|
|
| |
|
|
| |
|
|
|
|
|
|
درها به طنين هاي تو وا كردم. هر تكه نگاهم را جايي افكندم، پر كردم هستي ز نگاه . بر لب مردابي ، پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم، رفتم به نماز. در بن خاري ، ياد تو پنهان بود، برچيدم، پاشيدم به جهان. بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن، و به خود گستردن. و شياريدم شب يكدست نيايش، افشاندم دانه راز. و شكستم آويز فريب. و دويدم تا هيچ . و دويدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش. و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم، لرزيدم. وزشي مي رفت از دامنه اي ، گامي همره او رفتم. ته تاريكي ، تكه خورشيدي ديدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم. |
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
|

|
|
|
|
|
|
|
|
|
ديشب، لب رود، شيطان زمزمه داشت. شب بود و چراغك بود. شيطان ، تنها، تك بود.
باد آمده بود، باران زده بود: شب تر ، گل ها پرپر. بويي نه براه. ناگاه آيينه رود، نقش غمي بنمود: شيطان لب آب. خاك سايه در خواب. زمزمه اي مي مرد.بادي مي رفت، رازي مي برد. |
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
|

|
|
|
|
|
|
|
|
|
پشت كاجستان ، برف. برف، يك دسته كلاغ. جاده يعني غربت. باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب. شاخ پيچك و رسيدن، و حياط.
من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس. مي نويسم، و فضا. مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك.
يك نفر دلتنگ است. يك نفر مي بافد. يك نفر مي شمرد. يك نفر مي خواند.
زندگي يعني : يك سار پريد. از چه دلتنگ شدي ؟ دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد، كودك پس فردا، كفتر آن هفته.
يك نفر ديشب مرد و هنوز ، نان گندم خوب است. و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.
قطره ها در جريان، برف بر دوش سكوت و زمان روي ستون فقرات گل ياس. |
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
|

|
|
|
|
|
|
|
|
|
با سبد رفتم به ميدان ، صبحگاهي بود. ميوه ها آواز مي خواندند. ميوه ها در آفتاب آواز مي خواندند. در طبق ها ، زندگي روي كمال پوست ها خواب سطوح جاودان مي ديد. اضطراب باغ ها در سايه هر ميوه روشن بود. گاه مجهولي ميان تابش به ها شنا مي كرد. هر اناري رنگ خود را تا زمين پارسايان گسترش مي داد. بينش هم شهريان ، افسوس، بر محيط رونق نارنج ها خط مماسي بود.
من به خانه بازگشتم ، مادرم پرسيد: ميوه از ميدان خريدي هيچ ؟ - ميوه هاي بي نهايت را كجا مي شد ميان اين سبد جا داد؟ - گفتم از ميدان بخر يك من انار خوب. - امتحان كردم اناري را انبساطش از كنار اين سبد سر رفت. - به چه شد ، آخر خوراك ظهر ... - .....
ظهر از آيينه ها تصوير به تا دور دست زندگي مي رفت. |
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
| اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را |
|
|
|
اينگونه به خاك ره ميفكن ما را |
|
|
|
ما در تو به چشم دوستي مي بينيم |
|
|
|
اي دوست مبين به چشم دشمن ما را |
|
|
| |
|
|
|
| |