تبليغاتX
برای عزیزترین گل همیشه عاشق
 
 
   
 
   

حال می فهمم

                  چرا در محکمه ی چشمان تو

                                                        اینقدر بارانیم!

                                                                  من خسته سالهای بی تو بودنم

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

مي نويسم واسه تو نگو ديره نگو ديره

من از اين فاصله ها بدجوري, گريه ام ميگيره

من مي خونم واسه تو نگو رفتي نگو خستم

بي تو تنها موندم اما دل به هيچ كسي نبستم

 

مي نشينم پايه حرفهات تا ته قصه باهاتم

بيا شهرزاد عاشق كه منه خسته فداتم

بيا شهرزاد عاشق تو پري قصه هامي

تنهايي معني نداره تو مثل سايه باهامي

 

قصه گوي هميشگي براي من كه خسته ام

بگو تا آروم بگيرم ميدوني دل شكسته ام

با تو يه دنيا آرزو تو كوله بار خاطرم

سخت براي نبودنت نميشه از پیشت برم

نميشه از پیشت برم...!

 

من مي سازم واسه تو قصري از سادگيا

از اينجا مي برم تو رو به شهر دل دادگيا

با بوسه آغاز ميكنم زندگي دوبارمو

به آسمونها نميدم همين يه تك ستار مو

 

مي نشينم پاي حرفهات تا ته قصه باهاتم

بيا شهرزاد عاشق كه منه خسته فداتم

بيا شهرزاد عاشق تو پري قصه هامي

تنهايي معني نداره تو مثل سايه باهامي

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 
عاشقت خواهم ماند بي آنكه بداني.

دوستت خواهم داشت بي آنكه بگويم .

درد دل خواهم گفت بي هيچ كلامي .

گوش خواهم داد بي هيچ سخني .

در آغوشت خواهم گريست بي آنكه حس كني .

در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حرارتي .

اين گونه شايد احساسم نميرد
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

زچشمت اگرچه که دورم هنوز

پر از اوج و عشق و غرورم هنوز

اگر غصه بارید از ماه و سال

به یاد گذشته صبورم هنوز

شکستند اگر قاب یاد مرا

دل شیشه دارم بلورم هنوز

سفر چاره دردهایم نشد

پر از فکر راه عبورم هنوز

ستاره شدن کار سختی نبود

گذشتم ولی غرق نورم هنوز

پر از خاطرات قشنگ توام

پر از یادو شوق و مرورم هنوز

ترا گم نکردم خودت کم شدی

من شیفته با تو جورم هنوز

اگر جنگ با زندگی ساده نیست

در این عرصه مردی جسورم هنوز

اگر کوک ماهور با ما نساخت

پر از نغمه پاک شورم هنوز

قبول است عمر خوشی ها کم است

ولی با توام پس صبورم هنوز

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 
چهار شمع بودند که به آرامي ميسوختند .
سکوت طوري بر فضاي اتاق خيمه زده بود که به وضوح ميشد صداي درد دلشان را با يکديگر شنيد .
شمع اول گفت : من «آرامش» هستم ...!
هيچ کس نميتواند از نور من محافظت کند ، بهر حال فکر کنم بايد بروم ،
چون هيچ دليلي براي ماندن و بيش از اين سوختن نميبينم ...
رفته رفته شعله اش کم نور و کم نور تر شد تا اينکه بطور کامل از بين رفت ( خاموش شد ) .
شمع دوم گفت : من «ايمان» هستم .. گمان نکنم تا مدت زيادي بمانم ،
وقت رفتنم فرا رسيده و هيچ دليلي براي بيشتر از اين بودنم باقي نمانده
من ديگر براي هيچ کس ارزشي ندارم .
تا صحبتهايش تمام شد ، نسيمي به آرامي وزيد و شمع دوم را خاموش کرد .
شمع سوم با غم زيادي شروع به صحبت کرد : من «عشق» هستم ..
ديگر قدرتي براي ماندن ندارم ، ديگر کسي به من اهميت نميدهد و مردم قدر مرا نميدانند
و فراموش کردند که عشق از همه کس به آنها نزديک تر است .
بيشتر منتظر نماند و دوام نياورد ، نورش کاملا از بين رفت و مانند شمعهاي قبلي
خاموش گشت .
ناگهان کودکي وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش شده ديد .
با گريه و اندوه زيادي گفت : اي شمع ها ! اي شمع ها‌ !
چرا شعله تان خاموش شد و نورتان از بين رفت؟
بايد تا ابد روشن بمانيد و همه جا را نوراني کنيد ...
شما را بخدا روشن شويد ... نرويد ...
کودک همچنان به اشک ريختن و گفتگو با شمع هاي خاموش ادامه ميداد و التماس ميکرد.
در آن هنگام بود که شمع چهارم شروع به حرف زدن کرد و گفت :
نترس کوچولوي من ، تا وقتي که من هستم و وجود دارم ميتوانم آن سه شمع را روشن کنم و تا هميشه پر نور نگهشان دارم ...
زيرا من «اميد» هستم .
کودک داستان ما با اشتياق و شتاب فراواني شمع چهارم را به دست گرفت
و با شعله اش سه شمع خاموش شده را دوباره روشن کرد.
آره ... «اميد» رو هيچ وقت نبايد از زندگيمون برونيم.
هر کدوم از ما با کمک «اميد» ميتونيم از «عشق» و «ايمان» و «آرامش»مون
واسه هميشه در دل و زندگيمون نگهداري کنيم.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

کمکم کن

کمکم کن

کمکم کن که مبادا دل من تیره و مجنون شود

کمکم کن که مبادا ز غمت خون شود

کمکم کن

کمکم کن . . .

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

حبیب خدا می فرماید:

اگر همه مردم دنیا جمع شوند و بخواهند چیزی به تو بدهند

 ولی خدا نخواهد نمی توانند

واگر خدا بخواهد چیزی به تو بدهد

 و همه مردم دنیا جمع شوند که نگذارند نمی توانند

پس هرچه می خواهی از خدا بخواه و هرقت نیاز به کمک داری از او بخواه

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

دیگر همه به حال بدم خو گرفته اند

دلتنگی ام برای عزیزان سوال نیست

تقویم خاک خورده و از یاد رفته ام

در من نشان تازه ای از ماه و سال نیست

بگذار برگ های مرا باد پر دهد

بگذار ناتمام  بمانم،خیال نیست

من خود به چشم دیده ام این را که گفته اند

هر جا که شوق پر زدنی هست، بال نیست

ای دست مرگ، میوه ی عمر مرا بچین

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

در ستايش موهايت مي‌بويم گيسوانت را تا فرشته‌ها حسودي کنند به عطر تو.

شانه مي‌زنم موهايت را تا حوري‌ها سرک بکشند از بهشت براي تماشا.

شعر مي‌گويم براي تو تا کلمات کيف کنند مست شوند بميرند.

در ستايش دست‌هايت وقتي كه دل دست‌هايم تنگ مي‌شود

براي انگشتان كوچكت آن‌ها را مي‌گذارم برابر خورشيد

تا با ترکيبي از كسوف و گرما دوري‌ات را معنا كنم.

در ستايش چشم‌هايت دست خودشان نيست

وقتي از فرط معصوميت با تابشي از جنس عشق

روح‌هاي ولگرد بعدازظهر را بر نيمکتي سنگي کشتار مي‌کنند،

چشم‌هايت...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

میترسم از جدایی روزگار.

میترسم از سکوت و تنهایی از این که خاطرات تلخ وشیرین که از روزگاران گذشته

برایم به جا مانده...

میترسم با دست خود دست و پایم را به زنجیر کشم و در سرزمین غریب با دلی شکسته

به انتظار روزها بکشم و آه کشم چه کنم؟

پروردگارا: از آینه بخواه که با من مهربان شود از آینه ها بخواه که غبار گناه

را از چهره من بر گیرند..

ای مقصود دلهای غمگین و قلب های شکسته:

در این روزهای غمناک و سخت در این سیاهی روزگار با تمام احساس ناچیزم

تو را با زبان زاری و شرمساری طلب میکنم ...

منت بگذارو بنده خویشم بخوان ای مهربان ترینم....

آسمان! آسمان تاریک و سرد قلبم خیال باریدن دارد و فقط با نام و یاد توست
که به ساحل آرامش میرسم...

پروردگارا:
 
دوست دارم این دستان بی نصیب و آلوده به گناه را به درگاه بی کران تو دراز کنم....

من چشم به راه مغفرت وعنایتت می مانم

تا همیشه دنیاچون عاشقی که هیچ گاه از معشوق خویش چشم بر نمی دارد...

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

 نه از خاکم
  نه از بادم
نه دربندم
نه آزادم 
نه آن لیلا ترین مجنون
نه شیرینم
نه فرهادم 
فقط مثل تو غمگینم
فقط مثل تو دلتنگم
اگر آبی تر از آبم
اگر همزاد مهتابم 
بدون تو چه بی رنگم
بدون تو چه بی تابم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

روزی مرد جوانی وسط شهری ايستاده بود و ادعا می كرد كه زيبا ترين قلب را دارد.
جمعيت زيادی جمع شدند و به قلب او نگریستند.
قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.
 
مرد جوان با كمال افتخار با صدايی بلند به تعريف از قلب خود پرداخت و همه تصديق كردند
كه قلب او به راستی زيباترين قلبی است كه تاكنون ديده اند،
ناگهان پير مردی جلوی جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام می تپيد
اما پر از زخم بود.
قسمت هايی از قلب او برداشته شده و تكه هايی جايگزين آن شده بود
و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نكرده بودند برای همين گوشه هايی
دندانه دندانه درآن ديد میشد.
در بعضی نقاط شيارهای عميقی وجود داشت كه هيچ تكه ای آن را پرنكرده بود،
مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود می گفتند كه چطور او ادعا می كند
كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي می كنی؛
قلب خود را با قلب من مقايسه میكنی ؛ قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت: درست است ،
قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی كنم.
هر زخمي نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده ام ،
من بخشی از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.
گاهي او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای آن
تكه بخشيده شده قرار داده ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده اند گوشه هايی
دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق
ميان دو انسان هستند.
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به كسانی بخشيده ام، اما آنها چيزی از قلبشان را
به من نداده اند، اينها همين شيارهای عميق هستند ، گرچه دردآور هستند
اما يادآور عشقی هستند كه داشته ام، اميدوارم كه آنها هم روزی بازگردند
و اين شيارهای عميق را با قطعه ای كه من در انتظارش بوده ام پركنند.
پس حالا می بينی كه زيبايی واقعی چيست ؟

مرد جوان بی هيچ سخنی ايستاد، در حالی كه اشك از گونه هايش سرازير می شد
به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بيرون آورد
و با دستهای لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پير و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛
ديگر سالم نبود،
اما از هميشه زيباتر بود
زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

به نام سرفصل همه نامه ها...
چه آنهایی که نوشته شدند
و چه آنهایی که سپید ماندند
تا کاغذ ها سیاه نشوند

بهترینم سلام...

از هم دورییم ولی عاشقانه
در انتظار همیم
نمیدانم چرا باید یک قصه قدیمی
دوباره تکرار شود !!
شاید برای اینکه مردم بدانند
هنوز هم هستند عاشقانی که
عاشقانه همدیگر را دوست دارند
لیلی و مجنون ....

ای کاش بشوییم مثل آنها
با همان پاکی ودیوانگی
اما ای کاش آخر قصه وصال باشد
هم در اینجا هم در آسمانهای آبی

لیلی من...
این دل پر عشقی است
که تو کاشتی


هر کس که گفت:بهر تو مردم
دروغ گفت

من راست گفته ام
که برای تو زنده ام


کسی که هم بی تو میمیرد
هم برای تو

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 
 
همه جا تاریک میشود . تاریک تاریک.

ومن در میان تاریکی نابود میشوم .

ترس 

وحشت 

 دلهره

هراس

چه شده ؟نمیدانم .

به نظر م میرسد هستی تمام میشود.

 ومن مسئول همه این تمام شدنم .

از جا میپرم.

تک تک سلولهایم میلرزد.

مشتهایم را بر بالش میکوبم . پیشانیم را هم .

گریه میکنم . به خواب میروم و باز هم.

و این قصه کابوسهای شبانه ی منست.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

گفتم كه دلم در غم تو مانده پريشان

گفتي:چه كنم با تو آن جمله رقيبان

گفتم :كه محبت به دلت راه ندارد

گفتي كه:دگر مهر كجا بين غريبان

گفتم كه:زمن رسم وفا را تو بياموز

گفتي كه:وفا نيست در اين دوره و دوران

گفتم كه: چرا اين همه غمگين وملولي

گفتي كه: زجور غم و اين دهر گريزان

گفتم كه:گناه منه شيدا به چه باشد

گفتي كه:همان عاشقي و ريزش اشكان

گفتم كه:من از دوري تو تاب ندارم

گفتي كه:دگر از من و غم چشم بپوشان

گفتم كه:حذر از غم عشق تو محالست

گفتي كه:دلم را تو از اين بيش مسوزان

گفتم كه:كنون با دل درمانده چه سازم

گفتي كه:سفر كن كه بود چاره و درمان

رفتم به سف رتاكه شوم فارغ از اين عشق

فارغ ازغم عشق تو و حتي دوران

رفتم به سفر تا كه بگيرم مدد از غير

ديدم كه كسي نيست به همياري مستان

ديدم كه سفر بر غم عشق تو فزون كرد

از ياد نرفت عشق تو اي سرور خوبان

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

اونکه تو قلب تو نبود من بودم.

یکی داشت یکی نداشت،اونکه داشت تو  بودی،

اونکه جز تو کسی رو نداشت من بودم.

یکی خواست یکی نخواست،

اونکه خواست تو بودی،

اونکه نخواست از تو جدا شه من بودم.

یکی گفت یکی نگفت،

اونکه گفت تو بودی،

اونکه دوستت دارم رو به هیچکسی جز تو نگفت من بودم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

رفته بودم سر حوض

تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب،

آب در حوض نبود.

ماهيان مي‌گفتند:

هيچ تقصير درختان نيست.

ظهر دم‌ كرده‌ تابستان بود،

پسر روشن آب، لب پاشويه نشست

و عقاب خورشيد، آمد او را به هوا برد كه برد.


به ‌درك راه نبرديم به اكسيژن آب.

برق از پولك ما رفت كه رفت.

ولي آن نور درشت،

عكس آن ميخك قرمز در آب

كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چين‌هاي تغافل مي ‌زد،

چشم ما بود.

روزني بود به اقرار بهشت.


تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن

و بگو ماهي‌ها حوضشان بي‌آب است.


باد مي رفت به سر وقت چنار .

من به سر وقت خدا مي رفتم  .

 " سهراب سپهری  "

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

از دریچه چشمانم نگاه کن

من در اوج ایستاده ام

از من آشیانه ام را نگیر

نگاه میکنم

در عمق وجودت عشق را میابم که لبخند میزند

دلم میخواهد لبخند بزنم

و تو باز نگاهم میکنی

سکوت میکنم

صدای بسته شدن دری مرا از رویایم جدا میسازد

این صدای بسته شدن نگاهت بود

و من اینبار می گریم

آشیانه ام مال تو

نگاه هایم ازآن تو

بگذار من از دریچه نگاه تو ببینم

و من باز هم لبخند میزنم...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

دیروزِ من از تو سرشار است

در آن غربت سرد از حصار دردناک تنم میگریختم

صدایت میکردم اما نمیتوانستی بشنوی

فاصله های ما زیاد و اجباری

دستم را نگرفتی تا چیزی آغاز نشود

و من از پشت نگاه پرنفوذت آغاز همه چیز را دیدم

و امروز باز هم  سرشارم از رویا

رویای فردا

در کلاس زندگی

همزاد تو در مقابل من

نگاه پرنفوذت باز تمام وجودم را تسخیر میکند

و من باز هم تنها لبخند میزنم

 و در میان این رویا یک لحظه آسمان را دیدم

ابری در برابرم بود

سیاهه سیاه

پر از غبار

و سایه بودن تو بر فراز آن جلوه میکرد

گویا شبِ من از نگاه تو رنگ میگرفت

و باز من لبخند زدم

و آرام روی برگرداندم تا قطره های اشکم آسمان سیاه را بارانی نکنند

تو هنوز هستی؟

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

اگر دریای دل آبی است تویی فانوس زیبایش

اگر آیینه یک دنیاست تویی معنای دنیایش

تو یعنی دسته ای گل را از آن سوی افق چیدن

تو یعنی پاکی باران

تو یعنی لذت دیدن

تو یعنی یک شقایق را به یک پروانه بخشیدن

تو یعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن

تو یعنی یک کبوتر را ز تنهایی رها کردن خدای آسمان ها را به آرامی صدا کردن

تو یعنی مثل نیلوفر همیشه مهربان بودن

تو یعنی باغی از نرگس

تو یعنی کهکشان بودن

تو یعنی چیزی از احساس

برای قلب بارانی تو

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

فکر کردی جدایی از تو برام آسونه!
خيال کردی دل کندن از تو ساده ست !
اما دیگه کافيه !!
به خدا کافيه ...


این همه ازم دور شدی
عجيبه !!!
نه ، نه  ، برگرد ، که بي تو نيستم !
همين چند وقت برام کافيه.
تار و پودم با تو آميخته !
سرشتم ، هرچند جدا ، ولي در دستان توست !
ترکم نکن....
دیگه ثانيه اي هم از من جدا نشو !
ثانيه اي ...
بگذار هميشه در  کنارم باشی
هميشه ...

مامن امن دلتنگي هايم.....
مونس شب هاي تارم......
خورشيد آرزوهايم.....
با من بـــمان....

"  با من بـــمان  "

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

زيبايي عشق به سكوته نه فرياد

        زيبايي عشق به تحمله نه خرد شدن و فرو ريختن

              عشق خيالي ست كه اگه به واقعيت برسه

              ديگه طعم شيرينشو از دست مي ده

       عشق يه كويره كه عاشق تشنه با

       روياي سراب معشوق قدم به جلو ميذاره

عشق راه ناهمواريه كه وقتي ازش گذشتي و تمام سختی‌ها رو

پشت سر گذاشتي مي‌رسي به جايي كه اصلا تصور نمي‌كردي 

آخرش اين باشه مثل كسي كه از كوهي بالا مي‌ره به اميد اينكه

ببينه پشت اون كوه چيه؟

لذتش فقط اميد و روياي رسيدن به اون بالاست

وقتي رسيدي مي بيني هيچي پشت كوه نبوده و

نيست نااميد و خسته مي‌شيني به اين همه راهي كه اومدي

فكر مي‌كني

البته اگه بين راه سقوط نكني

              عشق سخن گفتن با نگاهه

       عشق اميد به رسيدن و ترس از نرسيدنه

عشق تكرار آفرينش

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

تنهاييم عالمي داره..به خصوص وقتي که همه دورتن اما باز تو تنهايي...

چقد جالبه که ما آدما از همه کساي که درو و برمونن چشم اميدمون فقط به چند نفر يا

شايدم يه نفره...

چند نفر(يا نفري)که بودنشون واسه ما مثل داشتن همه دنياست و نبودنشون

پايان زندگي و همه آرزوها...

با اين وضع واقعا تنهايي يعني چي؟؟

به چي مگن تنهايي و به کي ميگن تنها؟؟؟

ما که هيچ کدوم تنها نيستيم و هميشه اطرافمون شلوغه اما هميشه تو دلمون تنهايم...

توي درونمون دنبال کي و چي هستيم که با وجود حضور خيلي ها

باز احساس تنهايي ميکنيم؟؟

اين احساس گنگ تنها بودن از کجا مياد؟

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

وقتی کسی رو دوس داری حاضری جون فداش کنی

 حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نگاش کنی

  به خاطرش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی

  رو همه چی خط بکشی حتی رو برگ زندگی

 وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه

  فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه

 قید تموم دنیا رو به خاطر اون می زنی

خیلی چیزا رو می شکونی تا دل اونو نشکنی

حاضری بگذری از دوستای امروز و قدیم

اما صداشو بشنوی شب از میون دو تا سیم

حاضری قلب تو باشه پیش چشای اون گرو

فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت بگه برو

 حاضری هر چی دوست نداشت به خاطرش رها کنی

حسابتو؛ حسابی از مردم شهر جدا کنی

حاضری حرف قانونو ساده بذاری زیر پات

 به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات

  وقتی بشینه به دلت از همه دنیا می گذری

 تولد دوبارته اسمشو وقتی می بری

  حاضری جونتو بدی یه خار توی دساش نره

  حتی یه ذره گرد و خاک تو معبد چشاش نره

 حاضری مسخره ت کنن تمام ادمای شهر

 اما نبینی اون باهات کرده واسه یه لحظه قهر

 حاضری که به خاطر خواستن اون دیوونه شی

 رو دست مجنون بزنی با غصه ها همخونه شی

 حاضری مردم همشون تو رو با دست نشون بدن

 دیوونه های دوره گرد واسه تو دست تکون بدن

 حاضری اعتبار تو به خاطرش خراب کنن

 کار تو به کسی بدن جات اونو انتخاب کنن

  حاضری که بگذری از شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسی نخواد بشینه رو به روت

 وقتی کسی تو قلبته یه چیز قیمتی داره

دیگه به چشمت نمی یاد اگر که ثروتی داره

حاضری بشنوی حتی اگه سرزنشه

به خاطر اون کسی که خیلی برات باارزشه

حاضری هر روز سر اون با ادما دعوا کنی

غرور تو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

حاضری که به خاطرش پاشی بری میدون جنگ

عاشق بشی اما بازم بگیری دستت یه تفنگ

  حاضری هر چی گل داریم دونه به دونه بشمری

  بسوزی از تب نگاش اسمشو وقتی می یاری

  حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی

پشت سرت هر چی می گن چیزی نگی گوش بکنی

  حاضری هر چی که داری بیان و از تو بگیرن

  پرنده های شهرتون دونه به دونه بمیرن

  حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس

 وقتی کسی رو دوس داری معنی نمی ده دیگه ترس

وقتی کسی رو دوس داری صاحب کلی ثروتی

  نذار از دستت بره این گنج خیلی قیمتی...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین