محکوم به حبس ابد


جاده هاي بي پايان را دوست دارم

دوست دارم باغ هاي بزرگ را

رودخانه هاي خروشان را

من تمام فيلمهايي که در آنها

زندانيان موفق به فرار مي شوند

دوست دارم

دلتنگ رهايي ام

دلتنگ نوشيدن خورشيد

بوسيدن خاک

لمس آب

در من يک محکوم به حبس ابد

پير و خميده

با ذره بيني در دست

نقشه هاي فرار را مرور مي کند


رسول يونان


بر روي شن



عشقي که بر اساس مهر و محبّت بنا نشده باشد
چونان قلعه‌اي است بر روي شن
حتي اگر ديوارهايش مستحکم‌ترين باشند
سر به آسمان ساييده باشد
ماهرانه بنا شده باشد
با زيباترين طراحي‌ها
و درخشش مجسمه‌ها بر فراز طاقچه‌ها
و جوي‌هاي جاري در گوشه‌هاي پنهان
با اين حال
با وزش بادي مخالف
ريزش باراني غمگين
گذر روزها
ديوارها سر تسليم فرود مي‌آورند
قلعه فرو مي‌پاشد
و با خاک يکسان مي‌شود

عشق
براي تحمل رنجِ زند‌گي
اندوه و پريشاني اين کره‌ي خاکي
اساسي از مهر و محبّت را نيازمند است


الا ويلر ويلکاکس
ترجمه : مينا توکلي ، احسان قصري

فرشته


فرشته تصمیمش را گرفته بود پیش خدا رفت وگفت:
خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.

 دلم بی تاب تجربه ای زمینی است


خدا درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت: 

تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم این بال ها در زمین چندان به کارم نمی آید

خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت:

بال هایت را به امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم

 دامنگیر است.

فرشته گفت:

باز می گردم و حتما باز می گردم! 
این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد . 

او هر که را که می دید به یاد می آورد زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود .

اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت برنمی گردند .

روز ها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد و  روزی رسید که فرشته

دیگر چیزی از آن گذشته دور وزیبا به یاد نمی آورد . 

نه بالش را و نه قولش را!

فرشته فراموش کرد فرشته در زمین ماند . 


فرشته هرگز به بهشت برنگشت .


متنی بسیار دلنشین منتصب به سر کار خانوم عرفان نظر آهاری


وفـا


بیچاره مترسکــــ 


سرتاسر ســـــال از مزرعـ ـه مواظبت کرد


در آغاز فصلِ ســ ـ ـرد تنش هیزم آتـــــــش کشاورز شد


پـــــاداش وفـا داری جز این نیست ...


...

 

خورشيد براي من
ساعت هفت غروب طلوع مي کند
آن هم از پشت ميز يک کافه
يعني وقتي تو را مي بينم
روز من از حضور تو شروع مي شود
شب من از غيبت تو
کاري کن
روزهايم بلند باشند
من از شب ها مي ترسم

 

رسول يونان

 

فرياد معصوميت


هيچ چيز تغيير نکرده است

فقط تعداد آدم ها بيشتر شده است

در کنار گناه هاي قديم ، گناه هايي جديد ظهور کرده است

واقعي ، موهومي ، موقتي

اما فريادي که بدن به آن پاسخ مي دهد

به استناد معيار قديم و آواي کلام 

فرياد معصوميت بوده

و هست

و خواهد بود



ويسلاوا شيمبورسکا


انسان ها

 

بعضي انسان ها
به عده ي ديگر از انسان ها
انسان هاي ديگري را يادآور مي شوند

آنها که به ياد آورده اند ، غمگين اند
آنها که يادآور شده اند ، بي خبر

آنهايي هم که در ياد آمده اند
به احتمال زياد در شهري دور
هيچ چيز را به ياد نمي آورند


ياشار کمال
ترجمه‌ : سيامک تقي زاده