تبليغاتX
برای عزیزترین گل همیشه عاشق
 
 
   
 
 

 

ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت.
و صدا در جاده بي طرح فضا مي رفت.
از مرزي گذشته بود،
در پي مرز گمشده مي گشت.
كوهي سنگين نگاهش را بريد.
صدا از خود تهي شد
و به دامن كوه آويخت:
پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.
و كوه از خوابي سنگين پر بود.
خوابش طرحي رها شده داشت.
صدا زمزمه بيگانگي را بوييد،
برگشت،
فضا را از خود گذر داد
و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد.

كوه از خواب سنگين پر بود.
ديري گذشت،
خوابش بخار شد.
طنين گمشده اي به رگ هايش وزيد:
پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.
سوزش تلخي به تار و پودش ريخت.
خواب خطا كارش را نفرين فرستاد
و نگاهش را روانه كرد.

انتظاري نوسان داشت.
نگاهي در راه مانده بود
و صدايي در تنهايي مي گريست.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

مرداب اتاقم كدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگهايم مي شنيدم .
زندگي ام در تاريكي ژرفي مي گذشت .
اين تاريكي، طرح وجودم را روشن مي كرد .
***
در باز شد
و او با فانوسش به درون وزيد .
زيبايي رها شده اي بود .
و من ديده براهش بودم:
رؤياي بي شكل زندگي ام بود .
عطري در چشمم زمزمه كرد .
رگ هايم از تپش افتاد .
همه رشته هايي كه مرا به من نشان مي داد
در شعله فانوسش سوخت:
زمان در من نمي گذشت .
شور برهنه اي بودم .
***
او فانوسش را به فضا آويخت .
مرا در روشن ها مي جست .
تاروپود اتاقم را پيمود
و به من راه نيافت
نسيمي شعله فانوس را نوشيد
وزشي مي گذشت
و من در طرحي جا مي گرفتم .
در تاريكي ژرف اتاقم پيدا مي شدم
پيدا، براي كه ؟
اوديگر نبود .
آيا با روح تاريك اتاق آميخت ؟
عطري در گرمي رگهايم جابجا مي شد
حس كردم با هستي گمشده اش مرا مي نگرد
و من چه بيهوده مكان را مي كاوم
آني گم شده بود .

با اجازه عالیجناب عشق

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  ريخته سرخ غروب
جابجا بر سر سنگ.
كوه خاموش است.
مي خروشد رود.
مانده در دامن دشت
خرمني رنگ كبود.

سايه آميخته با سايه.
سنگ با سنگ گرفته پيوند.
روز فرسوده به ره مي گذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پي يك لبخند.

جغد بر كنگره ها مي خواند.
لاشخورها، سنگين،
از هوا، تك تك ، آيند فرود:
لاشه اي مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش،
زير پيشاني او
مانده دو گود كبود.

تيرگي مي آيد.
دشت مي گيرد آرام.
قصه رنگي روز
مي رود رو به تمام.

شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود مي نالد.
جغد مي خواند.
غم بياويخته با رنگ غروب.
مي تراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در اين تنگ غروب.
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 
روزي مشغول دفن كردن يكي از ذات هاي مرده ام بودم كه ناگهان گوركني نزديك من شد و گفت:از ميان تمام كساني كه به اين گورستان مي آيند، تو تنها مردي هستي كه دوست مي دارم!
به او گفتم: سخن تو مرا شاد كرد اما چرا تنها مرا دوست مي داري؟
پاسخم داد و گفت: زيرا ديگران گريان مي آيند و گريان مي روند اما تو خندان مي آيي و خندان مي روي!
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 
فرياد زدم و به مردم گفتم: دوست دارم مرا مصلوب كنيد!
گفتند: چرا مي خواهي خون تو به گردن ما بيفتد؟
گفتم: چگونه به خود فخر مي كنيد در حالي كه ديوانگان را به صليب نكشيد؟
پس سخن مرا پذيرفتند و مرا مصلوب كردند و اين كار مرا آرام كرد اما هنگامي كه ميان زمين و آسمان معلق بودم سرشان را با افتخار بلند كردند و به من خيره شدند زيرا پيش از آن سرشان را به بالا نبرده بودند!
و هنگامي كه گرداگرد صليب جمع شده بودند يكي از ايشان فرياد زد و از من پرسيد: كدامين گناه را مي خواهي تكفير كني؟
ديگري گفت: به پروردگارت سوگندت مي دهيم! به ما بگو، چرا خود راقرباي كرده اي؟
سومي گفت: اي نادان! گمان مي بري كه با پرداختن بهايي اندك و ناچيز، به افتخار جهاني مي رسي؟
سپس چهارمي گفت: ببينيد چگونه از روي ناداني لبخند مي زند. آيا انساني هست كه بر چنين درد و اندوهي لبخند زند؟
به آنان گفتم: لبخند مرا به ياد داشته باشيد و نه چيز ديگر. من گناهي را تكفير نمي كنم و خود را قرباني نمي سازم و افتخاري نمي خواهم و بخشايش چيزي را ندارم. من تشنه بودم و از شما خواستم تا مرا از خون خويش بنوشانيد و آيا عطش ديوانه جز با خون خود مرتفع مي شود؟
من لال بودم اما به جاي دهان از شما زخم خواستم. در ظلمات روز و شبهايتان زنداني بودم لذا التماس كنان از شما خواستم تا مرا به سوي روز و شب رهايي كه از روزهاي شما بهتر و از شبهايتان خوشتر است، سوق دهيد و اكنون به سوي مكاني مي روم كه مصلوب شدگان بسياري پيش از من به آنجا رفته اند.
مبادا گمان بريد كسي از ما از مصلوب شدن خسته مي شود زيرا سرنوشت بر ما چنين مقدر شده است تا بارها و بارها و حتي توسط ستمگراني بدتر و نيرومندتر از شما مصلوب شويم تا همواره در ميان زمين دنيوي و آسمان معنوي و روحاني معلق باشيم!
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  مي تراويد آفتاب از بوته ها.
ديدمش در دشت هاي نم زده
مست اندوه تماشا ، يار باد،
مويش افشان ، گونه اش شبنم زده.

لاله اي ديديم - لبخندي به دشت-
پرتويي در آب روشن ريخته.
او صدا را در شيار باد ريخت:
"جلوه اش با بوي خنك آميخته."

رود، تابان بود و او موج صدا:
"خيره شد چشمان ما در رود وهم."
پرده روشن بود ، او تاريك خواند:
"طرح ها در دست دارد دود وهم."

چشم من بر پيكرش افتاد ، گفت:
"آفت پژمردگي نزديك او."
دشت: درياي تپش، آهنگ ، نور.
سايه مي زد خنده تاريك او.
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحي از ويرانه هاي دور.
گر به گوش آيد صدايي خشك:
استخوان مرده مي لغزد درون گور.

ديرگاهي ماند اجاقم سرد
و چراغم بي نصيب از نور.

خواب دربان را به راهي برد.
بي صدا آمد كسي از در،
در سياهي آتشي افروخت .
بي خبر اما
كه نگاهي در تماشا سوخت.

گرچه مي دانم كه چشمي راه دارد بافسون شب،
ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش:
آتشي روشن درون شب.
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

از خانه بدر ، از كوچه برون، تنهايي ما سوي خدا مي رفت.
در جاده ، درختان سبز، گل ها وا، شيطان نگران: انديشه رها
مي رفت.
خار آمد، و بيابان ، و سراب.
كوه آمد و ، خواب.
آواز پري : مرغي به هوا مي رفت؟
- ني ، همزاد گياهي بود، از پيش گيا مي رفت.
شب مي شد و روز.
جايي، شيطان نگران: تنهايي ما مي رفت.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمده از راههاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست.
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.

در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ.
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك.

مرغ سياه آمده از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل هاي درهم پندارش.
خوابي شگفت مي دهد آزارش:
گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
در جاده هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.

بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
روياي سرزمين
افسانه شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

با جوانه ها نويد زندگي است.

زندگي: شكفتنِ جوانه هاست.

هر بهار،

از نثار ابرهاي مهربان

ساقه ها پر از جوانه مي شود.

هر جوانه اي شكوفه مي كند،

شاخه چلچراغ مي شود!

هر درختِ پر شكوفه، باغ!

كودكي كه تازه ديده باز مي كند،

يك جوانه است.

گونه هاي خوشتر از شكوفه اش

چلچراغِ تابناكِ خانه است.

خنده اش بهار پُر ترانه است،

چون ميانِ گاهواره ناز مي كند.

اي نسيم رهگذر، به ما بگو

اين جوانه هاي باغ زندگي،

اين شكوفه هاي عشق،

از سمومِ وحشيِ كدام شوره زار

رفته رفته خار مي شوند؟

اين كبوتران برج دوستي،

از غبار جادوي كدام كهكشان

گرگ هاي هار مي شوند؟

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین