تبليغاتX
برای عزیزترین گل همیشه عاشق
 
 
   
 
   

مانده تا برف زمين آب شود.
مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر.
ناتمام است درخت.
زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوك از افق درك حيات.

مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد.
در هوايي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد
و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام.
مانده تا مرغ سرچينه هذياني اسفند صدا بردارد.
پس چه بايد بكنم
من كه در لخت ترين موسم بي چهچه سال
تشنه زمزمه ام؟

بهتر آن است كه برخيزيم
رنگ را بردارم
روي تنهايي خود نقشه مرغي بكشم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

شبنم مهتاب مي بارد.
دشت سرشار از بخار آبي گل هاي نيلوفر.
مي درخشد روي خاك آيينه اي بي طرح .
مرز مي لغزد ز روي دست.
من كجا لغزيده ام در خواب ؟
مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آيينه.
برگ تصويري نمي افتد در اين مرداب.
او ، خداي دشت، مي پيچد صدايش در بخار دره هاي دور:
مو پريشان هاي باد!
گرد خواب از تن بيفشانيد.
دانه اي تاريك مانده در نشيب دشت،
دانه را در خاك آيينه نهان سازيد.
مو پريشان هاي باد از تن بدر آورده تور خواب
دانه را در خاك ترد و بي نم آيينه مي كارند.
او ، خداي دشت، مي ريزد صدايش را به جام سبز خاموشي:
در عطش مي سوزد اكنون دانه تاريك،
خاك آيينه كنيد از اشك گرم چشمتان سيراب.
حوريان چشمه با سر پنجه هاي سيم
مي زدايند از بلور ديده دود خواب.
ابر چشم حوريان چشمه مي بارد.
تار و پود خاك مي لرزد.
مي وزد بر نسيم سرد هشياري.
اي خداي دشت نيلوفر!
كو كليد نقره درهاي بيداري؟
در نشيب شب صداي حوريان چشمه مي لغزد:
اي در اين افسون نهاده پاي،
چشم ها را كرده سرشار از مه تصوير!
باز كن درهاي بي روزن
تا نهفته پرده ها در رقص عطري مست جان گيرند.
- حوريان چشمه ! شوييد از نگاهم نقش جادو را.
مو پريشان هاي باد !
برگ هاي وهم را از شاخه هاي من فرو ريزيد.
حوريان و مو پريشان ها هم آوا:
او ز روزن هاي عطر آلود
روي خاك لحظه هاي دور مي بيند گلي همرنگ،
لذتي تاريك مي سوزد نگاهش را.
اي خداي دشت نيلوفر!
باز گردان رهرو بي تاب را از جاده رويا.
- كيست مي ريزد فسون در چشمه سار خواب ؟
دست هاي شب مه آلود است.
شعله اي از روي آيينه چو موجي مي رود بالا.
كيست اين آتش تن بي طرح رويايي؟
اي خداي دشت نيلوفر!
نيست در من تاب زيبايي.
حوريان چشمه درزير غبار ماه :
اي تماشا برده تاب تو!
زد جوانه شاخه عريان خواب تو.
در شب شفاف
او طنين جام تنهايي است.
تار و پودش رنج و زيبايي است.
در بخار دره هاي دور مي پيچد صدا آرام:
او طنين جام تنهايي است.
تار و پودش رنج و زيبايي است.
رشته گرم نگاهم مي رود همراه رود رنگ:
من درونم نور- باران قصر سيم كودكي بودم،
جوي روياها گلي مي برد.
همره آب شتابان، مي دويدم مست زيبايي.
پنجه ام در مرز بيداري
در مه تاريك نوميدي فرو مي رفت.
اي تپش هايت شده در بستر پندار من پرپر!
دور از هم ، در كجا سرگشته مي رفتيم
ما ، دو شط وحشي آهنگ ،
ما ، دو مرغ شاخه اندوه ،
ما ، دو موج سركش همرنگ ؟
مو پريشان هاي باد از دور دست دشت :
تارهاي نقش مي پيچد به گرد پنجه هاي او.
اي نسيم سرد هشياري !
دور كن موج نگاهش را
از كنار روزن رنگين بيداري.
در ته شب حوريان چشمه مي خوانند:
ريشه هاي روشنايي مي شكافد صخره شب را.
زير چرخ وحشي گردونه خورشيد
بشكند گر پيكر بي تاب آيينه
او چو عطري مي پرد از دشت نيلوفر،
او. گل بي طرح آيينه.
او ، شكوه شبنم رويا.
- خواب مي بيند نهال شعله گويا تند بادي را.
كيست مي لغزاند امشب دود را بر چهره مرمر؟
او ، خداي دشت نيلوفر،
جام شب را مي كند لبريز آوايش:
زير برگ آيينه را پنهان كنيد از چشم.
مو پريشان هاي باد
با هزاران دامن پر برگ
بيكران دشت ها را در نورديده ،
مي رسد آهنگشان از مرز خاموشي:
ساقه هاي نور مي رويند در تالاب تاريكي.
رنگ مي بازد شب جادو
گم شده آيينه در دود فراموشي.

در پس گردونه خورشيد ، گردي ميرود بالا ز خاكستر.
و صداي حوريان و مو پريشان ها مي آميزد
با غبار آبي گل هاي نيلوفر:
باز شد درهاي بيداري.
پاي درها لحظه وحشت فرو لغزيد.
سايه ترديد در مرز شب جادو گسست از هم.
روزن رويا بخار نور را نوشيد.

    

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

در شب ترديد من ، برگ نگاه !
مي روي با موج خاموشي كجا؟
ريشه ام از هوشياري خورده آب:
من كجا، خاك فراموشي كجا.
دور بود از سبزه زار رنگ ها
زورق بستر فراز موج خواب.
پرتويي آيينه را لبريز كرد:
طرح من آلوده شد با آفتاب.
اندهي خم شد فراز شط نور:
چشم من در آب مي بيند مرا.
سايه ترسي به ره لغزيد و رفت.
جويباري خواب مي بيند مرا.
در نسيم لغزشي رفتم به راه،
راه، نقش پاي من از ياد برد.
سرگذشت من به لب ها ره نيافت:
ريگ باد آورده اي را باد برد.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  مي رفتيم، و درختان چه بلند ، و تماشا چه سياه !
راهي بود از ما تا گل هيچ .
مرگي در دامنه ها ، ابري سر كوه ، مرغان لب زيست.
مي خوانديم : "بي تو دري بودم به برون، و نگاهي به كران، و صدايي به كوير."
مي رفتيم، خاك از ما مي ترسيد، و زمان بر سر ما مي باريد.
خنديديم: ورطه پريد از خواب ، و نهان ها آوايي افشاندند.
ما خاموش ، و بيابان نگران، و افق يك رشته نگاه.
بنشستيم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهايي، و زمين ها پر خواب.
خوابيديم. مي گويند: دستي در خوابي گل مي چيد.
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

از تارم فرود آمدم ، كنار بركه رسيدم.
ستاره اي در خواب طلايي ماهيان افتاد.رشته عطري گسست. آب از سايه افسوسي پر شد.
موجي غم را به لرزش ني ها داد.
غم را از لرزش ني ها چيدم، به تارم بر آمدم، به آيينه رسيدم.
غم از دستم در آيينه رها شد: خواب آيينه شكست.
از تارم فرود آمدم ، ميان بركه و آيينه ، گويا گريستم.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

دنگ...، دنگ ....
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين فكر كه اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.

دنگ...، دنگ ....
لحظه ها مي گذرد.
آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سر زمان ماسيده است.
تند برمي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد ، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيكر او مي ماند:
نقش انگشتانم.

دنگ...
فرصتي از كف رفت.
قصه اي گشت تمام.
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام،
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
وا رهاينده از انديشه من رشته حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال.

پرده اي مي گذرد،
پرده اي مي آيد:
مي رود نقش پي نقش دگر،
رنگ مي لغزد بر رنگ.
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ :
دنگ...، دنگ ....
دنگ...

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  در هواي دو گانگي ، تازگي چهره ها پژمرد.
بياييد از سايه - روشن برويم.
بر لب شبنم بايستيم، در برگ فرود آييم.
و اگر جا پايي ديديم ، مسافر كهن را از پي برويم.
برگرديم، و نهراسيم، در ايوان آن روزگاران ، نوشابه جادو سر كشيم.
شب بوي ترانه ببوييم، چهره خود گم كنيم.
از روزن آن سوها بنگريم، در به نوازش خطر بگشاييم.
خود روي دلهره پرپر كنيم.
نياويزيم، نه به بند گريز، نه به دامان پناه.
نشتابيم ، نه به سوي روشن نزديك ، نه به سمت مبهم دور.
عطش را بنشانيم ، پس به چشمه رويم.
دم صبح ، دشمن را بشناسيم ، و به خورشيد اشاره كنيم.
مانديم در برابر هيچ ، خم شديم در برابر هيچ ، پس نماز ما در را نشكنيم.
برخيزيم ، و دعا كنيم:
لب ما شيار عطر خاموشي باد!
نزديك ما شب بي دردي است ، دوري كنيم.
كنار ما ريشه بي شوري است، بر كنيم.
و نلرزيم ، پا در لجن نهيم ، مرداب را به تپش در آييم.
آتش را بشويم، ني زار همهمه را خاكستر كنيم.
قطره را بشويم، دريا را در نوسان آييم.
و اين نسيم ، بوزيم ، و جاودان بوزيم.
و اين خزنده ، خم شويم ، و بينا خم شويم.
و اين گودال ، فرود آييم ، و بي پروا فرود آييم.
برخورد خيمه زنيم ، سايبان آرامش ما ، ماييم.
ما وزش صخره ايم ، ما صخره وزنده ايم.
ما شب گاميم، ما گام شبانه ايم.
پروازيم ، و چشم براه پرنده ايم.
تراوش آبيم، و در انتظار سبوييم.
در ميوه چيني بي گاه، رويا را نارس چيدند، و ترديد از رسيدگي پوسيد.
بياييد از شوره زار خوب و بد برويم.
چون جويبار، آيينه روان باشيم : به درخت ، درخت را پاسخ دهيم.
و دو كران خود را هر لحظه بيافرينيم، هر لحظه رها سازيم.
برويم ، برويم، و بيكراني را زمزمه كنيم
در هواي دو گانگي ، تازگي چهره ها پژمرد.
بياييد از سايه - روشن برويم.
بر لب شبنم بايستيم، در برگ فرود آييم.
و اگر جا پايي ديديم ، مسافر كهن را از پي برويم.
برگرديم، و نهراسيم، در ايوان آن روزگاران ، نوشابه جادو سر كشيم.
شب بوي ترانه ببوييم، چهره خود گم كنيم.
از روزن آن سوها بنگريم، در به نوازش خطر بگشاييم.
خود روي دلهره پرپر كنيم.
نياويزيم، نه به بند گريز، نه به دامان پناه.
نشتابيم ، نه به سوي روشن نزديك ، نه به سمت مبهم دور.
عطش را بنشانيم ، پس به چشمه رويم.
دم صبح ، دشمن را بشناسيم ، و به خورشيد اشاره كنيم.
مانديم در برابر هيچ ، خم شديم در برابر هيچ ، پس نماز ما در را نشكنيم.
برخيزيم ، و دعا كنيم:
لب ما شيار عطر خاموشي باد!
نزديك ما شب بي دردي است ، دوري كنيم.
كنار ما ريشه بي شوري است، بر كنيم.
و نلرزيم ، پا در لجن نهيم ، مرداب را به تپش در آييم.
آتش را بشويم، ني زار همهمه را خاكستر كنيم.
قطره را بشويم، دريا را در نوسان آييم.
و اين نسيم ، بوزيم ، و جاودان بوزيم.
و اين خزنده ، خم شويم ، و بينا خم شويم.
و اين گودال ، فرود آييم ، و بي پروا فرود آييم.
برخورد خيمه زنيم ، سايبان آرامش ما ، ماييم.
ما وزش صخره ايم ، ما صخره وزنده ايم.
ما شب گاميم، ما گام شبانه ايم.
پروازيم ، و چشم براه پرنده ايم.
تراوش آبيم، و در انتظار سبوييم.
در ميوه چيني بي گاه، رويا را نارس چيدند، و ترديد از رسيدگي پوسيد.
بياييد از شوره زار خوب و بد برويم.
چون جويبار، آيينه روان باشيم : به درخت ، درخت را پاسخ دهيم.
و دو كران خود را هر لحظه بيافرينيم، هر لحظه رها سازيم.
برويم ، برويم، و بيكراني را زمزمه كنيم
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین