راز من ...

 

ﻭﺭﻧﻪ ﻛﻲ ﺗﺮﺳﻢ ﺯ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻗﻬﺮ ﺗﻮ

ﺁﻩ ﻧﻴﺴﺖ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﻧﺠﻢ ﻣﻴﺪﻫﺪ

ﺟﺰ ﻭﺟﻮﺩﻱ ﻧﻔﺮﺕ ﺁﻭﺭ ﺑﻬﺮ ﺗﻮ

ﺭﺍﺯ ﻣﻮﺟﻮﺩﻱ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻴﭻ ﻧﻴﺴﺖ

ﺫﺭﻩ ﺍﻱ ﺳﻮﺩﺍﻱ ﻧﺎﻡ ﻭ ﺁﺑﺮﻭ

ﺭﺍﺯ ﻣﻮﺟﻮﺩﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻓﻜﺮﺵ ﻧﺒﻮﺩ

ﺭﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺍﺯ ﻧﻲ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺧﻮ

ﺁﻩ ﺍﻳﻨﺴﺖ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﻲ ﺟﺴﺘﻲ ﺑﻪ ﺷﻮﻕ

ﺍﻟﻔﺘﻢ ﺑﺎ ﺣﻠﻘﻪ ﺯﻧﺠﻴﺮ ﻧﻴﺴﺖ

ﭘﺎﻱ ﺩﺭ ﺯﻧﺠﻴﺮ ﻣﻲ ﻧﺎﻟﻢ ﻛﻪ ﻫﻴﭻ

ﺩﻳﮕﺮ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﺭﺍ ﺗﺪﺑﻴﺮ ﻧﻴﺴﺖ

ﺍﺯ ﻣﻨﺴﺖ ﺍﻳﻦ ﻏﻢ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺟﺎﻥ ﻣﻨﺴﺖ

ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ ﺭﺍ ﻣﺎﻳﻪ ﺁﺯﺍﺭ ﺧﻮﻳﺶ

ﺑﻴﮕﻤﺎﻥ ﻫﺮﮔﺰ ﻛﺴﻲ ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﻧﻜﺮﺩ

ﺭﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻭﺣﺸﺘﺒﺎﺭ ﺧﻮﻳﺶ

ﻫﻤﺰﺑﺎﻧﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﺗﺎ ﺑﺮﮔﻮﻳﻤﺶ

ﺯﻳﺮ ﻟﺐ ﮔﻮﻳﻢ : ﭼﻪ ﺧﻮﺵ ﺭﻓﺘﻢ ﺯ ﺩﺳﺖ

ﺧﻮﺩ ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻢ ﻛﻪ ﺍﻧﺪﻭﻫﻢ ﺯ ﭼﻴﺴﺖ

ﺑﻲ ﺻﺪﺍ ﻧﺎﻟﻢ ﻛﻪ : ﺍﻳﻨﺴﺖ ﺁﻧﭽﻪ ﻫﺴﺖ

ﻣﻦ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﺩﻳﺪﻩ ﻣﻲ ﺩﻭﺯﻡ ﺑﺮ ﺍﻭ

ﻧﻴﺴﺖ ﭘﻴﺪﺍ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺗﺒﺪﺍﺭ ﺗﻮ

ﺩﻳﮕﺮ ﺁﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺷﺎﺩﻱ ﺑﺨﺶ ﻭ ﮔﺮﻡ

ﺁﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﺴﺖ ﻭ ﺍﻓﺴﻮﻧﻜﺎﺭ ﺗﻮ ؟

ﮔﺎﻩ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ ﻛﻪ : ﻛﻮ ‚ ﺁﺧﺮ ﭼﻪ ﺷﺪ

ﺯﻳﻦ ﺣﺼﺎﺭ ﺭﺍﺯ ﺑﻴﺮﻭﻧﻢ ﻛﻨﺪ

ﮔﺎﻩ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺧﺸﻢ

ﺭﻩ ﺑﻪ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﻓﺴﻮﻧﻢ ﻛﻨﺪ

ﮔﺎﻩ ﻣﻴﻜﻮﺷﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺟﺎﺩﻭﻱ ﻋﺸﻖ

ﺍﻳﻦ ﺯﻥ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﻣﺮﻣﻮﺯ ﻧﻴﺴﺖ

ﺁﻩ ﺁﻥ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﻟﺐ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﻣﻦ

ﻛﻮ ﺩﮔﺮ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻳﺮﻭﺯ ﻧﻴﺴﺖ

ﮔﺎﻩ ﻣﻲ ﻧﺎﻟﺪ ﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ

ﺩﺭﺩ ﮔﻨﮕﻲ ﺩﺭ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺧﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ

ﺑﻲ ﺳﺒﺐ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﻜﻦ ﺍﻳﻦ ﺭﺍﺯ ﺭﺍ

ﻓﻜﺮﺕ ﺁﺧﺮ ﺍﺯ ﭼﻪ ﺭﻭ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ

ﮔﺎﻩ ﻣﻲ ﭘﺮﺳﺪ ﻛﻪ ﺍﻧﺪﻭﻫﺖ ﺯ ﭼﻴﺴﺖ

ﺷﺎﻳﺪ ﺁﻥ ﮔﻤﮕﺸﺘﻪ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﺮﺍ

ﮔﻮﺵ ﺑﺮ ﺩﺭ ﻣﻴﻨﻬﺪ ﺗﺎ ﺑﺸﻨﻮﺩ

ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ ﺭﺍﺯ ﻣﺮﺍ

ﻭﺍﻱ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﭼﺸﻤﻲ ﻛﻪ ﻣﻲ ﻛﺎﻭﺩ ﻧﻬﺎﻥ

ﻭﺍﻱ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻣﺤﻨﺖ ﺑﺎﺭ ﻣﻦ

ﺑﻲ ﮔﻨﻪ ﺯﻧﺠﻴﺮ ﺑﺮ ﭘﺎﻳﻢ ﺯﺩﻧﺪ

ﺑﺨﺖ ﺑﺪ ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ ﺍﻱ ﺷﺪ ﻳﺎﺭ ﻣﻦ

ﻫﻴﭻ ﺟﺰ ﺣﺴﺮﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻛﺎﺭ ﻣﻦ

خواهي ديد


فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست

تا تلخي نباشد 
شيريني نيست

و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد

خواهي ديد ،

 آري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند

اين يک دو روزه زيستن با هزار درد


امشب

خاک کدام ميکده از اشک چشم من

نمناک مي شود ؟

و جام چندمين

از دست من نثاره خاک مي شود ؟

اي دوست در دشتهاي باز

اسب سپيد خاطره ات را هي کن

اينجا

تا چشم کار مي کند آواز بي بري ست

در دشت زندگاني ما

حتي

حوا فريب دانه گندم نيست

من با کدام اميد ؟

من بر کدام دشت بتازم ؟

مرغان خسته بال

خو کرده با ملال

افسانه حيات نمي گويند

و آهوان مانده به بند

از کس ره گريز نمي جويند

ديوار زانوان من کنون

سدي ست

در پيش سيل حادثه اما

اين سوي زانوان من از اشک چشمها

سيلي ست سهمناک

اين لحظه لحظه هاي ملال آور

ترجيع بند يک نفس اضطرابهاست

افسانه اي ست آغاز

انجام قصه اي

اينجا نگاه کن که نه آغازي

اينجا نگاه کن که نه انجامي ست

اين يک دو روزه زيستن با هزار درد

الحق که سخت مايه بدنامي ست 



حميد مصدق


حس

 

به جهان من که پا گذاشتي
انگار کسي آن را برنامه ريزي کرده باشد
آمدنش را نديده بودم
به آنچه رخ مي داد آگاه نبودم
اما حالا مي دانم به تو چه حسي دارم
نمي توانم شرحش دهم ، نمي توانم انکارش کنم
حس من به تو چيزي نوست
چيزي غريب
پيش از اين هرگز اين حس نداشته ام
اما مي دانم ، مي دانم چه حسي به تو دارم
کور بودم که نشانه ها را نديدم
چرا که از من گذشتند
هيچوقت فکر نمي کردم که بختي داشته باشم
و از همه کمتر بخت عاشق شدن
آنوقت ها نمي دانستم ، اما حالا مي دانم
تو مرا به تمامي ديدي ، هر حرکتت حساب شده بود
من اما نمي دانستم
حالا مي دانم که چه حسي به تو دارم
شايد نتوانم شرح اش دهم
اما نمي توانم حسي که به تو دارم انکار کنم


آماندا سیلو پاریس
ترجمه : دکتر فرشته وزیری

 

باور ...


آدمها مي آيند

خودشان را نشان ميدهند

اصرار ميکنند 

براي اثبات بودنشان و ماندنشان

اصرار ميکنند که تو نيز باشي همراهشان 

همان آدمها 

وقتي که پذيرفتي بودنشان را

وقتي که باورشان کردي 

به سادگي

ميروند

و تو ميماني با باوري که ....


ايلهان برک


صبر

 

من صبورم اما
به خدا دست خودم نيست اگرمي رنجم
يا اگر شادي زيباي تو را
به غم غربت چشمان خودم ميبندم
من صبورم اما
چه قدَر با همه ي عاشقي ام محزونم
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ
مثل يك شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما
بي دليل از قفس كهنه ي شب مي ترسم
بي دليل از همه ي تيرگي رنگ غروب
و چراغي كه تو را از شب متروك دلم دور كند
من صبورم اما
آه ، اين بغض گران
صبر چه مي داند چيست


حميد مصدق

 

من پریشان تر از آنم که تو می پنداری ...


 

ای که برداشتی از شانه ی موری باری

بهتر آن بود که دست از سر ِ من برداری

ظاهر آراسته ام در هوس وصل ، ولی

من پریشان تر از آنم که تو می پنداری

هر چه می خواهمت از یاد برم ممکن نیست

من تو را دوست نمی دارم اگر بگذاری

موجم و جرأت ِ پیش آمدنم نیست ، مگر

به دل سنگ تو از من نرسد آزاری

بی سبب نیست که پنهان شده ای پشت غبار

تو هم ای آیینه از دیدن ِ من بیزاری ؟! 

 


فاضل نظری

 

اگر دوست‌داشتن را فراموش نکني ...


اگر مرا دوست نمي‌داري

دوست نداشته باش 

من هرطور شده

خودم را ازين تنگنا نجات مي‌دهم


اما دوست داشتن را فراموش نکن

عاشق ديگري باش 

اين ترانه نبايد به پايان برسد

سکوت آدم‌ها را مي‌کشد


اين چشمه نبايد بند بيايد

ميخک‌هايي که در قلب‌ها شکوفا شده‌اند

از تشنگي مي‌خشکند

اگر دوست‌داشتن را فراموش نکني

تمام زيبايي‌ها را به ياد خواهي آورد 


رسول يونان


خاطره

 

در دل من ، خاطره‌اي است

مثل سنگي سفيد در دل ديوار

مرا با آن سر جنگ نيست ، توان جنگ نيست

خاطره سرخوشي و ناخوشي من است

هر که به چشمانم بنگرد

نمي‌تواند که آن را نبيند

نمي‌تواند که به فکر ننشيند

نمي‌تواند خاموش و غمين نگردد

توگويي به قصه‌اي تلخ گوش داده باشد

مي‌دانم خدايان آدميان را به اشياء تبديل مي‌کنند

و مي‌گذارند دل‌آگاهي آدمي زنده و آزاد بماند

تا زنده نگه دارند معجزه رنج را

بدين سان تو در من به هيات خاطره‌اي درآمدي


آنا آخماتووا

 

پس هستيم

 

جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است

جنگل شب تا سحر تن شسته در باران

خيال انگيز !

ما ، به قدر جام چشمان خود ، از افسون اين خمخانه سر مستيم

در من اين احساس :

مهر مي ورزيم

پس هستيم


فريدون مشيري

 

...


اهل ونیز نبود

اما خانه اش را به روی آب ساخت

مردی که لانه گنجشکانش را 

به روی یک اسب بازنده 

شرط بندی کرد !


 نسرین بهجتی


فهميدن ...

 

دوست عزيز جناب آقا / سركار خانوم : " ع " عزيز

در پاسخ به مطلب ارسالي بصورت خصوصي در ارتباط با متن

" هرانسانی حق دارد ... "

" تمام اصل‌های حقوق بشر را خواندم
و جای یک اصل را خالی یافتم
و اصل دیگری را به آن افزودم
عزیز من
اصل سی و یکم :
هرانسانی حق دارد هر کسی را که میخواهد دوست داشته باشد.


پابلو نرودا "


به نظر شما مي رساند بهتر است كمي در ديد خود تغيير ايجاد كنيد و عمق موجود در گفته

بزرگان را ببينيد
نه همان نظر كوچه و بازاري و احتمالاً مطابق افكار خودتان را

 

و اين عكس ذيل و مطالب آن فقط بخاطر اصلاح شما ارائه مي گردد .

 

با عرض معذرت از دوستان و كليه خواندگان محترم وبلاگ

 

پس سعي كن تو هم بفمي

و اينكه :

پیامبر اکرم (صلی ‌الله ‌علیه ‌وآله):
رَکعَتانِ خَفیِفَتانِ فی تَفَکُّرٍ خَیرٌ مِنْ قِیامِ لَیلَةٍ.
دو رکعت نماز کوتاه ولی با تفکر، بهتر از یک شب به عبادت ایستادن است.

Performing a light tow-raka prayer with contemplation is better than a whole night spent in worship.
وسائل الشیعه، ج 4، ص 688

 

هرانسانی حق دارد ...


تمام اصل‌های حقوق بشر را خواندم
و جای یک اصل را خالی یافتم
و اصل دیگری را به آن افزودم
عزیز من


اصل سی و یکم :


هرانسانی حق دارد هر کسی را که میخواهد دوست داشته باشد.



پابلو نرودا


نفرين ...

 

نفرين برهر آنچه که روح آدمي را
با جذبه و جادو به سوي خويش مي کشد
و او را در اين ماتم کده
با نيروهاي اغوا و فريب در بند مي کشد
فراتر از همه نفرين بر انديشه هاي والا
که جان خويشتن را با آن ها اسير مي سازد
نفرين بر فريبندگي خيالات
که باري اند بر دوش خرد
نفرين بر هر آنچه در روياها بر ما وارد مي شوند
به هيات فريب کار شهرت به هيات نام دارندگي
نفرين بر هر آنچه که تملک اش
مثال تملک بر همسر و فرزند و خدم و حشم مي فريبدمان
نفرين بر دارايي که با گنجينه هايش
به اعمال بي پروايانه تهييج مان مي سازد
با فريبي که در نشاطي به باطل
مخده هاي آسايش را برايمان فراهم مي سازد
نفرين برآن مرحمت بالاي عشق


يوهان ولفگانگ فُن گوته