست را.
و آن روز ، و آن لحظه ، از خود گريختي ، سر به بيابان يك درخت نهادي ، به بالش يك وهم.
در پي چه بودي ، آن هنگام ، در راهي از من تا گوشه گير ساكت آيينه ، در گذري از ميوه تا اضطراب رسيدن ؟
ورطه عطر را بر گل گستردي ، گل را شب كردي ، در شب گل تنها ماندي ، گريستي .
هميشه - بهار غم را آب دادي ،
فرياد ريشه را در سياهي فغضا روشن كردي ، بر بت شكوفه شبيخون زدي ، باغبان هول انگيز!
و چه از اين گوياتر، خوشه شك پروردي.
و آن شب ، آن تيره شب ، در زمين بستر بذر گريز افشاندي .
و بالين آغاز سفر بود ، پايان سفر بود،دري به فرود،روزنه اي به اوج.
گريستي، ((من))بيخبر، برهر جهش در هر آمد، هر رفت.
واي((من))، كودك تو،در شب صخره ها،از نيلي بالا چه مي خواست؟
چشم انداز حيرت شده بود، پهنه انتظار، ربوده راز گرفته نور.
و تو تنهاترين ((من)) بودي.
وتونزديكترين((من)) بودي.
وتورساترين ((من)) بودي، اي((من)) سحرگاهي، پنجره اي برخيرگي دنياها سرانگيز!

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  اي درخور اوج ! آواز تو در كوه سحر، و گياهي به نماز.
غم ها را گل كردم، پل زدم از خود تا صخره دوست.
من هستم، و سفالينه تاريكي ، و تراويدن راز ازلي.
سر بر سنگ ، و هوايي كه خنك، و چناري كه به فكر، و رواني كه پر از ريزش دوست.
خوابم چه سبك، ابر نيايش چه بلند، و چه زيبا بوته زيست، و چه تنها من !
تنها من ، و سر انگشتم در چشمه ياد ، و و كبوترها لب آب.
هم خنده موج، هم تن زنبوري بر سبزه مرگ ، و شكوهي در پنجه باد.
من از تو پرم ، اي روزنه باغ هم آهنگي كاج و من و ترس !
هنگام من است ، اي در به فراز، آي جاده به نيلوفر خاموش پيام!
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

كنار دريا، با آب همزبان بودم .

 ميان توده رنگين گوش ماهي ها،

ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم !

به موج هاي رها شادباش مي گفتم !

به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، كف ها،

به ماهيان و به مرغابيان، چنان مجذوب،

كه راست گفتي، بيرون ازين جهان بودم .

نهيب زد دريا،

كه : - « مرد !

اين همه در پيچ تاب آب مگرد !

چنين درين خس و خاشاك هرزه پوي، مپوي !

مرا در آينه آسمان تماشا كن !

دري به روي خود از سوي آسمان واكن !

دهان باز زمين در پي تو مي گردد !

از آنچه بر تو نوشته ست، ديده دريا كن !

زمين به خون تو تشنه ست ، آسماني باش !

بگرد و خود را در آن كرانه پيدا كن ! »

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

عصر
چند عدد سار
دور شدند از مدار حافظه كاج.
نيكي جسماني درخت بجا ماند.
عطف اشراق روي شانه من ريخت.

حرف بزن، اي زن شبانه موعود!
زير همين شاخه هاي عاطفي باد
كودكي ام را به دست من بسپار.
در وسط اين هميشه هاي سياه
حرف بزن ، خواهر تكامل خوشرنگ!
خون مرا پر كن از ملايمت هوش .
نبض مرا روي زبري نفس عشق
فاش كن.
روي زمين هاي محض
راه برو تا صفاي باغ اساطير.
در لبه فرصت تلالو انگور
حرف بزن ، حوري تكلم بدوي !
حزن مرا در مصب دور عبادت
صاف كن.
در همه ماسه هاي شور كسالت
حنجره آب را رواج بده.

بعد
ديشب شيرين پلك را
روي چمن هاي بي تموج ادراك
پهن كن.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  ميان اين سنگ و آفتاب ، پژمردگي افسانه شد.
درخت ، نقشي در ابديت ريخت.
انگشتانم برنده ترين خار را مي نوازد.
لبانم به پرتو شوكران لبخند مي زند.
- اين تو بودي كه هر وزشي ، هديه اي نا شناس به دامنت
مي ريخت ؟
- و اينك هر هديه ابديتي است.
- اين تو بودي كه طرح عطش را بر سنگ نهفته ترين چشمه كشيدي ؟
- واينك چشمه نزديك ، نقشش در خود مي شكند.
- گفتي نهال از طوفان مي هراسد.
- و اينك بباليد ، نو رسته ترين نهالان!
كه تهاجم بر باد رفت.
- سياه ترين ماران مي رقصند.
- و برهنه شويد، زيباترين پيكرها!
كه گزيدن نوازش شد.
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد . جمعيت زيادي جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود . پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند. مرد جوان ، در كمال افتخار ، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت . ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت : ( اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست .)

 

 

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد ، اما پر از زخم بود . قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين شده بود ، اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد . در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آن را پر نكرده بود . مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد .

 

 

مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت : (تو حتماً شوخي مي كني... قلبت را با قلب من مقايسه كن . قلب تو تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.)

 

 

پيرمرد گفت : ( درست است قلب تو سالم به نظد مي رسد ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. ميداني ، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام ، من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام . گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام . اما چون اين دو عين هم نبوده اند ، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم ، عزيزند ، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند .

 

 

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام ، اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآورند ، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام ، پر كنند . پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟)

 

 

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت .از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را در جاي زخم قلب مرد جوان گذاشت.

 

 

مرد جوان به قلبش نگاه كرد ، ديگر سالم نبود ، اما از هميشه زيباتر بود .

 

 

زيرا كه عشق ، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود .

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین