علت و معلول
خوبا اغلب خودشون خودشونو مي کشن
تا خلاص شن
اونائي ام که ميمونن
اصلا درست نمي فهمن
چرا همه ميخوان
از دستشون خلاص شن
چارلز بوکوفسکي
خوبا اغلب خودشون خودشونو مي کشن
تا خلاص شن
اونائي ام که ميمونن
اصلا درست نمي فهمن
چرا همه ميخوان
از دستشون خلاص شن
چارلز بوکوفسکي
ما را دوروزه دوري ديدار ميکشد
زهري است اين ، که اندک و بسيار ميکشد
عمرت دراز باد ، که ما را فراق تو
خوش ميبرد به زاري و ، خوش زار ميکشد
مجروح را جراحت و ، بيمار را مرض
عشاق را مفارقت يار ميکشد
آنجا که حُسن ، دست به تيغ کرشمه بُرد
اول جفاکشان ِ وفادار ميکشد
وحشي ؛ چنين کُشنده بلايي که هجر اوست
ما را هزاربار ، نه يکبار ، ميکشد
وحشي بافقي
از توی این کوچه
رد میشی و می ری
از من و احساسم
فاصله می گیری
روشنه با فکرت , خونه تاریکم
وقتی ازم دوری
من به تو نزدیکم
اما سکوت بین ما هیچ وقت
نمی شکنه
هیچ وقت نتونستم بگم
چی تو دل منه
امیدم این روزا فقط
به لبخند توئه
آخر یه روز به حرف میای
دلم روشنه
اگه فقط یه روز دیگه
مونده باشه از دنیا
می رسیم به هم ما دو تا
تو رو هر روز میبینم
تو همیشه اینجایی
با همیم اما تنهائیم
با همیم اما تنهائیم
من به تو وابسته ام
همیشه تصویرت تو یادم می مونه
انگار تو اینجایی
توی این خونه
اما سکوت بین ما هیچ وقت
نمی شکنه
هیچ وقت نتونستم بگم
چی تو دل منه
امید م این روزا فقط
به لبخند توئه
آخر یه روز به حرف میای , دلم روشنه
اگه فقط یه روز دیگه
مونده باشه از دنیا
می رسیم به هم ما دو تا
تو رو هر روز می بینم
تو همیشه اینجایی
با همیم اما تنهائیم
با همیم اما تنهائیم
عشق من
مرا بگير
در پناه بازوانت
عمر عشق
مثل عمر شمع ها ست
گيسوي پريشانت را
بر موهايم رها و
سينه خفته ات را
بالين کن
دوستت دارم
فراتر از هر گماني
و آن سوتر از
هر شوق و شيفتگي
تو که دست هات
توفان را مهار مي کند
چرا دلم
بيقرارتر مي شود هر دم ؟
تو که نگاهت
به امواج سهمناک دهنه مي زند
چرا تشنه تر مي شوم هر روز ؟
چرا مي روي
که در تاريکي خانه گم شوم ؟
بانوي پاييزان
اگر هرشب
موهات را نفس نمي کشيدم
که نمي فهميدم
خدا عاشق نگاه مست توست
ديدي با من چه کردي ؟
ديدي سرنوشتم عوض شد ؟
حالا بيا سرنوشت تو را هم
عوض کنم
حال دنيا را بپرسيدم من از فرزانهاي
گفت يا بار است يا خواب است يا افسانهايبوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخههای شسته ، بارانخورده پاک
آسمانِ آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رفص باد
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست
نرمنرمک میرسد اینک بهار
خوش بهحالِ روزگار
خوش بهحالِ چشمهها و دشتها
خوش بهحالِ دانهها و سبزهها
خوش بهحالِ غنچههای نیمهباز
خوش بهحالِ دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بهحالِ جام لبریز از شراب
خوش بهحالِ آفتاب
ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمیپوشی به کام
بادۀ رنگین نمیبینی به جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تُهیست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفترنگش میشود هفتاد رنگ