تبليغاتX
برای عزیزترین گل همیشه عاشق
 
 
   
 
   

امروز چه دوست داشتني بودي !
چه شيرين شده بودی گلم !
موج خنده ، روي لب هاي تو بود ....
طنين خوش صداي خنده هایت ، توي گوش من ، مرا از خود بيخود مکند
آنچنان دل مستم ميکند ، که گويي ....
که گويي هيچ ميشوم !

تنها دليل هستي ام ....
تنهاترين گل شکفته شده باغ وجودم ....
تنها ترين مونس شب و روزم ....
تنها خواسته ام در دعا هایم....

تنهاي تنها به تو و تنهايي ها مي انديشم .

اجابت کن خواسته ام را ....
که تنها ترين خواسته ام ، شادي توست !

بيمار خنده هاي تو ام ، بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب

" ژرف تر از هميشه ، دوستار دوست داشتنت ام "

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

به شمارش نشستم ...
يک روز ....
دو روز ...
يک هفته ...
يک سال ....
يک عمر ....!

آري يک عمر
يک عمر به پاي تو خواهم نشست
با مهرباني هايت خو گرفته ام
مرگ هم توان گسيختن عشق من را ندارد 

و امروز را ...
امروز که روز توست و ...  
امروز که میخواهم، با زبان بی زبانی دوستت داشتن را فریاد بزنم  !
امروز که میخواهم ، همچون گذشته خاطراتمان زنده بماند !
امروز که میخواهی  ، با مهربانیت ، قلب کوچکم را به زندگی بازگردانی !
امروز که ... ، صدای نازنینت  ، مرا بيخود از اين زمانه می کند !

و امروز ...
از راهي دور ، اما نزديک تر از همیشه....
با بغضي که از حسرت نديدن چند روزه ات به دل دارم ...
با صدايي که از عمق وجودم بر آميخته ...
سر بلند تر از همه عاشقان خیالی دنیا

به تو ميگويم ...
با هر دم و بازدمم ...
به تو اي آسمانی من ...
به تو اي محکمترین تکیه گاه مشرقي ....
به تو ميگويم
امروز ، فراوان تر از هر روز ديگر ، دوستت دارم

" دوستت دارم ای گل همیشه عاشق  "

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

گاهی که از تو دور می افتم
به تمام ابرهایی که بالای سرت راه می روند حسودیم می شود
آ
نوقت آرزو می کنم کاش ابر کبودی بودم که تو بخاطر باران دوستش داری
گاهی که دیدنت محال می شود
به ستاره ها چشم می دوزم که مرا به یاد برق نگاهت می اندازند
و از ماه و خورشید می پرسم در چه روزی متولد شدند
وقتی نیستی روحم رود سرگردانی است که احوال تورا از همه ی دریاها می پرسد 
موج هایی که حتی یکبار تو را دیده اند هرگز به سکوت و ساحل نمی اندیشند
پیراهنم از تو خوشبخت تر است
چون اولین کسی است که نام تو را از صدای تاپ تاپ قلبم می شنود
چه کاروان
چه قطار
چه پرنده های آهنین
هرچه مرا به سوی تو بیاورد
و فاصله مارا کم کند
دوست داشتنی
است

مهم نیست  اگر حتی همه راه خراب باشد و سخت

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

من تنها نيستم
اشکهايم را دارم
اشکهايي که از غم تو بر گونه هايم جاري
ا
ست
من
تنها نيستم
لحظه ها را دارم
لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا
حجم فاصله را کمرنگ تر کنند
من تنها نيستم
چرا که خيالت حتي يک نفس از من غافل نمي
شود
چقدر دوست دارم لحظه هايي را که دلتنگ چشمانت مي شوم
هر لحظه دوريت برايم يک
دنيا دلتنگي است
و چقدر صبور است دل من, چرا که به اندازه تمام لحظه هاي عاشق
بودنم از تو دور هستم
ولي من باز چشم براهم...
چشم به راهم تا آرامش را به قلب من
هديه کني
مهربان من

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند
تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند
سادگی،مهر و صفا قانون انسان بودن است
کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند
اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب
کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند
گاهی از غم می شود ویران دلم ، ای کاشکی
بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

تمام رویام لبخند توست
وزمانی که به تو فکر میکنم
احساس میکنم که زندگی واقعا با ارزشه
پس هر گاه احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر داشته باش
یک نفر ...
یک جای...
در حال فکر کردن به توست 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

دلم برای باران تنگ شده است ،

دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است
دلم تنگ است برای پرسه در زیر باران ،

بارانی که به من آموخت رسم زندگی را....
دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان ،

برای ابرهای سیاه سرگردان ،

برای زمستان......
در آن روزها بارانی بود برای قدم زدن در زیر آن

و خالی کردن دل های پر از غم!
مدتی است که دیگر نه بارانی است و نه ابری ،

این روزها تنها یک قلب است که پر از درد دل است!
نمی داند درد دلش را به چه کسی بگوید؟

پس ای باران ببار که درد دلم را به تو بگویم....
 

دلتنگتم....

 
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

دلم گرفته
به اندازه ی تمام لحظه های تنها بودن
به اندازه ی عمق تمنای رها شدن
و به اندازه ی وسعت معنای زنده بودن
دلم تنگ است
برای روزهایی که نمی آیند
برای پرندگانی که نمی خوانند
و برای خنده هایی که گریزانند
دلم پریشان است
به خاطر درهای بسته
به خاطر یک راز مبهم سربسته
و به خاطر اشتیاقی که به گل نشسته

بغضی است که راه چاره را گم کرده و چشم هایی که نیاز باریدن را به سرحد اوج
رسانده و انتظار آمدنی که مرا ذره ذره به نابودی کشانده
ولی هنوز هم دلم گرم است
به وجود مهربان وجودی که تکیه گاه من و توست

هنوز هم قلبم می تپد

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

   من برگ پاییزم ...

   روزی به کسی نفس دادم و حالا زیر پاهایش خورد می شوم ...
   چه تفاهم قشنگی ست ...
   من دچار بی کسیم ...

   خالی از لبخندم ...
   کاش کنارت بودم ...

   کنارت بودم و تمام شب های خیسم را تقدیم تو می کردم ...
   وقتی از پیشت می رفتم با خودم مدام می گفتم من بدون اون می میرم ...
   کجا دارم میرم ؟ من بدون اون میمیرم ...
   من رفتم ...
   دل من مرد... دل من شکست ... دل من خفقان گرفت ...
   دنیا داره می گذره ... کاش می شد بازم ببارم ...
   من دچار خفقانم بگذارید هواری بزنم ...

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

داني از زندگي چه مي‌خواهم ؟

من تو باشم، پاي تا سر تو

زندگي گر هزار پاره بود

بار ديگر تو، بار ديگر تو

بس كه لبريزم از تو مي‌خواهم

بدوم در ميان صحراها

سر بكوبم به سنگ كوهستان

تن بكوبم به موج درياها

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

از تو مهربان تر کيست که دردهايم را با او در ميان بگذارم و زخمهاي دلم را
پيش رويش بشمارم .
از تو آيينه تر کيست که هزار توي روحم را به من نشان دهد بي آنکه سرزنشم کند . 
مهربانم!
مرا به خاطر همه نامه هايي که برايت ننوشتم... ببخش
مرا به خاطر همه آوازهايي که براي تو نخواندم... ببخش
مرا به خاطر پنهان کردن حرفهاي دلم که به تو نگفته ام... ببخش
نازنینم!
صدايم را ببخش ؛ لبهايم را ببخش ؛ اشکهايم را ببخش 
از تو راز نگهدار تر کيست؟؟؟ ؛ که سر گذشت دستهايم را برايش بنويسم
و از فاصله ها گله کنم ؛ 
از تو آيينه تر کيست که قامت بر قامتش بايستم و احوال دلم را بپرسم ؟

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد 

              فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ ، تنها ، نشنید به موجی

            رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آنشب

        که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی بر آنند ، کاین مرغ شیدا

               کجا عاشقی کرد ، آنجا بمیرد

شب مرگ ، از بیم ، آنجا شتابد

                که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

              ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا بر آمد

                  شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریا من بودی ! آغوش واکن

                که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

هرکسی عاشق چیزی است و من

عاشق ماه شدم

ماه معشوقه بی همتایی است

که شبانگاه به دستان لطیف

دل سرخورده عاشق ها را

می نوازد به سر انگشت تلا لوءهایش

به تو ای ماه سلام

چند وقتی است به دیدار تو نایل نشدم

دلم از غصه گرفت

آه ای مونس تنهایی شبهای دراز

که زمین شمع و تو پروانه او

و تو چون من همه دیوانه " او "

باز بیا

بدر کامل برگرد

که جنون منتظر دیدن توست

که دوباره من مجنون گشته

هوس اوج جنونم دارم

تو نباشی گویا

این همه جاذبه های این شهر

ازجنون دل من می کاهد

و چه سخت است که این جن زده مادرزاد

عاقل شهر شود

و بیندیشد

به معنای نگاه مردم

بدر کامل برگرد

آسمان این شهر

بی تو مهتابی نیست

گرچه مهتابی ها

شهر را پرکردند

و ستاره دیگر

کم شده در همه جا

تو بیا تا که مرا از این شهر

به تماشای نگاه ابدیت ببری

به درخشیدن خورشید حقیقت در شرق

به خرامیدن نور

ماه، ای ماه عزیز

بنگر حال مرا

که دگر از همه جا رانده شدم

و دوباره به تماشای خدا خوانده شدم

وخدا....آنکه هوای همه عاشق ها را

به نگاهی دارد

آه ای ماه عزیز

دور گشتم زسر مطلب خود

و دوباره سر صحبت به خدا باز شده

و چو آغاز شده

کس نداند به کجا انجامد

باز این سر نهانی در دل

سر صحبت دارد

باقیش را بگزار

به خدا برسر سجاده بگویم امشب.....

 

ماه-82820

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

من ياد گرفته ام كه بي طرف عاشق باشم 

از آن بازي هاي كودكانه كه در هياهوي كودكان تنهايي بازي مي كردم

ندانسته

اكنون عشق را هم به تنهايي پرواز مي كنم

و چه وسعت عجيبي دارد

آن آسمان بي كرانه خواسته هاي من تا به تو برسم

مي خواهم تا آخرش همينگونه عاشق بمانم

دوستت دارم

به تنهاي   

نه فقط براي تو  

بلكه براي تنهايي !!!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

خاطره های سرد

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

چه تنهایی شلوغی است تنهایی من

 آن زمان که اطرافت پر است از دوستان خوش سخن و رنگین پوست

که از رنگین بودن آنها به تنگ آمدی و در حسرت یک رنگ بودنشان سینه ات مالامال غم است

کاش ﻣﻰ‎‎‌‍فهمیدند که : "قالی از صد رنگ بودنش زیر پا افتاده است"

کاش ﻣﻰدانستند باید دوست بود تا اینکه از دوستی سخن گفت

کاش معنی این پیمان مقدس را ﻣﻰدانستند

و من اکنون ﻣﻰفهمم که چرا درد را باید با چاه گفت!

      و این روزی است که در ازدحام تنهایی خود غرق ﻣﻰشوم!!!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

من به چشمان پر از مهر تو عادت دارم

به تو و طرز نگاه تو ارادت دارم

عطش حسرت دیدار تو را پایان نیست

اشتیاقی ست که هر لحظه و ساعت دارم

با تو ای قله ترین نقطه پرواز دلم

آسمانی پر احساس طراوت دارم

من به هرم لحظه های ناب تو دل داده ام

باورش سخت است اما این من و پیمانه ام

خالی از احساس عشقم بی تو عالیترین

با تو گرم شور و حالم با توام ای بهترین

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

PardisFun.ComPardisFun.Com

براي سپاس تمام مهربانيهايت امروز را برگزيدم  تا بگویم

 برای تمام شادیهایی که با حضورت در قلبم

به من هدیه کردی سپاسگزارم

روزی که همیشه دوست داشتی یاد بگیرم

مبارک

خیلی دوستت دارم

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 
بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.

باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم
و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه
در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....
شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم

و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان
گرم تو میرساند.آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان
از سخن گفتن عاجز است.

در این رویای دلنشین تنها دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند،
گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده

و چه زیباست رویای با توبودن.......

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

وقتی دل ارزش خود را ازدست بدهد

چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن نداشته باشد

وقتی دیگر قدرت فریادزدن را هم نداشته باشد

وقتی دیگر هر چه دلتنگت خواسته باشد گفته باشی

وقتی دیگر قلم وکاغذ هم تنهایت گذاشته باشند

وقتی از درون تموم وجودت یخ بزند

وقتی احساس کنی تنها ترین هستی

وقتی باد  شمع های روشن اتاقتو خاموش می کند

چشمهایت را ببند

واز ته دل بخند

که با هر لبخند روحی خاموش جان میگیرد

ودرخت پیر جوان می شود . . .

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

الهي! راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر
الهي! چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گويم
كه خرد مدهوش و بيهوش است
الهي! ما همه بيچاره ايم و تنها تو چاره اي و ما همه هيچ كاره ايم و تنها تو كاره اي
الهي! چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم
الهي! چون عوامل طاحونه چشم بسته و تن خسته ام، راه بسيار مي روم
و مسافتي نمي پيمايم. واي من اگر دستم نگيري و رهايي ام ندهي
الهي! خودت آگاهي كه درياي دلم را جزر و مدّ است
« يا باسط» بسطم ده و «يا قابض» قبضم كن.
الهي! ناتوانم و در راهم و گردنه هاي سخت در پيش است
و رهزنهاي بسيار در كمين و بار گران بر دوش......

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

خداجون سلام

ممنون

ممنون

و بازم ممنون

از اینکه تو اوج ناخوشی  و دلگیری  همیشه هوامو داری

خیلی خاطرتو می خوام

راستی ازاینکه حاجت دلمو برآورده کردی سپاسگزارم

ن ... جون خیلی دلم گرفته بود و کمرم درد می کرد و سرم هم

نمی دونم چرا اینو می نویسم

ولی می دونم بهترم

دلم تنگه ولی این گریه هام از روی ...

معلوم نیست چیه ؟!!!!!!!!!

واقعا ایکاش یک جور دیگه و در یک زمان دیگه

می تونستیم همدیگرو ببینیم

دلم برات حرفها داره ولی اینجا جاش نیست

بازم از اینکه منو تحمل میکنی متشکرم و سپاسگزارم

چه اینجا و چه اونجا

مثل همیشه

مودب

مرتب

 شاد و سرزنده

و بقولی

باحال

باشی

ای یگانه گل همیشه عاشق

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

به اندازه همون ده تایی که خودت می دونی

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

پشت هر چهره شهري است

كوچه هايش پر رمز پر راز

آسمانش چشم

گاه باران گاه آبي

وزماني پر پرواز كبوترها

باغ اين شهر پراز قاصدك است

همه اينجا منتظرند

چشم به راه

خاك اين شهر پراز خاطره سبز مسافرهاست

نقدي بايد زد

قصه بكر شنيدن دارد

پشت هر چهره شهري است

پرشمع

پر نذر

آرزوها بادبادكهايي رقصان

در هوا سرگردان

فرصتي بايد براي دل بستن

ديدن....

پشت هر چهره شهري است

دروازه لبخند كجاست؟؟؟؟

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

در سراپرده تيرگيها

دل به امواج شب مي سپارم

مي نويسم براي تو اي خوب

هر چه فرياد در سينه دارم

 

اي مسافر مرا مي شناسي

من نهالي ز بستان عشقم

يادگار سپيدار و سروم

قطعه شعري ز ديوان عشقم

 

از تنم شعر غم مي تراود

با نفسهاي من بوي خاك است

روزگاريست كه اين روح سرمست

عاشق يك پرستوي پاك است

 

آن پرستوي زيبا كه يك شب

با سلامي مرا زيرو رو كرد

آمدو لانه گرم خود را

در دل سرد من جستجو كرد

مهرباني كه يك لحظه يادم

خواب آرام او را به هم زد

دستهايش همان لحظه با عشق 

نامه هستيم را رقم زد

 

آن پرستو تويي اي مسافر

باور مومن لحظه هايم

اي كه در قلب پاييز مسموم

از بهاران سرودي برايم

 

عشق من آري از روشنائيست

تا بلنداي احساس گلهاست

از شب غربتش مي هراسد

روح اين عشق از جنس ميناست

 

مي تواني به عشقم بخندي

مي تواني بگوئي فريب است

ميتواني نفهمي غمم را 

بي تفاوت بگوئي عجيب است

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

چون جوانه ای

      که به ستایش آفتاب

                     می شکافد  

                      دل تاریک سنگ را

                                    و می روید

   آنهمه بی دریغی عشق را

              که در بند بند معصوم

                    سر انگشتان تو می شکفد

                                            می ستایم . . 

به شب آری مگو . . . 

        که شب کومه گان 

                      دژخیم نورند . . . 

و خراش الماس ستاره ای که تویی را 

                                  نتوانند تاب آورد . . 

در دل هر ستاره 

         اخترکان بی شمارند 

                       که چون بشکفند 

صد کرور شهاب 

             بر ظلمات می پاشند .

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

 ( دکتر علی شریعتی  )

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
 

 

قاصدک! هان ،چه خبر آوردی؟

از کجا، وز چه خبر آوردی؟

خوش خبر باشی،اما ،اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری- باری،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،

برو آنجا که ترا منتظرند

 قاصدک !

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب،

قاصدک ، تجربه های همه تلخ ،

در دلم می گوید

که دروغی تو ،دروغ ؛

که فریبی تو فریب

قاصدک! هان ، ولی... آخر... ایوای!

راستی آیا رفتی با باد ؟

با توام ای ! کجا رفتی ؟ ای...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی ،جایی؟

در اجاقی –طمعه شعله نمی بندم-خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند

(مهدی اخوان ثالث)

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

من درآینه رخ خود دیدم

و به توحق دادم

آه می بینم ؛ می بینم

توبه اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی توغمگینم

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

دراین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
 به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند
 یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
 کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
 یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
 دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
 که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازاین دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
 نه سایه دارم و نه بر ، بیفکندم و سزاست
 اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
 
 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

سلام  بهونه قشنگ من برای زندگی
آره باز منم همون دیوونه همیشگی
فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخوای رنگ گلهای قالیه
جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه
ابرها همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشش برسون
فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدام
حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدام

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

با شگفتي به تماشاي گريه ام منشين.....!
چيزي نيست...
تنها،ترانه اي باريک در تلنبار تنهايي ام ترکيد

چگونه باور کنم لحظه هاي بي تو بودن را...
فکرش هم باعث ترسم مي شود !!!
آخر مي داني تو برايم چه مفهومي داري ؟
داستان شيدايي پروانه به گرد شمع را شنيده اي؟ ...
من آن پروانه ي پر و بال سوخته بودم که هر دم به گرد شمع وجودت مي گشتم
تا پر و بال خويش را بسوزانم و از حرارتت نيرو بگيرم ...
اي خوب من , اي مهربانم ... در اينجا جز سکوت و ترس چيزي نيست ...
نمي دانم چرا دلتنگم ...
نمي دانم چرا مي ترسم ...
تصورش را هم که مي کنم ، مي بينم ...
بي تو خورشيد بر من نخواهد تابيد ...
بي تو زندگي سرد مي شود ...
بي تو بهاران خزاني برايم بيش نيست ...
بي تو گل هاي گلدانم نخواهند روييد ...
بي تو حتي خورشيد هم بر سينه ي آسمان نخواهد درخشيد ...
بي تو حتي پرندگان هم نخواهند خواند ...
پس بمان که دستان يخ زده ام نيازمند توست ...
تويي که قلبي به پاکي و زلالي چشمه ساران داري ...
تويي که بر من طلوع کردي ...
فکر غروب هم ديوانه ام مي کند !...
پس بيا جستجوگر باشيم و با هم واقعيت عشق را درک و لمس کنيم .
مي دانم  که اطمينان کافي نداري!
ولي حتم دارم که اين سطر هاي آرام را مي خواني و چشمه هاي مواج احساساتت را
در آينه شکسته حرفهاي من تماشا مي کني .
شايد باور نکني اما از من فقط همين کلمه ها که با شوق به سوي تو بال مي زنند
باقي مي ماند...
شايد يک روز وقتي مي خواهي احوال روزنامه را بپرسي ...
عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببيني ...
شايد کودکي با شيطنت اعلاميه سفر بي بازگشتم را از ديوار سيماني کوچه شان بکند ...
تمام دغدغه ام اين است که اگر غروب بيايد  ...
آيا دستي براي نوشتن و قلبي براي تپيدن برايم باقي خواهد ماند ؟ ...
شايد باور نکني اما دوست دارم مدام براي تو بنويسم ...
بعضي وقتها که کلمات را گم مي کنم دوست دارم هر چه که در اين دنياي خاکي
وجود دارد کلمه شوند تا بهتر بتوانم بنويسم ...
دوست دارم به هيبت کلمه اي نجيب در بيايم تا رهگذران زير آفتابي نارس مرا زمرمه کنند ...
مي دانم خسته اي اما دوست دارم اجازه بدهي کلمه هايم لحظه اي روبرويت
بنشينند و نگاهت کنند ...
مهربانم مي خواهم که برايم هميشگي بماني ...
و فکر غروب را از من بگيري ...

دوستت دارم ای آخرینم ...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 
 
   
 
   

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا؟

یا گرفته است هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

 آفتابی به سرم نیست

 از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه

آن چنان نزدیک است

 که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

 کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم می گیرد

 که هوا هم اینجا زندانی ست

 هر چه با من اینجاست

 رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

باد رنگینی در خاطرمن

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

 ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون ‌آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان

 این چه راز ی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می اید ؟

 که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

 وین چنین بر جگر سوختگان

 داغ بر داغ می افزاید ؟

ارغوان پنجه خونین زمین

دامن صبح بگیر

 وز سواران خرامنده خورشید بپرس

کی بر این درد غم می گذرند ؟

 ارغوان خوشه خون

 بامدادان که کبوترها

 بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگیر

 به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

 بر زبان داشته باش

 تو بخوان نغمه ناخوانده من

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی آسمانی
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین