اینا از مرگ واقعی هم بدتره...
گاهی اونقدر کسی رو دوست داری که نمی بینیش !
اونقدر دوسش داری که نمی فهمی و گاهی از سر شیطنت یا لجبازی اذیتش می کنی ،
گاهی حسودیشو در میاری و می رنجونیش،
... گاهی اونقدر دوسش داری که فکر می کنی نداری،
فکر می کنی تو دلت هیچ حسی نسبت بهش نداری،
به همین خاطر تصمیم می گیری ازش بگذری و کنارش بذاری،
فکر می کنی اینطوری بهتره ،
بهش می گی :به خاطر همه چیز منو ببخش اما می دونی چیه؟
من احساس می کنم دوست ندارم !!!
اینو می گی و می گذری ،
التماساشو نمی شنوی ،
نمی بینیش،
یکی دو روز که گذشت،
وقتی باور کردی که دیگه همه چی تموم شد و این به صلاح هر دوتون بوده
تازه تازه دلت براش تنگ می شه،
خودتم تعجب می کنی آخه چطور ممکنه ؟
دلت اونقدر براش تنگ می شه که نمی تونی طاقت بیاری،
اما هنوزم نمی خوای حقیقت رو بپذیری ،
خودتو می زنی به بیخیالی اما خیالش دیگه نمی ذاره شبا بخوابی،
خیالش که میاد می بینی اشکات همراهیش می کنن ،
بعد از چند شب تازه می فهمی که چقدر دوسش داری،
تازه می فهمی که همه ی این مدت تو اشتباه بودی،
می فهمی که بدون اون دیگه نمی تونی حتی به نفس کشیدنت ادامه بدی
آخه تازه فهمیدی که دلیل همه ی نفسات اون بوده!
بعد از چند روز می خوای برگردی پیشش،
حاضری همه ی دنیاتو،
همه ی چیزایی رو که داری بدی اما فقط اونو داشته باشی،
می ری پیشش تا بگی اشتباه کردی تا بگی که عاشقشی تا بگی که بدون اون می میری
اما افسوس ،وقتی می رسی خونش می بینی خودش هست اما روحش مرده ....
و این یعنی یه مرگ دیگه برای خودت ،
همش تقصیر خودته ،
هیچ کس مقصر نیست و تو باید تا آخر عمر با حسرت آرزو کنی یکی ماشین زمان رو اختراع کنه تا تو برگردی
به اون روزا،
به قبل اینکه روحشو ازش بگیری و این اشتباهتو جبران کنی
اما بازم افسوس چون خودتوم بین آرزوهات می میری اما دیگه هیچ کی نیست تا اینو بفهمه .......
دست به دامن خدا می شی و از صبح تا شب ،از شب تا صبح ازش می خوای که یه بار دیگه بهت فرصت بده،
اونقدر گریه می کنی تا شاید خدا دلش به حالتون بسوزه و دوباره بتونین عشق رو تجربه کنین...
اینا از مرگ واقعی هم بدتره...
بغضم امان نداد
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ،صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده دردلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد،کس به داغ دل باغ ،دل نداد
ای وای،های های عزا در گلو شکست
"بادا "مباد گشت "مباد ا"به باد رفت
"آیا "زیاد رفت و"چرا "در گلو شکست
فرصت گذشت وحرف دلم نا تمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم
بغضم امان نداد وخدا ... در گلو شکست...
قیصرامین پور
ملا نصرالدین و اشتباه ( طنز و بسیار آموزنده همراه با شرح حکایت )

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم با نیرنگی٬
حماقت او را دست میانداختند.
دو سکه به او نشان میدادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره.
اما ملا نصرالدین همیشه سکه ی نقره را انتخاب میکرد.
این داستان در تمام منطقه پخش شد.
هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و دو سکه به او نشان می دادند
و ملا نصرالدین همیشه سکه ی نقره را انتخاب میکرد.
تا این که مرد مهربانی از راه رسید و از این که ملا نصرالدین را
آن طور دست میانداختند٬ ناراحت شد.
در گوشه ی میدان به سراغش رفت و گفت:
هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه ی طلا را بردار.
این طوری هم پول بیشتری گیرت میآید و هم دیگر دستت نمیاندازند.
ملا نصرالدین پاسخ داد:
ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه ی طلا را بردارم٬
دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم.
شما نمیدانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آوردهام.
شرح حکایت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)
ملا نصرالدین با بهرهگیری از استراتژی ترکیبی بازاریابی، قیمت کم تر و ترویج، کسب و کار «گدایی»
خود را رونق میبخشد.
او از یک طرف هزینه ی کمتری به مردم تحمیل میکند و از طرف دیگر مردم را تشویق میکند که
به او پول بدهند .
«اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.»
شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی)
ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است.
او به خوبی می دانست که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند.
او می دانست که مردم، گدایی، یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند.
در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه ی خود، فرصت دریافت پول را بدست می آورد.
«اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی، آن ها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »
شرح حکایت 3 (دیدگاه حکومت ماکیاولی)
ملا نصرالدین درک درستی از نادانی های مردم داشت.
او
به خوبی می دانست هنگامی که از دو سکه ی طلا و نقره ی مردم، شما نقره را
بر می دارید
آن ها احساس می کنند که طلا را به آن ها بخشیده اید!
و مدتی طول خواهد کشید تا بفهمند که سکه ی طلا هم از اول مال خودشان بوده است .
و این زمان به اندازه ی آگاهی و درک مردم می تواند کوتاه شود.
هرچه مردم نا آگاه تر بمانند زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانی تر
خواهد بود.
در واقع ملانصرالدین با درک میزان جهل مردم به شیوه ی خود، فرصت دریافت پول را بدست می آورد.
«اگر بتوانی ضعف های مردم را بفهمی می توانی سر آن ها کلاه بگذاری !
و آن ها هم مدتی لذت خواهند برد! »
همین یک لحظه را دریاب
کسی هرگز نمیداند چه سازی میزند فردا،
چه میدانی تو از امروز،
چه میدانم من از فردا،
همین یک لحظه را دریاب که فردا میشویم تنها
10 وظیفه خطیر سرنشین کنار راننده ( طنز )
1- کشیدن بقیه کمربند ایمنی راننده و نگهداشتن آن هنگام مشاهده افسر
راهنمایی و رانندگی
2- تیکه انداختن به عابرین پیاده
3- تعویض دنده هنگامی که راننده در حال مکالمه با تلفن است
4- جیغ زدن هنگام عبور از داخل تونلها
5- فحش و نفرین به راننده موقع عبور از روی دست اندازها
6- فحش دادن به دیگر رانندگان بخاطر رانندگی بد آنها
7- تشویق راننده برای لایی کشی
8- خوابیدن با صدای خروپف زیاد در جاده ها
9- ایجاد قوت قلب برای راننده هنگام دعوا
10-و در نهایت انجام مجلس کفن و دفن راننده ..
کلینیک خدا (داستانی حیرت انگیز)

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم …
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم،
تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود …
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم …
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم،
چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که
صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم …!
خدای
مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش
تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز
کرده است استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:
رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،
لبخندی به ازای هر اشک ،
دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،
نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،
و اجابتی نزدیک برای هر دعا .
جمله نهایی :
عیب کار اینجاست که من ” آنچه هستم ” را با ” آنچه باید باشم ”
اشتباه می کنم ،
خیال میکنم آنچه باید باشم هستم، در حالیکه آنچه هستم
نباید باشم . /
زنده یاد احمد شاملو
هیچ کار خدا بی حکمت نیست
سال های بسیار دور پادشاهی زندگی می کرد که وزیری داشت.
وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست.
روزی
پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه
انگشتش را
برید، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ
میدهد در جهت خیر و صلاح
شماست !
پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور
زندانی کردن وزیر را داد...
چند
روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در
حالی که
مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از
ملازمان خود دور افتاد، در
حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل
سکونت قبیله ای رسید که مردم آن در حال
تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان
بودند، زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند
خوشحال شدند زیرا تصور
کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!
آنها پادشاه را
در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند، اما ناگهان یکی از مردان
قبیله
فریاد کشید: چگونه می توانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب
کنید در حالی که وی بدنی
نقص دارد ، به انگشت او نگاه کنید !!! به همین
دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد.
پادشاه که به قصر رسید وزیر را
فراخواند و گفت: اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه می گفتی هر
چه رخ می دهد
به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگی ام نجات
یابد
اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو
داشت؟!!
وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمی بینید، اگر من به زندان نمی
افتادم مانند همیشه در جنگل
به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را
قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن
انتخاب می کردند، بنابراین
می بینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود!!!

تفاوت وبلاگ نویسی دخترا و پسرا ( یک طنز با حال )" نظر یادتون نره "
وبلاگ یک دختر
وااااااااااااااااای امروز تفلدمه
تفلد تفلد تفلدم مبارک
25655555544884تا کامنت
-تولدت مبارک خانومی
.
.
.
-شما از طرف بلاگفا بهتربن وبلاگ نویس معرفی شدید
اما
وبلاگ یک پسر
آرزو می کنم روزی برسه که همه انسان ها بتوانند با هر عقیده رنگ و
قومیتی در کنار هم آزادانه زندگی کنند
1 کامنت
-حرف مفت نزن
(تازه همون یه نفر هم آدرس وبلاگ خودشو گذاشته)

خدا حافظ همین حالا