|
عشق هم از چشم تو گاهی گدایی می کند
گرچه کفر است این سخن چشمت خدایی می کند
در خمار چشمهایت مستی و دیوانگی ست
کی اسیر چشم تو فکر رهایی می کند
سایبان پلکهایت مامن مجنونهاست
بر همه زنجیریان او مقتدایی می کند
آزمون سخت در چشم تو پنهان گشته است
امتحان ابتدایی را نهایی می کند
مبتلایان نگاهت راه مجنون می روند
چشم تو الحق طبابت را طلایی می کند
ساحل از گرداب چشمانت چه حسرت می خورد
کشتی دیوانگان را ناخدایی می کند
در قفای هر جفا صدها وفا پیوسته است
با وفا شکل نگاهت بی وفایی می کند.
|