|
پیش از آن که نگاه با اشک در آمیزد به سوی خاطره جاری شو...
...
این از گناه ابر نیست اگر باران ، بی تاب باریدن است و هوا ، هوای تب داریست...
.
.
.
این از گناه چشم نیست اگر گونه بی قرار گریه است و اشک را طاقت چکیدن نیست...
.
.
.
این از گناه درد نیست اگر حنجره لب ریز یک فریاد است و هق هق امان نمی دهد...
...
این از گناه خاطره است...
خاطره ای که بی خاطر تو به خاطر که به آن رجوع کنم؟...
.
.
.
بی خاطر تو به خاطر که آفتاب هر روز از ابدیت سرازیر شود؟...
بی خاطر تو به خاطر که کوه هر روز قد راست کند ؟...
بی خاطر تو به خاطر که دریا هر روز با صخره ها ستیز کند؟...
بی خاطر تو به خاطر که هر روز چشمی به گریه آغشته شود؟...
بی خاطر تو به خاطر که ...؟...
پیش از آن که نگاه با اشک در آمیزد ، حرفی بزن...
حرفی...
تا اگر روزی نگاه غرق در گریه ام را طلب کردند ...، حرفی برای گفتن داشته باشم...
حرفی...
حرف ِتو...
بی خاطر ِ تو ذهن م از خاطره خالی ست...
بی خاطر تو کلماتند که در ذهن م جست و خیز می کنند و امان بیرون آمدشان نیست...
بی خاطر ِ تو دهانم از کلمه خالی ست...
بی خاطر ِ تو خاطراتند که در دهانم چرخ می خورند و زبان در دهان نمی چرخد...
می بینی؟
بی خاطر ِ تو هیچ چیز سر ِ جایش نیست...
بی خاطر ِ تو هیچ کس ، خودش را نمی شناسد...
ای آشنای دیرینه ی اشک هایم!
بی خاطر ِ تو همه ی نگاه ها اگر مغروق گریه شوند ، سهل است....
بی خاطر ِ تو همه ی دست ها اگر در جست جو برآیند ، ناچار ند.....
بی خاطر ِ تو ای مهربانی مجسّم ِ شعر ها!...
بی خاطر تو آخر به خاطر ِ که؟
....
می دانی؟
گونه چون کویر خشکی ست که از سخاوتمندی ِ آسمان چشم ها مبهوت شده...
اما...
دیگر اشکی ندارم که بریزم...
دوباره همان گونه ، همان کویر ِ خشک و درد آلود...
.....
از دوباره گی درد خنده ام می گیرد و از دوباره گی خشکی ...
از تازه گی اشکی که بر روی دست هام چکیده و از تازه گی آفتاب ِشرق ...
از بویی که از میان لباس های کهنه بر می خیزد و از صدای سنتوری که با تارت می زدم...
، همیشه در شگفت بودم ....
آخر سنتور و تار آن چنان صدای دل چسبی با هم ندارند ...
اما من و تو با هم دل چسب بودیم...
من و تو...
چه عبارت غریبی!!!
پیش ازآن که نگاه ...
پیش از آن که ...
پیش از ...
..................................
این روز ها اگر این جا باشی عبارات غریب زیاد می شنوی...
خیلی زیاد...
این روز ها همه عجیب شده اند...
دیگر آفتاب را نخواهی دید...
و کوه ها خاک شده اند...
و امواج دریا سکون کرده اند...
و اشک های من خشکیده ...
آیا قیامتی در پیش است ؟...
این روز ها همه عجیب شده اند...
نگاه مدّت ها ست که با اشک در آمیخته...
و خاطره ای نیست که در ذهن م جست و خیز کند...
نه خاطره ای از تو نه خاطره ای از دیگری...
نگاه مدّت ها ست که با اشک در آمیخته...
و حرفی نیست که در دهان ام چرخ بخورد...
نه حرفی از تو نه حرفی ازدیگری...
پیش از آن که نگاه با اشک درآمیزد به سوی من بیا !
این جا من ایستاده ام بر در و دست ها را سایه بان چشمهای از گریه خیسم کرده ام و انتظار می کشم
...
انتظار آن لحظه که بیایی...
آن لحظه که ذهنم از انباشته گی خاطره در حال سکون باشد...
آن لحظه که دهانم از جست و خیز کلمات پر باشد...
چه لحظه ی عجیبی ...
اما من این جا بر در ایستاده ام ...
تو پیش از آن که نگاه دوباره با اشک در آمیزد به سوی خاطره جاری شو ...
ای رنگینی طاقت فرسای ستاره در شب !!!
|