|
|
| |
|
|
| |
|
مي رفتيم، و درختان چه بلند ، و تماشا چه سياه ! راهي بود از ما تا گل هيچ . مرگي در دامنه ها ، ابري سر كوه ، مرغان لب زيست. مي خوانديم : "بي تو دري بودم به برون، و نگاهي به كران، و صدايي به كوير." مي رفتيم، خاك از ما مي ترسيد، و زمان بر سر ما مي باريد. خنديديم: ورطه پريد از خواب ، و نهان ها آوايي افشاندند. ما خاموش ، و بيابان نگران، و افق يك رشته نگاه. بنشستيم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهايي، و زمين ها پر خواب. خوابيديم. مي گويند: دستي در خوابي گل مي چيد. |
|
|
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
| اي شكستها و اي نا اميدي هاي من! |
|
|
اي تنهايي ها و اي گوشه نشيني هاي من! |
|
|
شما نزد من از هزار پيروزي عزيزتر هستيد و در دل من از افتخارات همه ي شهرها شيرين تر. |
|
|
اي شكستها و اي نا اميدي هاي من! |
|
|
اي شناخت من نسبت به خود و اي يافتن خواري من! |
|
|
من به وسيله ي ما دانستم كه هنوز يك جوان خطار كار هستم و ديگر تاج آلاله هاي پژمرده و فاني مرا فريب نمي دهند. من به وسيله ي شما به تنهايي و گوشه نشيني رسيدم و طعم گريختن و خوار شدن را چشيدم. |
|
|
اي شكستها و اي نااميدي هاي من! |
|
|
اي شمشير برنده و اي جوشن درخشان من! |
|
|
در چشمان شما چنين خوانده ام كه: |
|
|
هرگاه انسان برتخت سلطنت نشيند، برده مي شود و هر گاه مردم از درونش آگاه شوند، كتاب عمرش بسته مي شود و هر گاه به اوج كمال رسد، به قتل مي رسد! |
|
|
انسان ماننده ميوه ايست كه چون برسد بر زمين مي افتد و زير پا له مي شود. |
|
|
اي شكستها و اي نااميدي هاي من! |
|
|
اي دوست دلاور محبوب من! تو تنها كسي هستي كه سرودها و فريادها و سكوت هاي مرا مي شنوي و جز تو كسي با من ازتپش بالها و بانگ درياها و صداي انفجار آتشفشانها در ظلمات شب سخن نخواهد گفت. |
|
|
تو تنها كسي هستي كه از صخره هاي مرتفع درونم بالا مي روي. |
|
|
اي شجاعت ناميراي من! |
|
|
در هنگام طوفان با من خواهي خنديد و و گورهايي براي آنان كه از من و تو مي ميرد حفر خواهيم كرد و با عزم و استواري در برابر چهره ي خورشيد خواهيم ايستاد تا شكوهمند و خوفناك باشيم! |
|
|
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
| من و دوستم مردِ نابينايي را ديديم كه در سايه معبد تنها نشسته است. |
|
|
دوستم به من گفت: اين داناترين مردي است از قبيله ي ما. |
|
|
دوستم را رها كردم و نزديك آن مرد نابينا شدم و به او سلام كردم و در كنارش نشستم و سرگرم گفتگو شديم. |
|
|
اندكي گذشت و سپس از او پرسيدم، آقا! از كي نابينا شده اي؟ |
|
|
پاسخم داد و گفت: فرزندم! از هنگامي كه زاده شده ام! گفتم: چه دانشي را دنبال مي كني؟ پاسخ داد و گفت: من يك ستاره شناس هستم! |
|
|
آنگاه دستهايش را بر سينه ي خود نهاد و بر سخن خود افزود و گفت: من اين خورشيدها و اين ماهها و اين ستارگان را رصد مي كنم! |
|
|
|
|
| |
|
|
|
| |