|
کسی بیدار نیست و من که تنهایی را با چهره شکسته خود پیوند داده ام در بی اعتباری این لحظه های پوچ شب را و سیاهی را فریاد می کنم دیگر کسی مرا که سالهاست مرده ام در خویش با فصل گل با فصل عشق و با فصل آفتاب آشتی نخواهد داد کسی بیدار نیست و شهر در خواب رفته است و آدم ها در کسوت مردگان مرگ سپیده را پیغام می دهند آه می بینم می بینم این شهر آن شهر زنده نیست و من در زمستان برفی غمگین خواب بهار می بینم و با چهره شکسته خود تصویر عشق را !!!.......بر روی آب های راکد مرداب می کشم
|