تبليغاتX
برای عزیزترین گل همیشه عاشق
 
 
   
 
  كاش قلبم درد پنهاني نداشت

چهره ام هرگز پريشاني نداشت

كاش مي شد دفتر تقدير عشق

حرفي از يك روز باراني نداشت

كاش مي شد راه سخت عشق را

بي خطر پيمود و قرباني نداشت

 

 

زدي هرگاه دفتر محبت را ورق  و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي

 هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي

براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو:

 يادت بخير

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

عشق 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...


چون دنيا يه روز تموم ميشه...

 

نميخوام بگم که مثل گلی...

چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
 
نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...

چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
 
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...

چون اب که هميشه پاک نميمونه...
 
نميخوام بگم که دوستت دارم.

چون منکه اصلا دوستت ندارم...

بلکه من عاشقتم...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  به من  معني عشق روتویاددادی … به من یاددادی که دوست داشتن

 چه رنگیه! قصه عشق رو برام خوندي و كلمه دوست داشتن رو برام

 معنا كردي…به من درس عشق رو ياد دادي ،هرچندکه من خیلی

شاگرد قوی ای نبودم تمام سختي ها و غصه هاي عشق رو توی

گوشم زمزمه كردي ، و منو عاشق خودت كردي! حالا من معناي

واقعي عشق رو از تو ياد گرفته ام و میخوام به اون چيزايي كه بهم

 یاددادی عمل كنم و با عمل كردن به اوناتاقیامت عاشقت بمونم…

عشق براي من خيلي بي معنا بود ، عشق برام زودگذر و پوچ بود

، اما تو با داستاني كه از خودت برام ساختي و خوندي معناي واقعي

عشق رو بهم یاددادی… به تو افتخار ميكنم اي عشق كه به زيبايي

هر چه تموم تر عشق رو برام تعريف كردي… تو با عشق ورزيدن و

 ابراز دوست داشتنت نسبت به من منو به حال و هواي ديگه ای بردي

 و منو تسليم عشق و دوست داشتن خودت كردي و منم هيچ حرفي در

 مقابل اين دوست داشتن و عشق پاكت نزدم و نخواهم زد حتی مقابل

عشق پاكت سجده هم میکنم… حالاراحت میتونم بالای قله های

  خوشبختی فریاد بزنم که:

 آهاي عاشقا ، من يافتم !  …

 اون عشق گمشده اي كه همه به دنبالش بوديم رو من براي خودم پيدا

 كردم  ، آهاي عاشقا اين عشقي كه من پيدا كردم حتی نمونه ای هم توی دنیا نداره

 آهاي عشق من ، تمام عاشقا رو تو سرزمين عشقت جمع ميكنم تا به

عالم بفهمونم که ذره ای از صفای تورو با تمام هستی عوض نمیکنم

 ذره ای از مهربونیات رو به عالمی نمیفروشم

 دستای گرمت رو با عاشقانه ترین محبتها هم تعویض نمیکنم

 من میخوام به همه بگم که تو تک ستاره ی قلب منی

 میخوام غرور سنگیمو بشکنم و به همه بگم:

 انقدردوستت دارم که به خاطرت تمام عمر صبر کنم

 انقدر دوستت دارم که حلقه ی عشقت رو دستم کنم بی اونکه خودت

 بدونی انقدر دوستت دارم که بوی پیرهنت رو به هیچ جواهری توی دنیا

عوض نکنم انقدر دوستت دارم که بخوام تو لحظه لحظه و ثانیه به ثانیه  ی عمرم

حضور داشته باشی انقدر دوستت دارم که شبها به خاطر دوری از تو گریه کنم

انقدر دوستت دارم که ..........................

 اشتباه نکن

تا دنیا دنیاست

تا عمری دارم

تا خون توی رگهام جاریه

قلبم به عشق و به نام تو میزنه

تویی که توی تارو پود وجودم جای داری

 برای همیشه عاشق چشمای مهربون و دستای گرمت میمونم

دوستت دارم

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

همانند امواج که به شنزار ساحل راه می جویند

          دقایق عمر ما نیز به سوی فرجام خویش می شتابند

دقیقه ها به یکدیگر جای می سپارند

          و در کشاکشی پیاپی از هم پیشی می جویند

ولادت که روزگاری از گوهر نور بود

          به سوی بلوغ می خزد و انگاه که تاج بر سرش نهادند

خسوف های کژخیم شکوهش را به ستیز بر می خیزند

          زمان که بخشنده بود موهبت های خویش را تباه می سازد

اری زمان فره جوانی را می پژمرد

          بر ابروان زیبا شیارهای موازی در می افکند

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

بگذار در باغ زندگی

یک دم کنار گل

در زیر سایه سروهای باشکوه

رها شوم

تا کی در سکوت خویش

در پیش چشم بی اعتنای ماه

زین سوی به ان سوی گذر کنم

اینک ببین لحظه لحظه ی حیات من

یک درد را

به وسعت خورشید

فریاد میکند

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

مي خوام از دوست داشتن بگم


از دوست داشتن تو و خودم بگم


دوست داشتن براي من يه واژه بود


مثل موج تو دريا سرگردون بود


به وقت تنهايي سراغش ميرفتم


وقت خوشي فراموشش مي كردم


تو روزاي ابري


پشت پنجره واسي آدم برفي بيچاره


 دل مي سوزندم


چون خودمو مثل اون تو حصار مي ديدم


وقت بهار


دنبالت مي گشتم


دنبال اداي دوست داشتن گلها


زير بارون مي رقصيدم


اما هيچي ازش نمي فهميدم


اما با اومدن تو


همه چيز عوض شد


رنگ گلها


خواب زندگي


رنگ ديگي شد


دفتر مشقم هر شب با اسم تو پر شد


رنگ نقاشيام رنگ چشماي تو شد


شبا تو خواب روياي من


نوازش دستهاي گرم تو شد


تو خواب و بيداري


تو زندگي و رويا


فقط يه آرزوي كوچيك دارم


يه آرزوي كوچيك و محال دارم

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

در کـــــوچه های شب قدم مــیزنم          در تـــــــــــاریکیِ سرد قدم می زنم

خــــسته وبی کــــس و بی صـــــدا           در اُقـــــــــــیانوس غم قدم می زنم

در تـــــــار و پودِ قلبم نقشی نبود                شیشه ی تنهاییم را سنگ می زنم

شیشه ی تنهاییم گویی زِ آهن اسـت           ســــــنگ را بر آن بی اثر  می زنم

نـــــمــــانده دگر رنگی به چهره ام               صورت  بی  رنگم راِ رنگ   می زنم

صدایم درسرای بیکسی نایدبه گوش          غصه ام را با خونِ دل هم  می زنم

مــــانـــده ام تنها در این دنیای پوچ                 عــــاقبت خود را؛ من ؛ دار میزنم

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

وقتي براي اولين بار ديدمت

 

عشقت به دلم نشست

 

شدم عاشق صدات مهرت به دلم نشست

 

اون شب مهتابي رو يادت مياد ؟

 

با تو گفتم راز دلمو

 

گفتم كه عاشقت شدم

 

به عشق تو بنده شدم

 

با ديدنـت زنـده ش‍‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ـدم

 

يادم آيد كه تو هم خنديدي و

 

گفتي: منم عاشقت شدم

 

از اون شب

 

تو شدي گل من منشدم گلدونه تو

 

گل من يادت مياد

 

گفتي با توام هميشه

 

ريشه هام از دل تو جدا نميشه

 

وقتي اون روز باغچه رو ديدي

 

ريشه هات لرزيد تو دلم

 

اون شب شوم رسيد

 

شب بد با رعد و برق

 

هوا داشت گريه ميكرد

 

شايد به بخت بد من

 

اره گلم آسمون از دل تو خبر داشت

 

ميدونست دل تو هوايه باغچه رو داشت

 

منو كُشتي امّا خدا كنه زنده باشي

 

تويه باغچه تا ابد پاينده باشي

 

حالا اين گلدون سرد ديگه داره ميميره

 

بادل شكسته واسه تو اي نوا رو مي خونه

 

گل  من خدا حافظت باشه

      

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  امروز فهمیدم قلب هیچکس برایم نمی تپد

 
حتی قلب خودم


چون ان هم برای تو می تپد

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

به قفسم بازمی گردم و اجازه می دهم بالهایم را کوتاه کنند.

به آرامی پا در قفس می گذارم و با حسرت صدای بسته شدن درش را می شنوم .

دیگر تمام شد.

اینجا کسی ترانه های مرا دوست ندارد. سکوت می کنم.

چه بهانه ای برای پای گذاشتن دوباره بر سنگفرش خیابانها؟

چه بهانه ای برای دوباره دیدن آدمها؟

.

.

.

قفسم را کنار پنجره بگذارید...

به جریان زندگی در خیابان خیره می شوم و نسبت تعداد ماشینها و آدمها را محاسبه می کنم ....

.

.

.

پرده کشیده می شود. چشم نامحرم نباید به من بیفتد.

.

.

.

گوش می سپارم به صدای پرندگان ....

و دل خوش می کنم به صدای کلاغها و گنجشکها....

ولی پرواز، هیچ پرنده ای را محدود نمی کند به نشستن به روی شاخه درخت پیر...


شروع به بافتن می کنم . رشته آرزوهایم را می بافم و می بافم . بافته هایم از بین میله های قفس به زمین می افتد و روی هم انباشته می شود. کسی حواسش نیست. بافته های آرزوهایم زیر پا لگدمال می شود. و رشته آرزوهایم پاره می شود. من همه آرزوهایم را بافته بودم و اکنون....


به دیوار خیره می شوم و خاطراتم را مرور می کنم. آنقدر خاطراتم را تکرار می کنم که در آنها غرق می شوم. دیگر زمان برایم معنا ندارد. نمی دانم در خاطراتم، روزی در قفسی محبوس شدم و به مرور خاطراتم پرداختم و یا هم اکنون در قفس محبوسم و خاطراتم را زنده می کنم. سرگردان و پریشان. به دنبال راهی برای فرار از این فضای بدون زمان و مکان می گردم. فضایی که در آن بیشمار لحظه و مکان احاطه ام کرده اند و در عین حال هیچ یک، جز سرابی بیش نیستند.


از حال می روم....

بیدار می شوم....

ذهنم تهی است. به عقب بر می گردم . گذشته ام همچون غباری در هوا معلق است و همه چیز در خاموشی و ابهام فرو رفته است .

بر میله های قفس بوسه می زنم و با تمام وجود سعی می کنم قفس را بپرستم.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 
بیچاره آدمی که از چیزی یا کسی برای خود بتی ساخته باشد.

و بیچاره تر آدمی که بتش بشکند.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره
آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه  
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
اما ! آه

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

كاش مـي شــــــــــــــــد در كنـارت 
                                           عاشـق و ديوانــــــــــــــــــــه بـودن 

                                                                        بـا دل مســـــــــــــــــت و خرابـت

                                                                                                  همدل وهــــــــم خانـه بـودن

كاش مـي شــــــــــــــــد در خيالـم

                                       خـواب ورويـــــــــــــــــاي توديـدن

                                                                       در دل شـب مســــــــــــــــت بــودن

                                                                                                  

  چشـم زيبــــــــاي تـو ديـدن  

                                      كاش مـي شـد از نگاهـت

                                                                  پل بـه دنيـاي دلـت زد
                                                                              مست چشمـــــــــان تـو بـود و

                                                                                                  

   بوسـه نـا غافلــــــــــت زد!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

اون لحظه ای که عطر تو می پیچه تو باغ تنم
اون لحظه ای که اسم تو ، تو سینه فریاد میزنم
اون لحظه رها شدن از حال و روز خویشتنم
زنده میشم با دیدنت وقتی که میری میشکنم

قلبی که با تو میزنه تو سینه داغونش نکن
چشمی که چشم براهته بیهوده گریونش نکن
اشکای دونه دونمو سیلاب بارونش نکن
این دل عاشق منو بی سر و سامونش نکن
تا وقتی قلب عاشقم بخاطر تو میزنه
طلسم تنهایی من با دستای تو میشکنه

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

خواستم كه شيدايت كنم مفتون چشمانت شدم

در عشق رسوايت كنم پاي بند پيمانت شدم

خواستم سخن از دل بگم

ديدم دل ميبري ، دين ميبري ، مومن به ايمانت شدم

گفتم مرحم نهم بر زخم خويش سازش كنم با اخم خويش

بيهوده بود تجويز من محتاج به درمانت شدم

خواستم پنهان كنم اين راز را اين سوز و اين گداز را

غافل كه من انگشت نماي شهر و سامانت شدم

مي دوني خيلي وقته كه رفتي

دلمو تكه تكه كردي

مثل يك تكه بلور من و از عمق وجودم ذره ذره كردي

يادته گفتي به من كه عاشقي

حالا باش ببين چه وعده كردي

تو گفته بودي طبيب دل بيماراني

پس طبيب دل من باش كه بيمار توام

تو هم رفتي رها كردي دلم را

دو صد چندان نمودي مشكلم را

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

نمی زارم نوازش کسی شب ناز مژه هاتو خواب کنه

نمی زارم خونه آرزوموکسی با اومدنش خراب کنه

نمی زارم یه غریبه بانگاش پادشاه دل بی ریات بشه

من میخوام خودم پرستشت کنم

نمی زارم که کسی خدات بشه

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  نگاهت ...

                    ترنم باراني تن لاله وحشي

     تا صورتش از غبار روزها شويد و درونش روح باران گيرد

                    جام شرابي است براي افسون افسرده تا به بيداري در آید

             تلالو آبشاريست كه كوه خسته را تيمار دهد

                                  و آفتابي است براي جهان سرد وجودم...

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  تنها بودنت را با من قسمت کن

        که من نیز در تنهایی ام جایی برای تو خالی گذاشته ام؛ ستاره ی شب* !

ستاره ی* شب های تنهایی ام !

                          روشنایی ات را برای من نگه دار ؛

                              که با روشنی تو به راه خویش ادامه می دهم ...

 و بزرگی ات را باور کن ؛

           که تنها بزرگی توست که وادارم کرده تکیه گاهم باشی

 و به یاد بیاور کوچک ترینی هست که بزرگی ات را باور کرده و برایش بزرگترین باش ...

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

تورا می ستایم

 در بیکرانه تنهاییم، در غروب سرد غربتم ...

 در کوچه های تاریک قلبم قدم برداشته ام آخرین عابر این کوچه منم

سایه ام له شده زیر پایم!

 ایمان راسخ و قدمهای استوارت را میستایم که شایسته ی ستایشی...

اگر دل مهربانت هوای آسمان کرد قهرمانانه بسوی آخرین کلبه عشق قدم بگذار

 هر چند عابر خسته است اما تو برایش چیز دیگری هستی...

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  پشت دیوار همیـــن کوچه به دارم بزنید

        مـن که رفتــــم بنشینید و...هوارم بزنید

بـاد هـم آگهی مـرگ مـــرا خـــواهد بــرد

       بنویسید که: "بـد بودم" و جارم بـزنـــید

من از آیین شما سیر شـدم.. سیـــر شدم

      پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دســـت هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!

       خــــبر مرگ مـــرا طعـــــنه به یارم بزنید

آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید!

      مــــرد بـاشـیـد وبـیـایـیـد و کــنارم بـزنـیـد

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست. خیلی‌ وقت‌ بود که‌ به‌ خدا گفته‌ بود... هر بار خدا می‌گفت: از قطره‌ تا دریا راهی‌ست‌ طولانی. راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری. هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست

قطره‌ عبور کرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت قطره‌ ایستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت. تا روزی‌ که‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند. قطره‌ طعم‌ دریا را چشید. طعم‌ دریا شدن‌ را. اما

روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست؟ خدا گفت: هست. قطره‌ گفت : پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم. بزرگترین‌ را. بی‌نهایت‌ را. خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اینجا بی‌نهایت‌ است...

آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ کلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد. اما هیچ‌ کلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یک‌ قطره‌ ریخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور کرد. و وقتی‌ که‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چکید،

خدا گفت: حالا تو بی‌نهایتی، چون که‌ عکس‌ من‌ در اشک‌ عاشق‌ است

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

می ستایمت ای تنهاترین با نگاهت شکوفا شد در وجودم عشق
وبا حضورت نوشته شد سر نوشت:گرفت زندگی رنگی دیگر
آن لحطه که نگاهمان گره خورد به یکدیگر و لبخند صمیمیت بیرون
کردخستگیهای دگر..... :نگاهت از من نگیر ای یار روشن شبگیر

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

دستانم تشنه  دستان توست

شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم

با تو مي مانم ، بي آنکه دغدغه هاي فردا را

داشته باشم

زيرا

مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

گفتیم دل باخته‌ایم، ورق‌ها را از روی میز جمع کردید.
گفتیم مزه‌ی عاشق نفس است، پیش‌دستی را پس زدید.
گفتیم پیک آخر باشد، بساط را به هم ریختید.
حالا، بین خودمان بماند جان‌دلم...
کافه‌ی تعطیل سوت و کور هم آتش زدن دارد؟

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

منو درگیرِ خودت کن تا جهانم زیر و رو شه ، تا سکوت هرشب من با هجومت روبه رو شه

 

بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو میرم ، منو درگیر خودت کن تا که آرامش بگیرم

 

با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه ، هر شب حافظه ی من پُرِ تصویر تو میشه

 

با من غریبگی نکن با من که درگیرِ توام ، چشماتو از من برندار من ماتِ تصویرِ توا م

 

توهمین جایی همیشه با تو شب شکل ِ یه رؤیاست ، آخرین نقطه ی دنیا تو جهان من همین جاست

 

تو همین جایی وهر روز من به تنهایی دچارم ، منو نزدیک ِ خودم کن تا تورو یادم بیارم

 

با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه ، هر شب حافظه ی من پُرِ تصویر تو میشه

 

با من غریبگی نکن با من که درگیرِ توام ، چشماتو از من برندار من ماتِ تصویرِ توا م

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  می خواهی از درون خودم حرف می زنم
ازلخته های خون خودم حرف می زنم
از ضربه ها که تاب مرا طاق کرده اند
سوزن به قلب خسته ام الصاق کرده اند
آنها که بی مقدمه مربوط می شوند
شبها برام تخته ی تابوت می شوند
هرسو به تیر تازه تنم زخم می شود
تامغز استخوان بدنم زخم می شود
من مانده ام که پا به جهنم گذاشتم
یا سرمیان اینهمه آدم گذاشتم
ای بهترین د لیل من ای شور زندگی
آیا برای آمدنت کم گذاشتم
من بی خیال زخم خودم بوده ام ولی
هی روی زخم های تو مرهم گذاشتم
خون درتمام قامت من زخم می شدست
چشمی اگر بدون تو بر هم گذاشتم
اصلا بیا که داغ زمین مختصر شود
اصلا بیا که یک شبه شق القمر شود
بعد از تو هرکجا خبرم بود و هکذا
هی حرف مفت پشت سرم بود و هکذا
لاطائلات مردم این سرزمین سخت
مجبور محض کرده مرا درزمین سخت
می خواهی از درون خودم..آه..بگذریم
از لخته های خون خودم ..آه... بگذریم
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

در شبان غم تنهايی خويش

 عابد چشم سخنگوی توام

من در اين تاريکی

 من در اين تيره شب جانفرسا

 زائر ظلمت گيسوی توام.

 

گيسوان تو پريشانتر از انديشه من

 گيسوان تو شب بی پايان

جنگل عطرآلود.

 شکن گيسوی تو

 موج دريای خيال.

 کاش با زورق انديشه شبی

 از شط گيسوی مواج تو ، من

 بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.

 کاش بر اين شط مواج سياه

 همه عمر سفر می کردم.

 

من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور ،

 گيسوان تو در انديشه من

 گرم رقصی موزون .

 

کاشکی پنجه من

 در شب گيسوی پرپيچ تو راهی می جست.

 

 

چشم من ، چشمه زاينده اشک ،

 گونه ام بستر رود .

 کاشکی همچو حبابی بر آب ،

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود .

شب تهی از مهتاب ،

 

شب تهی از اختر

 ابر خاکستری بی باران پوشانده ،

 آسمان را يکسر .

 

 

ابر خاکستری بی باران دلگير است

 و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس !

 سخت دلگير تر است.

 

شوق باز آمدن سوی تو ام هست ،

اما ،

تلخی سرد کدورت در تو

 پای پوينده راهم بسته

 ابر خاکستری بی باران

 راه بر مرغ نگاهم بسته .

وای ، باران

 باران

 شيشه پنجره را باران شست

 از دل من اما ،

 چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربی رنگ ،

 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

 می پرد مرغ نگاهم تا دور

 وای ، باران ،

 باران ،

 پر مرغان نگاهم را شست .

           

خواب رويای فراموشی هاست!

 

 خواب را در يابم

که در آن دولت خاموشی هاست.

 

من شکوفايی گلهای اميدم را در رويا ها می بينم ،

 و ندايی که به من می گويد :

 " گر چه شب تاريک است

 دل قوی دار ،

 سحر نزديک است"

دل من در دل شب

 خواب پروانه شدن می بيند .

 مهر در صبحدمان داس به دست

 خرمن خواب مرا می چيند

 

آسمان ها آبی،

 - پر مرغان صداقت آبی ست-

 ديده در آينه صبح تو را می بيند .

 

از گريبان تو صبح صادق ،

 می گشايد پر و بال

 تو گل سرخ منی

 تو گل ياسمنی

 تو چنان شبنم پاک سحری؟

                       - نه ،

                            تواز آن پاک تری .

 تو بهاری؟

                      - نه ،

                      که بهاران از توست .

 از تو می گيرد وام ،

 هر بهار اينهمه زيبايی را .

 

هوس باغ  و بهارانم نيست

ای بهين باغ و بهارانم تو!

 

سبزی چشم تو -

                   - دريای خيال.

 پلک بگشا که به چشمان تو دريابم باز ،

 مزرع سبز تمنايم را.

 

ای تو چشمانت سبز

 در من اين سبزی هذيان از توست .

 سبزی چشم تو تخديرم کرد .

حاصل مزرعه سوخته برگم از توست .

 زندگی از تو و

                 - مرگم از توست

 

سيل سيال نگاه سبزت

 همه بنيان وجودم را ويرانه کنان می کاود

 من به چشمان خيال انگيزت معتادم

 و در اين راه تباه

 عاقبت هستی خود را دادم .

 

آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا

 در پی گمشده خود به کجا بشتابم ؟

 مرغ آبی اينجاست.

 در خود آن گمشده را دريابم

 

در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!

 کاروان های فرومانده خواب از چشمت بيرون کن !

 

باز کن پنجره را !

 

تو اگر باز کنی پنجره را ،

من نشان خواهم داد ،

 به تو زيبايی را.

 

بگذر از زيور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد

که در آن شوکت پيراستگی

 چه صفايی دارد

آری از سادگيش ،

 چون تراويدن مهتاب به شب

 مهر از آن می بارد.

 

باز کن پنجره را

 من تو را خواهم برد

 به عروسی عروسک های

 کودک خواهر خويش

 که در آن مجلس جشن

 صحبتی نيست زدارايی داماد و عروس

 صحبت از سادگی و کودکی است

 چهره ای نيست عبوس .

 

کودک خواهر من

 در شب جشن عروسی عروسک هايش می رقصد

 کودک خواهر من ،

 امپراتوری پر وسعت خود را هر روز

 شوکتی می بخشد

 

کودک خواهر من نام تورا می داند

 نام تو را می خواند !

      - گل قاصد آيا

       با تو اين قصه خوش خواهد گفت؟!-

 

باز کن پنجرا را

 من تورا خواهم برد

 به سر رود خروشان حيات

 آب اين رود به سرچشمه نمی گردد باز

 بهتر آنست که غفلت نکنيم از آغاز و

 باز کن پنجره را ! -

                        - صبح دميد !

 

چه شبی بود و چه فرخنده شبی .

 آن شب دور که چون خواب خوش از ديده پريد .

کودک قلب من اين قصه شاد

 از لبان تو شنيد :

 

" زندگی رويا نيست

زندگی زيبايی است

 می توان

 بر درختی تهی از بار ، زدن پيوندی

 می توان

 از ميان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

 هر دو بيزار از اين فاصله هاست . "

 

قصه شيرينی ست .

 کودک چشم من از قصه تو می خوابد .

قصه نغز تو از غصه تهی ست .

 باز هم قصه بگو

 تا به آرامش دل

 سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم .

 

گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تو اند

 رفته ای اينک و هر سبزه و سنگ

 در تمام در و دشت

 سوگواران تو اند

 در دلم آرزوی آمدنت می ميرد

 رفته ای اينک ، اما آيا

 باز بر می گردی؟

 چه تمنای محالی دارم

 خنده ام می گيرد !

 

 

چه شبی بود و چه روزی افسوس !

با شبان رازی بود

 روزها شوری داشت .

 

ما پرستو ها را

 از سر شاخه به بانگ هی ، هی

 می پرانديم در آغوش فضا .

ما قناری ها را

از درون قفس سرد رها می کرديم .

 

آرزو می کردم

 دشت سرشار زسرسبزی روياها را

 

من گمان می کردم

 دوستی همچون سروی سرسبز

 چارفصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم

 سبزه می پژمرد از بی آبی

 سبزه يخ می زند از سردی دی .

 

من چه می دانستم

دل هر کس دل نيست

 قلبها زآهن و سنگ

 قلبها بی خبر از عاطفه اند .

 

 

از دلم رست گياهی سر سبز

 سر برآورد ، درختی شد ، نيرو بگرفت .

 برگ بر گردون سود .

 اين گياه سرسبز

 اين برآورده درخت اندوه ،

 حاصل مهر تو بود

 

و چه روياهايی !

که تبه گشت و گذشت.

و چه پيوند صميميت ها ،

 که به آسانی يک رشته گسست

 چه اميدی ، چه اميد؟

 چه نهالی که نشاندم من و بی بر گرديد.

 

دل من می سوزد ،

 

که قناری ها را پربستند

که پر پاک پرستوها را بشکستند

 و کبوتر ها را

 ــ آه ، کبوتر ها را...

 و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد.

 

در ميان من و تو فاصله هاست.

 گاه می انديشم

 ــ می توانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری!

 

تو توانايی بخشش داری.

دست های تو توانايی آن را دارد

که مرا  ،

 زندگانی بخشد .

 چشم های تو به من می بخشد

 شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زيبا

 سطر بر جسته ای از زندگی من هستی.

 

دفتر عمر مرا ،

با وجود تو شکوهی ديگر

رونقی ديگر هست

 

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

 يا بگيری از من

آنچه را می بخشی

 

 

من به بی سامانی

باد را می مانم.

 من به سرگردانی ،

 ابر را می مانم.

 

من به آراستگی خنديدم

 من ژوليده به آراستگی خنديدم.

ــ سنگ طفلی اما

 خواب نوشين کبوترها را در لانه می آشفت.

 

قصه بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت.

باد با من می گفت :

 "چه تهيدستی ، مرد!

 ابر  باور می کرد .

 من در آيينه رخ خود ديدم

 و به تو حق دادم.

 

 

آه می بينم ، می بينم

 تو به اندازه تنهايی من خوشبختی

من به اندازه زيبايی تو غمگينم

 چه اميد عبثی

 من چه دارم که تورا درخور ؟

                     ــ هيچ.

 من چه دارم که سزاوار تو ؟

                     ــ هيچ.

 تو همه هستی من ، هستی من

 تو همه زندگی من هستی .

 

تو چه داری ؟

                     ــ همه چيز.

 تو چه کم داری ؟

                     ــ هيچ.

 

بی تو در می يابم ،

 چون چناران کهن

 از درون تلخی واريزم را.

 کاهش جان من اين شعر من است .

 

آرزو می کردم

که تو خواننده شعرم باشی.

                         ــ راستی شعر مرا می خوانی ؟ــ

نه ، دريغا ، هرگز،

باورم نيست که خواننده شعرم باشی.

          ــ کاشکی شعر مرا می خواندی!ــ

 

بی من چيستم ؟ ابر اندوه

بی تو سرگردان تر ، از پژواکم

                                   ــ در کوه

گردبادم در دشت ،

برگ پاييزی ، در پنجه باد.

 

بی تو سرگردانتر ،

از نسيم سحرم

از نسيم سحر سرگردان

بی سر و بی سامان

بی اشکم ،

       دردم ،

           آهم .

آشيان برده ز ياد

مرغ درمانده به شب گمراهم .

 

بی تو خاکستر سردم ، خاموش ،

نتپد ديگر در سينه من ، دل با شوق ،

نه مرا بر لب ، بانگ شادی ،

                             ــ نه خروش

 

بی تو ديو وحشت

هر زمان می دردم

بی تو احساس من از زندگی بی بنياد ،

واندر اين دوره بيدادگری ها هر دم

کاستن ،

     کاهيدن ،

         کاهش جانم ،

                     کم

                        کم .

چه کسی خواهد ديد

مردنم را بی تو ؟

بی تو مردم ، مردم .

 

گاه می انديشم ،

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گويد ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی ، روی تو را

کاشکی می ديدم .

 

شانه بالا زدنت را ،

                 ــ بی قيد ــ

و تکان دادن دستت که ،

                 ــ مهم نيست زياد ــ

و تکان دادن سر را که ،

                  ــ عجيب !

                        عاقبت مرد ؟

 

                                 ــ افسوس !

ــ کاشکی می ديدم !

 

من به خود می گويم :

" چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟ "

 

باد کولی ، ای باد !

تو چه بی رحمانه ،

شاخ پربرگ درختان را عريان کردی ،

و جهان را به سموم نفست ويران کردی

باد کولی ، تو چرا شيهه کشان

همچنان اسبی بگسسته عنان ،

سم فروکوبان از خاک ، برآوردی گرد؟

آن غباری که برانگيزاندی ،

سخت افزون می کرد

تيرگی را در دشت .

در غروب ، اين شفق شنگرفی ،

بوی خون داشت ، افق خونين بود .

 

کولی باد پريشاندل آشفته صفت !

 

تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب

تو به من می گفتی :

              ــ صبح پاييز تو ، نا ميمون بود!

 

من سفر می کردم ،

و در آن تنگ غروب ،

ياد می کردم از آن تلخی گفتارش

                       در صبح صادق .

دل من پرخون بود

در من اينک کوهی ،

سربرافراشته از ايمان است.

 

من به هنگام شکوفايی گلها در دشت ،

باز بر می گردم

و صدا می زنم :

 

     ــ " آی!

          باز کن پنجره را ،

          باز کن پنجره را ،

                             ــ در بگشا!

          که بهاران آمد !

          که شکفته گل سرخ

          به گلستان آمد !

 

          باز کن پنجره را !

         که پرستو پر می شويد در چشمه نور .

         که قناری می خواند ،

                       ــ می خواند آواز سرور ،

که :

 

     ــ " بهاران آمد

          که شکفته گل سرخ

          به گلستان آمد !

 

سبز بزگان درختان همه دنيا را ،

نشمرديم هنوز.

 

من صدا می زنم :

 

     ــ " آی!

          باز کن پنجره باز آمده ام.

          من پس از رفتن ها ، رفتن ها        

          با چه شور و چه شتاب ،

در دلم شوق تو اکنون به نياز آمده ام

 

 

داستان ها دارم ،

از دياران که سفر کردم و رفتم بی تو .

از دياران که گذر کردم . رفتم بی تو ،

بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها.

و صبوری مرا ،

کوه تحسين می کرد .

 

من اگر سوی تو بر می گردم

دست من نيست تهی

کاروان های محبت با خويش

ارمغان آوردم.

 

من به هنگام شکوفايی گل ها در دشت ،

 

باز بر خواهم گشت ،

تو به من می خندی

من صدا می زنم :

     ــ " آی !

          باز کن پنجره را !

ــ پنجره را می بندی

 

با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی ها ،

با تو اکنون چه فراموشی هاست .

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد!

 

 

من اگر ما نشوم ، تنهايم

تو اگر ما نشوی ،

     ــ خويشتنی

 

از کجا که من و تو

شور يکپارچگی را در شرق

باز برپا نکنيم

 

از کجا که من و تو

مشت رسوايان را وا نکنيم.

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزی

همه بر می خيزند

 

 

من اگر بنشينم

تو اگر بنشينی

چه کسی برخيزد ؟

چه کسی با دشمن بستيزد ؟

چه کسی

پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد ؟

 

دشت ها نام تورا می گويند

کوه ها شعر مرا می خوانند.

 

کوه بايد شد و ماند ،

رود بايد شد و رفت

دشت بايد شد و خواند .

 

در من اين جلوه اندوه ز چيست؟

در تو اين قصه پرهيز  ــ که چه؟

در من اين شعله عصيان نياز ،

در تو دمسردی پاييز ــ که چه؟

 

حرف را بايد زد!

درد را بايد گفت !

 

سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشی شدن دوستی است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

 

آشنايی با شور ؟

و جدايی با درد؟

و نشستن در بهت فراموشی ــــ

                                 ــــ يا غرق غرور ؟!

 

سينه ام آينه ست ،

با غباری از غم .

تو به لبخندی از اين آينه بزدای غبار .

 

آَشيان تهی دست مرا ،

مرغ دستان تو پر می سازد .

آه مگذار که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد .

آه مگذار که مرغان سپيد دستت ،

دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد.

 

من چه می گويم ، آه...

با تو اکنون چه فراموشی ها ،

با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی هاست .

تو مپندار که خاموشی من ،

هست برهان فراموشی من .

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزی

همه بر می خيزند.

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

آرزویم این بود

باتو تنها باشم

من بگویم از عشق

تو بخوانی از ما

دل من در دل تو

تا ابد آمیخته ی یک دل می شد

لحظه ها در تپش ثانیه ها

محو عشق رویایی ما می شد

آه

آرزویم مات شد

آرزو بر باد شد

دل من بازیچه ی یک تقدیر بود

گذر ثانیه ها

آرزویم اینست

دل تو با دل هرکس

که تو را می فهمد

که تو را می خواند

تا ابد هم خانه شود

آرزویم این است

که تو خوشبخت شوی

تا تو دل شاد شوی

تا که آرامش بگیرد دل من

تا تو آرام شوی با دگری

ودلم از ته دل قهقهه سرکند وآرام شود

آرزویم این است تا تو خوشبخت شوی

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

دلتنگمو بارونی غمگینمو زندونی

آزرده دلم بانو بانو تو که می دونی

ای گمشده ی تقدیراز دلهره سرشارم

این فصل شکفتن نیست وقتی تو رو کم دارم

از غربت بین ما انگار نمی ترسی

دلواپسم از دوری می دونی و می پرسی

من کوه ترین بودم تقدیر تو آبم کرد

اندوه منو بشناس بانو به خودت برگرد

تکرار یه کابوسه هر لحظه و هر روزم

با وحشت تنهایی می سازم و می سوزم

ازهم همه می ترسم می ترسم از این مردم

می ترسم از این کابوس ازاین من سردرگم

شاید که تو حق داری من کوچه ی بن بستم

بی پرده بگم بانو از دست خودم خستم

می ترسم از این غربت ازاین غم شاعر کش

دلتنگ تو می مونم بانو به سلامت خوش

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
  من آلوده به عشق

فکر پرواز کبوتر بودم

که کبوتر پر بکشد

 و دلم راببرد

به هر آنجا که عدم عشق حقیقت باشد

من ساده دل خود را به کبوتر دادم

وکبوتر دل من برد

به سرای ابد عشق

به همان جایی که دلم می دانست

به سرای دل تو

ودلم با دل تو گشته عجین

باخبرباش

دل من با توست

همین

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

ديروزعاشقت شدم

امروزعاشق تر

وفردابراي خوشبختيت بي تو بودن را مي گزينم

بانوي من يادواره ي عظيمت همواره در دلم غوغا مي كنم

وزندگيه كوتاه باتوتسكين دهنده ي باقيه زندگيم

قسم مي خورم ديگرعاشق نشوم

وتنهايي را با تمام خاطرات تو حفظ كنم

دعا كن كه به خواسته ام برسم

كه جزاين درعذابم

ديروزعاشقت شدم

امروزعاشق تر

وفردابراي هر لبخندت قهقهه مي زنم

باش تا بخندم

زيبا زندگي كن

چون حق توست

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

ديروزعاشقت شدم

امروزعاشق تر

وفردابراي خوشبختيت بي تو بودن را مي گزينم

بانوي من يادواره ي عظيمت همواره در دلم غوغا مي كنم

وزندگيه كوتاه باتوتسكين دهنده ي باقيه زندگيم

قسم مي خورم ديگرعاشق نشوم

وتنهايي را با تمام خاطرات تو حفظ كنم

دعا كن كه به خواسته ام برسم

كه جزاين درعذابم

ديروزعاشقت شدم

امروزعاشق تر

وفردابراي هر لبخندت قهقهه مي زنم

باش تا بخندم

زيبا زندگي كن

چون حق توست

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین