تبليغاتX
برای عزیزترین گل همیشه عاشق
 
 
   
 
   

زندگی آینه ایست از تمام مشکلات

گل زردی به نام غم

فریاد بلندی به نام آه

مروارید غلطانی به نام اشک

جسم شکسته ای به نام قلب

و کلمه ای زیبا به نام عشق...

 

 

مهربانم ...

عشق را فریاد بزن

تا عاشقانه در آغوشت پرواز کنم

تا مهتاب را در چشمانت ببینم

تا صدای عشق را از  نفس هایت بشنوم

مهربانم

عشق را فریاد بزن...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

خواستم عشق را توی دستم بگیرم..............................ولی جا نشد!

پس گذاشـــــــــتم توی جــــــــــیبم............................. ولی جا نشد!

تصـــــمیم گرفتم ببرمش توی اتاق............................. ولی جا نشد!

بنابراین یک خونه براش گــــرفتم............................. ولی جا نشد!

با خـــــودم گفتم : یه بــــــــاغ ،اره............................. ولی جا نشد!

پس گذاشتم توی قلبم ،حالا دیگه جاش خــــــــــــــوبه خــــــــــوبه...!!!!

تازه فهمیدم که میگن دل آدما میتواند از همه دنیا هم بزرگترباشه یعنی چی؟

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

دست من نيست گاهي وقتا روزم آفتابي نميشه

حتي با معجزه ي عشق آسمون آبي نميشه

دست من نيست گاهي وقتا تلخ و بي حوصله مي شم

بين ما بين من و تو من خودم فاصله مي شم

دست من نيست...دست من نيست

يه شبايي باد و بارون ميزنه به برگ و بارم

اون شبا هواي آشتي حتي با خودم ندارم

يه روزاي ابر تيره منو ميبره از اينجا

مي بره اونوره ديروز گم مي شم اون دور دورا

مي دونم گاهي بلور قلبتو مي شکنه حرفام

صبر تو به سر رسيده از من و سرگشتگي هام

با گذشت به من نگاه کن تو که مي بيني چه تنهام

رو نگردون از من اي خوب اگه بدترين دنيام

وقتي که دور مي شم از تو اي هواي مهربوني

غمو تو چشات مي بينم اما اي کاش که بدوني

من گمشده.....من بد....با همه سرگشتگي هام

تو را از هميشه بيشتر

بيشتر از هميشه مي خوام

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

بازهم یک شب مهتابی ، اما نه یک شب رویایی

باز هم آسمان بارانی ، اما باران دلتنگی نه عاشقی

باز هم امروز باز هم فردا ، اما اینبار بی هدف تر از گذشته...

انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ...

و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من

التماس ذکر مقدس چشمانم  و چشمانم که از خیسی به رودخانه می مانند...

و تنها حسرتی مانده از دقایق ، ثانیه ها و ساعت های با تو بودن ...

دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ..

فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم ...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

...لحظه هایی که پی در پی می گذرند

لحظه های که مانند سکوت می شکند

لحظه هایی که به یاد می ماند و لحظه هایی که از یاد می رود...

لحظه هایی که ما آن ها را می سازیم

لحظه هایی که شاید زندگی ما را دگرگون کردند...

در پی این لحظه های تلخ و شیرین باشیم که...

...شاید روزی  این لحظه ها به پایان برسند و آن روز در تقاضای فقط یک لحظه ایم

...فقط یک لحظه...

قدر لحظه ها را بدانیم...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

من برایت آرزو می کنم

داشته باشی

کسانی را که دوستت بدارند

و ببینند تو را آن گونه که من می بینم:

آسمان آبی در روزهای آفتابی

هیجان آفرین

رافع هر مشکل

آگاه در تصمیم گیری

قدرتمند در ارزش ها

خنده روی و شوخ طبع

هدف جو

پر نشاط در انجام هر کاری

من برایت آرزو می کنم

داشته باشی

تجربیات زیبا

هر روز که فرا می رسد

وقتی دنبال می کنی

رویاهایت را

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

و من در حضور هزاران چشم بازهم در خود گم شدم

و باز عشق مجالي براي تنهايي به رنگ خدا را داد

بازهم فر يادي در من فرو شکست

وراهي براي دو يدن آغاز شد

در آمد و شد بي وقفه نفسها

ودرخلوت بي قرينه شب

دستي آشنا به رو ح خسته تلنگري زد

آري ،

بازهم عشق حادثه آفريد ...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

خدای من؟ خدای هراس های نیمه شب

خدای من؟ خدای شب های هجران

خدای من؟ خدای لحظه های تنهایی

خدای من؟ خدای تجربه های تلخ

خدای من؟ خدای حاجت های زیادی

خدای من؟ خدای نیاز های ناگهانی

خدایا منو ببخش اگه فقط  وقتایی که لازمت دارم خدای منی

ولی بازم همینطور خدای خوبم بمون

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

خدا گفت باران زمین خیس شد

خدا گفت گل باغ پردیس شد

خدا گفت دریا جهان شد پر آب

خدا شست از چشم سیاره خواب

خدا گفت پرواز و پر باز شد

و دنیا از آن روز آغاز شد

که او گفت انسان و انسان شدیم

زمین میزبان گشت و مهمان شدیم

و تا کی بمانیم این با خداست

که اینها از این ذهن خاکی جداست

بکوشیم جای لباس سفید

بماند سفید آنچه در ما دمید

که این دل سزاوار عشق است و نور

نه تاریکی و جای سرد نمور

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

سلام

عزیزترین گل همیشه عاشق

یک دیونه دوست داشتنی

چی بگم و از کجا ؟

دلم از همیشه برات تنگ تر شده

امروز نمی دونم موقعی که بر میکشتم از سر کار و پیاده بودم تو یک تاکسی از

بین کار... تا ش.....ید بازم نمی دونم تصور بود یا واقعیت

فکر کنم دیدمت

تا به حال همیشه نحوه مرتب کردن چادرتو خیلی دوست داشتم

یک جور خاصیه

نمی دونم بازم خیال و توهم بود یا واقعاٌ دیدمت

اونم فقط یک نگاه

بر خلاف همیشه که خیابان پر از ماشینه و ترافیک

تاکسی با سرعت گذشت

نمی دونم خدا چرا بامن اینکارو میکنه

درست روزهای که همیشه درگیری زیاد میشه

تو برام پیام می زاری یا تماس میگیری تا یکم آروم بشم

دلم خیلی تنگ صدات شده

خواهشاٌ در اولین فرست که این متنو دیدی و خوندی تماس بگیر

به حرف زدن باهات احتیاج دارم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

برای اینکه بدانیم  اگر

دیگران نبودند

خوب است

کمی به خودمان بیندیشیم!

راستی اگر قرار بود تنها خودمان را  ببینیم

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچرا چشمهای ما را به بیرون باز کردند؟

اگر قرار بود خودمان تنها خودمان را در آغوش بگیریم

دستهای ما را طوری درست میکردند

که فقط دست دوستی در دوست خودمان بگذاریم

و دستهای ما را بلند نمی ساختند

که بتوانیم هر که را دوست داریم در آغوش بگیریم!

 

آیا دیده اید کسی دست در گردن خویش بیندازد؟

مگر دست شکسته ای که وبال گردن است.

اگر قرار نبود دل ما برای کسی تنگ شود

دل ما را آنقدر باز و بزرگ نمی ساختند

که همه ی مردم جهان در آن جای بگیرند و باز هم

جای خالی داشته باشند.

راستی آیا شنیده اید دلی برای خودش تنگ شود؟

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

اگر قرار بود تنها برای خودمان گریه کنیم

چند قطره اشک کافیست که

دیگر این همه کیسه های اشکی ما را پر نمیکردند.

اگر قرار بود هر کس تنها نام خودش را

صدا کند

سلام و خداحافظی در میان نبود

هیچ کس انتظاری نمیکشید

و انتظاری هم اگر بودبه سر نمیرسیدبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

صندلی های روبه روی هم دور یک میز جمع نمیشدند

و نیمکت پارکها یک نفره بود.

اگر دیگران نبودند

 دیگر کسی شعر نمی سرود و قصه نمیگفت.

اگر دیگران نبودند

سر در گوش خودم میگذاشتم و در گوش خود پچ پچ میکردم

اما کدام زبان؟

نمیدانم.................................

اگر ما اینها را میدانیم

چرا گاهی دیگران را نمیبینیم

ولی خود را با دیگران میخوانیم

زنده یاد قیصر امین پور

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

در این تبسم پاییز دلم چه می لرزد

وبارش باران آشنا تماشاییست

بگو بهار بهار بهار که باور م سبز است

بگو شکوفه که دردی به باغ می روید

بگو ز آمدنت که  کوچه بی تاب است

کسی دعا می کند دعا دعا دعا

کسی صدا می کند صدا صدا صدا

سیاه گیسوان شبی خزان زده وسرد

ونور ملایم چراغ  مسجد گرم 

کسی تورا به اسم می خواند

کسی که دلش پر زرویشهاست

قسم بخور قسم قسم که می مانی

وشب شب شکاف یک دانه

وشب شب امید 

 می زاید

 سپیده دمی که سرشار است

سپیده دمی پاک وحزین

قسم بخور که دلم راست می گوید

قسم بخور که دعای او سبز است

کسی صدای مرا می شنود

کسی پر است

پر است زهر چه پر است

کسی هزار پنچره باز است

کسی همیشه بیدار است

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

باران ببار

طاقتم طاق است

این دل دگر دل نخواهدشد

بیچاره تنگ است نمی باری

همدم سنگ است نمی باری

باران بفهم این بغض کهنه را ببار

دیوانه تر پرشورتر ببار ببار

نگذاراین غصه ها بشکنند

پروانه ای که بالهایش شکسته است

باران ببار نمی فهمی

این ناله ها چه  سوز دارند

باران به نام مقدست قسم ببار

شاید بباری  این کوه بشکند

شاید بباری و............

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

"چه زيباست بخاطر تو زيستن
وبراي تو ماندن و به پاي تو مردن و به عشق تو سوختن
و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن
براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن
اي کاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگي است
بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و ناشکيباست
اي کاش مي دانستي مرز خواستن کجاست
و اي کاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد
حرفها را گاه نمي توان گفت
من لحظه هاي با تو بودن را با اشکهايم تداعي ميکنم
وعطر نفسهاي تورا در بند بند وجودم مي بلعم"

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

 "رویای با تو بودن...
بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.

باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن
لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو
گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....
شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم

و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان
گرم تو میرساند.آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از
سخن گفتن عاجز است.

در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند
دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده

و چه زیباست رویای با توبودن......."

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

خدایا ازت گله دارم

خدایا ازت دلخورم

چرا با من اینجوری می کنی

مگه چه گناهی به درگات کردم . چرا من چرا من باید ..........

خیلی دلم گرفته دیگه خسته شدم اخه چقدر تحمل کنم

خدا جون چرا راحتم نمی کنی دیگه نمی تونم . هیچ وقت فکر

 نمی کردم که از زندگی سیر شم هیچ وقت فکر نمی کردم آرزوی

مرگ کنم . می دونم هیچ وقت زندگی مطابق میل ما نیست

ولی مگه من چی ازت خواستم یعنی اینقدر خواستم بزرگ بود

خدایا خواهش می کنم کمکم کن

از این دنیا از این زندگی از همه چیز بیزارم توی این دنیا به این بزرگی

کسی رو ندارم جزء ....................

خدایا هیچ وقت ازم نگیرش اینو دیگه نگیر

التماست می کنم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

عقربه هاي ساعت رو به مشرق يخ بسته اند ...

چشمانم سكوت كرده اند ...

فقط نيمي از بلور مهتاب در آسمان پيداست

و نيم ديگرش را ابرها به اسارت برده اند ...

دلم هواي تپيدن با ستارگان را دارد و چشمان هواي باريدن با ابرها ...

در چشمان تو خيره مي شوم و مرغان بازيگوش نگاهت را به لبخندي ،

شادمانه پرواز مي دهم و خود عاشقانه بر ساحل چشمانت مي نشينم

تو پلك مي زني و هر بار فصلي از خاطره هاي سبز من مرور مي شود

زمان مي وزد و در مسير ثانيه ها

خاطرات من تبخير مي شوند

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com 

       

امشب

تـــمـــام

خـــويــــش

را ازغـصه

پــرپـرميکنم

 گلدان زرد

يادرا

 با

 تو

 معـطر ميکنم تو رفته اي و

رفـتـنـت  يــــک اتــفــاق ســاده

 نــيـــســــت نـاچـار ايـــن پــرواز

را ايــن بـــار  باور ميکـنــم يــک

 عهدبستم بـاخودم  وقــــتـي بـيايي

پـيش من يـه احترام رجعتت من

 نــازکـمترمـي کـنم يک شب اگر

گفتي برو ديـگرزدستت خسته ام

آن شب براي خـــلــوتـت يـــک

فکرديـگر ميکــنــم صــــحــن

 نـگاهـت را  به روي اشتياقم

 بــــاز کــــن مــــن هـــــم

 ضـــــريـــح عــــشــــق راغـــرق کــبــوتـر ميکنم

شعـريسـت باغ چشـم توغــرق ســـکـــوت و آرزو

يــک روز مـن ايـن شعر را تا آخراز بر ميکنم

گر چه شکستي عهد را مــثـل غرور ترد من

اماچـنـان ديوانه ام که با غــمـت سر ميکنم

زيــبـا خــدا پشـت و پناه چشمهاي عاشقت

با اشـک وتکرارودعاراه توراترميکنم

  بـــا اشــــک وتــکــــرار ودعـا

 راه تـــو را تــرمـــيـکــنـــم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

نه ... نیا !

به قدمهات نیازی نیست ...

تو این کلبه ... دلایی هست که دلتنگ شونه هاته ... واسه سر گذاشتن و حرف زدن ...

واسه نگات کردن و شنفتن ...

این خواهش بزرگی نیست ... هست ؟!

اینکه وقتی سرخوش زندگی هستی ... همدم بیقراری دوستات باشی

و وقتی دلتنگ و دلگیر روزگاری ...

به گوشهامون واسه شنیدن و دلامون واسه دل سپردن به حرفات اعتماد کنی

چه خوب چه بد ... وقتی دلت میگیره ... یه شونه ی مهربون لازمته ...

وقتی کسی دلش گرفته ، یه شونه ی مهربون باش

عاشق باش

قدمت روی چشم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

یک شبی مجنون نمازش راشکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد برلب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد


 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

به تو که بوی خزان مرا بی قرار نگاهت میکند

بوی باران که گرفتار لحظه های تردیدم هنوز...

بوی پاییز که در مشام تنهاییم می پیچد

تو را با تمام نبودن هایت

خودم را با تمام نخواستن هایم...

چه رمزیست این بوی خزان

زرد و قرمز

تمام توهایی که هزارتوست ...

کابوس شبهایی که از پیله تنهاییم تنگ تر بود!

رویای رهگذری که از پشت خوابهایم می گذشت...

بگذار بالا بیاورد این غرور شب مانده تو را

بگذار تمنا بوی تنهایی مرا ببرد تا هیچ

کاش هوای خزان غبار را بشوید از لب هایم

دلم هوس انار سرخ دارد کنار خنده های تو

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

گفته بودند که از دل برود يار چو از ديده برفت ...

مدتی ست که از ديده من رفتي ,

ليک! دلم از مهر تو آکنده هنوز...

دفتر عمر مرا دست ايام ورقها زده است،

ز بار غم عشق قامتم خم شد پشتم شکست ،

در خيالم اما همچنان روز نخست،

تويي آن قامت بالنده هنوز،

در قمار غم عشق دل من بردي و با دست تهي ،

منم آن عاشق بازنده هنوز، آتش عشق تو نگردد خاموش ،

گر که گورم بشکافند عيان مي بينند،

زير خاکستر جسمم باقيست آتش سرکش و سوزنده هنوز.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس
نمی دانم چرا امشب واژه هایم غمگین شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
دلتگم !
دلتنگ

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

وقتی  که لبخند می زنی  !

                 لبخندت فواره های امید است  . 

وقتی که می خندی !            

 چشمانت نورانی تر و درخشنده تر می شود  .  

   انگار که خورشید را جاودانه در چشمانت فرو کرده اند. 

وقتی که می خندی !                

هلال ابروهایت در امواج شادی شناورند. 

و صدایت دلنشین تر و گویا تر از لحظه است.       

           نمی دانم؟ در پشت نقاب لبخندت چه پنهان است     .

که هر وقت می خندی !    

              شقایق ها مست چهره ی نور و نثارت می شوند .  

و شادی ام در هیاهوی خنده هایت گم می شود.

لبخندت همچون  !!              

    شعله ور شدن آتش عشقی خاموش زیر خاکستر زمان است.

که هر وقت می خندی!     

             عشق شعله می کشد    .

و می نشیند بر جان و می سوزاند جان درون و استخوان بیرون را.

   خواستارم از خداوند     !!! 

که لبخند از لبان شیرین و زیبایت هرگز فرونشیند!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

آفتاب بهانه است برای حس کردن گرمای وجود تو هنگامی که نمی توانم

گرمای وجودت را احساس کنم.

باران بهانه است برای بوییدن وجودت هنگامی که آنقدر دوری که نمی توانم

عطر بهشتی ات را استشمام کنم.

گل بهانه است برای لمس کردن لطافت وجودت و دستانت هنگامی که دستانم

توانایی رسیدن به وجودت را ندارند.

آسمان بهانه است برای دیدن وسعت و کرامت وجودت زمانی که نیستی

تا کرامت و وسعت وجودت را با چشمانم ببینم.

و دریا بهانه است برای دیدن بخشندگی تو.

هنگامی که بخشندگی ات برای من در هاله ای از نور پنهان است.

همه اینها بهانه است برای هنگام که نیستی تا به وسیله آنها تو را بیابم. 

نمی دانم اگر تو بیایی آیا این بهانه ها هم خواهند بود.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

شبي آرام بود و من
چون هميشه غرق رويايت

دو چشم عاشقم را دوخته بر آسمان
من امشب انتظار بودنت را مي كشم
كاش من عطر قدومت را ميان اين نسيم مملو از گريه
ميان ابر هاي مملو از فرياد رعد و برق يا باران
كاش من عطر قدومت را دوباره مي چشيدم
خدايا
چه سرد است
من اما همه دردم
بي حضورت بي صدايت اي سراپا همه خوبي همه عشق
همه باران همه ياس
اي حضور تو حضور باغها
اي كه عطر بدنت همچو صد جرعه شراب
مست گرداند من
من عاشق من ديوانه تو، من بي مي مست
كاش امشب بودي
من برايت حرف دارم سالها
من تو را مي خواهم
من تو را مي خوانم
من فقط با غم تو غمگينم
من فقط گهگاهي نيمه شب مي خوابم
ورنه هر شب تنها بي تو خوابم هيچ است
كاش يك شب و فقط يك شب زود
باز هم گرم حضورت همچو زنی بي باك
سرد چشمانم را غرق رويا مي كرد
امشب شراب تلخ تر از هر شب من است
چون نوش تو هميشه ز آن هر مي گرفت
زهر شراب كاش مرا تا اذان صبح
از پا در آورد

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

 تو را در درون چشمهایم می گذارم

                                                                       پلکهایم را می بندم !

                   تمام شب . . .

                                              رویای تو . . .

                                                                       خوابم را کوتاه می کند . . .       

                       و صبح . . .

                                               صبح گونه های زیبای تو خیس است ...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 
 
من بی تو
فصل فصل یک کتاب پر اندوهم
تاج طلایی من!
تا کی غریبی و دلتنگی
تا کی کنار کلبه نشستن
تا کی میان قلعه اندوه
و من جز سیاهی هجران
چیزی نمی بینم
جز ناله های غریبانه
چیزی نمی خواهم
تاج طلایی من تا کی غریبی و دلتنگی
تا کی کنار کلبه برفی
تنها نشستن
تنها خواندن و تنها مردن...
 
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

خدايا کفر نمي‌گويم،
پريشانم،

چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

خداوندا تو مسئولي.

خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است، 

چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
           

 

از کسی که دوستش داری به سادگی از او دست نکش

                                              شاید دیگر هیچ کس را مثل او دوست نداشته باشی

از کسی هم که دوستت داره به آسانی مگذر

                                              شاید هیچ وقت هیچ کس تو را مثل اون دوست نداشته باشد...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

اگرشبی فانوس نفسهای من خاموش شد٬ اگربه جمله ی آشنایی٬

درحوالی خیابان خاطره برخوردی وعده ای به توگفتند: کبوترت در حسرت

پرکشیدن پرپر زدتوحرفشان را باور نکن.

تمام این ماه هادر کنارمن بودی کنار دلتنگی دفاترم٬ درگلدان چینی اتاقم٬

دردلم٬ بامن نبودی ومن باتوبودم٬ مگرنه که باهم بودن همین علاقه ی

ساده ی سرودن فاصله هاست؟! من هرشب شعرهای نو سروده ی باران

بوسه را برای توخواندم هرشب شب بخیری به توگفتم وجواب تودر

آنسوی سکوت خوابهایم شنیدم.

تازه همین عکس طاقچه نشین تو٬ هم صحبت تمام دقایق تنهایی من بود.

فرقی نداشت که فاصله دستهایمان چند فانوس ستاره می باشد.

پس دلواپس انزوای این روزهای من نشو نازنینم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین