رنج آهنگر


اينل واترمن داستان آهنگري را مي‌گويد:

      که پس از گذراندن جواني پرشر و شور، تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند.

سال‌ها با علاقه کار کرد، به ديگران نيکي کرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگي‌اش

چيزي درست به نظر نمي‌آمد. حتي مشکلاتش مدام بيش‌تر مي‌شد ...

يک روز عصر، دوستي که به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت:

«واقعا عجيب است. درست بعد از اين که تصميم گرفته‌اي مرد خداترسي بشوي،

زندگي‌ات بدتر شده، نمي‌خواهم ايمانت را ضعيف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هايت

در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده».

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فکر را کرده بود و نمي‌فهميد

چه بر سر زندگي‌اش آمده.

اما نمي‌خواست دوستش را بي‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام

پاسخي را که مي‌خواست يافت.

اين پاسخ آهنگر بود:

«در اين کارگاه، فولاد خام برايم مي‌آورند و بايد از آن شمشير بسازم.

مي‌داني چه طور اين کار را مي‌کنم؟ اول تکه‌ي فولاد را به اندازه‌ي جهنم حرارت

مي‌دهم تا سرخ شود. بعد با بي‌رحمي، سنگين‌ترين پتک را بر مي‌دارم و پشت

سر هم به آن ضربه مي‌زنم، تا اين که فولاد، شکلي را بگيرد که مي‌خواهم.

بعد آن را در تشت آب سرد فرو مي‌کنم، و تمام اين کارگاه را بخار آب مي‌گيرد،

فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله مي‌کند و رنج مي‌برد. بايد اين کار را آن قدر

تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يک بار کافي نيست».

 

آهنگر مدتي سکوت کرد، سيگاري روشن کرد و ادامه داد:

«گاهي فولادي که به دستم مي‌رسد، نمي‌تواند تاب اين عمليات را بياورد.

حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک مي‌اندازد. مي‌دانم که اين فولاد،

هرگز تيغه‌ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد».

باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

«مي‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي‌برد. ضربات پتکي را که زندگي

بر من وارد کرده، پذيرفته‌ام، و گاهي به شدت احساس سرما مي‌کنم.

انگار فولادي باشم که از آبديده شدن رنج مي‌برد. اما تنها چيزي که مي‌خواهم،

اين است خداي من، از کارت دست نکش، تا شکلي را که تو مي‌خواهي،

به خود بگيرم. با هر روشي که مي‌پسندي، ادامه بده، هر مدت که لازم است،

ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهاي بي فايده پرتاب نکن».


تعریف جدیدی از عقل!


حکيمي در گذرگاه خود مردي را ديد که در کنار جوي آب روي زمين دراز کشيده

و سر را در جوي خوابانده و مشغول نوشيدن آب است.

حکيم گفت: «اي برادر، با اين ترتيب آب خوردن عقل کم مي شود.»

آن مرد پرسيد: «عقل چيست؟»

حکيم که چنين ديد گفت: «عقل يعني ادامه بده تا سيراب شوي.»

هیچ پناهگاهی جز او نیست ...


یَا مَنْ لامَفَرَّ إِلا إِلَیْهِ

یَا مَنْ لا مَفْزَعَ إِلا إِلَیْهِ یَا مَنْ لا مَقْصَدَ إِلا إِلَیْهِ یَا مَنْ لا مَنْجَى مِنْهُ إِلا إِلَیْهِ یَا مَنْ لا یُرْغَبُ

إِلا إِلَیْهِ یَا مَنْ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلا بِهِ یَا مَنْ لا یُسْتَعَانُ إِلا بِهِ یَا مَنْ لا یُتَوَکَّلُ إِلا عَلَیْهِ

یَا مَنْ لا یُرْجَى إِلا هُوَ یَا مَنْ لا یُعْبَدُ إِلا هُوَ

اى که گریزگاهى نیست جز بسوى او

اى که پناهگاهى نیست جز بسوى او اى که مقصدى نیست جز درگاهش اى که

راه نجاتى از (عذاب و قهر) او نیست جز خود او اى که رغبت و اشتیاقى نباشد

جز به درگاه او اى که جنبش و نیرویى نیست مگر بوسیله او اى که کمک نجوید

جز به او اى که توکل نشود جز بر او اى که امیدوار نتوان بود جز به او اى که

پرستش نشود جز او



دعای جوشن کبیر


اين همه خجالت ...


به فردی که طفیلی مجلسی بود گفتند: برو گوشت بخر و بیاور.

گفت: من خوب خریدن نمی‌دانم.

گفتند: آتش روشن کن، گفت: دود آتش برای تنگی نفسم خوب نیست.

گفتند: طباخی کن، گفت: می‌ترسم غذایم خوب نشود و مرا مواخذه کنید.

چون غذا حاضر شد گفتند: بفرما بخور.

گفت: وا... خجالت می‌کشم بیش از این با شما مخالفت کنم.


امید


زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید در پس باران

گاه باید خندید برغمی بی پایان

زندگی باور میخواهد آن هم از جنس امید

کـــــه اگر سختی راه به تو یک سیلی زد

یک امید از ته قلب به تو بگوید که سلام!



سخنی با سهراب


با توام ای سهراب ،

ای به پاکی چون آب

یادته گفتی بهم :

تا شقایق هست زندگی باید کرد

نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مُرد

دیگه با چی ، کسی رو دلخوش کرد

یادته گفتی بهم

اومدی سراغ من ، نرم و آهسته بیا

که مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی تو

اومدم آهسته

نرم تر از پر قو

خسته از دوری راه

خسته و چشم براه

یادته گفتی بهم

عاشقی یعنی دچار

فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتی

چه تنهاست ماهی

اگه دچار دریا بشه

آره تنها باشه

یار غم ها باشه

یادته می گفتی

گاه گاهی قفسی می سازم ،

می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

دل تنهائیمان تازه شود

دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه

صاحب یک نفسه

نیست که تازگی بده ،

این دل تنهائی من

پس کجاست اون قفس شقایقت ،

منو با خودت ببر با قایقت

راستی می گفتی

کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

آره کاشکی دلشون شیدا بود

من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب

تو خودت گفتی بهم

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است.



سایه ها


قسم به ماهی های قرمزی که در غریبترین تنگها زندگی می کنند ,

به گلهای آفتاب گردان که همیشه دلتنگ نورند...

دلم برای نگاه تو تنگ شده به کبوتران قسم ,

به بادبادکهایی که ناگهان در سینه آسمان گم میشوند, دلم کودکانه برایت پر می زند...

مهربانم!

چه وقتها که دوست داشتم با تو زیر اولین باران بهار و زیر اولین برف زمستان

در پیاده رو شهر قدم بزنم و با غرور تو را به گنجشکها نشان دهم...

چه غروبها که دوست داشتم کنار پنجره بنشینم و به شوق آمدنت بی تابانه

آجرهای دیوار کوچه را بشمارم و زیر لب برایت دعا کنم...

چه شبهایی که دوست داشتم تو را همراه رنگین کمانی در خواب ببینم،

گاهی به پروانه ها قاصدکها آینه ها و ابرها التماس کردم که پیغام مرا به تو برسانند...

هر روز عکس تو را پیش رویم میگذارم,

اشکهایم را برایت ترجمه میکنم,

سفر عاشقانه شمع را برایت شرح میدهم ,

از جدایی ها میگویم و لای دفتر خاطراتم پنهان میکنم,

نگاه کن دنیا به سرعت از مقابل من عبور میکند...

پس کی میخواهی دستهای تشنه ام را به برکه های مهربانی ببری؟

من گرمتر از تابستان و پر حرارت تر از شقایقها,

من مواجتر از آن رودم که قرار است هزار سال بعد در سیاره ای دور جاری شود,

من از همه سایه ها به تو نزدیکترم.......


خدایا چرا من؟


آرتور اش

قهرمان افسانه ای تنیس

هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق

خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.

طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش

فرستادند.

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود:

"چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"

آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:

در سر تا سر دنیا

بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده

و شروع به آموزش می کنند.

حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.

از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند

و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند

پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.

پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.

چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.

و دو نفر به مسابقات نهایی.

وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم

می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"

و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که

 از خدا بپرسم :

"چرا من؟



صبـــــــــر


آفریدگارم ...!


ایـــــوب را بفرســت تا برایـــش از صبـــــــــر بگویــــم...

خدايا


خطا از من است مي دانم ؛

از من که سالهاست گفته ام اياک نعبد اما به ديگران هم دل سپرده ام .

از من که سالهاست گفته ام اياک نستعين اما به ديگران هم تکيه

کرده ام .

...

اما رهايم نکن….بيش ازهميشه دلتنگتم….

به اندازه ي تمام روز هاي نبودنم

... ببین  


  • دلم پر است............

    دلم پر است،دل پر است از خدایی که وقتی مرا به این دنیا

    راه داد از خوشی ها بسیار گفت اما از تلخی ها حرفی نزد . 

    ...

    دلم پر است از خدایی که وقتی به این دنیا آمدم گفت نترس

    من همه جوره باهاتم اما الان تنهای تنهام.

    دلم پر است از خدایی که غمم را دید ولی دمی نزد. 

    دلم پر است از خدایی که شکستنم را دید ولی چیزی نگفت.

    دلم پر است از خدایی که آرزویم را فهمید ولی به روی خود نیاورد.

    دلم پر است از خدایی که اشک هایم را دید ولی همراهیم نکرد.

    دلم پر است از خدایی که دلم شکست،آهم را شنید ولی کاری نکرد.

    دلم پر است از خدایی که حرف هایم را نشنیده گرفت.

    دلم پر است از خدایی که اینگونه تنهایم گذاشت.

    خدایا مرا ببین . 

خدایا


الهی…

نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
...
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد، نروم باز به جایی
پشت دیوار نشستم چو گدا بر سر راهی
کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی

باز کن در که به غیر از این خانه مرا نیست.


باور


نبین که میخندم !

من یکی

باور کردم که ...

کارم از گریه گذشته 

آه از دست پری رویان، آه


در گلستانی ، هنگام خزان

رهگذر بود یکی تازه جوان،

صورتش زیبا ، قامت موزون

چهره اش غمزده از سوز درون

دیدگان دوخته بر جنگل و کوه ،

دلش افسرده ز فرط اندوه

با چمن درد دل آغاز نمود

این چنین لب به سخن باز نمود :

گفت : آن دلبر بی مهر و وفا

دوش می گفت به جمع رفقا:

((در فلان جشن به دامان چمن

هر که خواهد که برقصد با من ،

از برایم ، شده گر از دل سنگ

کند آماده گلی سرخ و قشنگ !))

چه کنم من ؟ که در این دشت و دمن

در همانجا ، به سر شاخه ی بید

بلبلی حرف جوان را بشنید

دید بیچاره گرفتار غم است ،

سخت افسرده ز رنج و الم است

گفت : باید دل او شاد کنم ،

روحش از قید غم آزاد کنم .

رفت تا بادیه ها پیماید ،

گل سرخی به کف آرد ، شاید !

گل سرخی نبود ، وای به من !

جستجو کرد فراوان و چه سود ،

که گل سرخی در آن فصل نبود،

هیچ گل در همه گلزار ندید

جز یکی گلبن گلبرگ سپید

گفت ای مونس جان ، یار قشنگ !

گل سرخی ز تو خواهم خون رنگ

هر چه بایست ، کنم تسلیمت

بهترین نغمه کنم تقدیمت .

گفت: (( ای راحت دل، ای بلبل !

آنچنانی که تو می خواهی گل ،

قیمتش سخت گران خواهد بود

راستش ، قیمت جان خواهد بود ))

بلبلک کامده بود آنهمه راه،

بود از محنت عشق آگاه ،

گفت : (( برخیز که جان خواهم داد

شرف عشق نشان خواهم داد .))

گفت گل: ((سینه به خارم بفشار

تا خلد در دل پر خون تو خار

از دلت چون خون بر این برگ چکید

گل سرخی شود این برگ سپید

سرخ مانند شقایق گردد

لاله گون چون دل عاشق گردد

تا سحر نیز در این شام دراز

نغمه ای ساز کن از آن آواز

شب هوا خوش ، همه جا مهتاب است

اینچنین آب و هوا نایاب است !)

بلبلک سینه خود کرد ، سپر

رفت سر مست در آغوش خطر

خار آن گل همه تیز و خون ریز،

رفت اندر دل او خاری تیز

سینه را داد بر آن خار فشار

خون دل کرد بر آن شاخه نثار

برگ گل سرخ شد از خون دلش

مهر بود ، آری ، در آب و گلش

شد سحر ، بلبل بی برگ و نموا

دگر از درد نمی کرد صدا ،

جان به لب، سینه و دل چاک زده

بال و پر بر خس و خاشاک زده

گل به کف ، در گل و خون غلط زنان

سوی ماءوای جوان گشت روان

عاشق زار در اندیشه ی یار

بود تا صبح همانجا بیدار،

بلبل افتاد به پایش ،جان داد

گل بدان سوخته حیران داد

هر که می دید گمانش گل بود،

پاره های جگر بلبل بود ،

سوخت بسیار دلش از غم او

ساعتی داشت به جان ماتم او

بوسه اش داد و وداعی به نگاه

کرد و برداشت گل ، افتاد به راه

دلش آشفته بود از بیم و امید

رفت تا بر در دلدار رسید ،

بنمودش چو گل خوشبو را

دخترک کرد ورانداز او را

قد و بالای جوان را نگریست

گفت: (( افسوس ، پزت عالی نیست !!

گرچه دم می زنی از مهر و وفا

جامه ات نیست ولی در خور ما !))

پشت پا بر دل آن غمزده زد

خنده بر عاشق ماتم زده زد

طعنه ها بود به هر لبخندش

کرد پرپر گل و دور افکندش

وای از عاشقی و بخت سیاه

آه از دست پری رویان، آه 



فریدون مشیری


درسي از عصر يخبندان


در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.

می گویند خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند

و بدین ترتیب
همدیگررا حفظ کنند...

وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا
زخمي ميكرد . 

بخاطرهمین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ولی از سرما یخ زده میمردند...

ازاینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان
منقرض شود.

پس دریافتند که بهتر است باز گردند و گردهم آیند و آموختند که :

با زخم های کوچکی که همزیستی با کسان بسیار نزدیک بوجود
می آورد زندگی

کنند ،
 چون گرمای وجود دیگری مهمتراست…

و این چنین توانستند زنده بمانند .


بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم
می آورد

و آنان را تحسین
نماید ؛  


"" بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایبها و خوبیهای دیگران کنارآید 

بدبختی این حسن را دارد که دوستان حقیقی را به ما می شناساند… ""



آنوره دو بالزاک

خدا


از خدا جز خدا را نباید خواست. 


عرفان نظر آهاری


 وبلاگ جملات حکیمانه

وقتی راه رفتن آموختی ،دویدن بیاموز.وقتی دویدن آموختی،پرواز را 
راه رفتن بیاموز،

زیرا راههایی که میروی جزئی از تو میشودو سرزمینهایی که می پیمایی بر مساحت تو

اضافه می کند.

دویدن بیاموز،چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی دیر.

و پرواز را یاد بگیر  نه برای اینکه از زمین جدا باشی،برای آن که به اندازه فاصله زمین

تا آسمان گسترده شوی…


سلام


غنچه ازخواب پرید

و گلی تازه به دنیا آمد.

خارخندید و به گل گفت سلام

…و جوابی نشنید؛

خار رنجید و هیچ نگفت؛

ساعتی چند گذشت

گل چه زیبا بود…

دست بی رحمی آمد نزدیک…

گل سراسیمه زه وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خزید

…و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید؛

گل صمیمانه به او گفت:سلام!


با هیچ کس بجز تو نسنجیده ام تو را


با تیشه خیال تراشیده ام تورا ...

 

در هر بتی که ساخته ام دیده ام تو را

 

از آسمان به دامنم افتاده آفتاب ؟ ...

 

یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را

 

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ...

 

من از تمام گلها بوییده ام تو را

 

رویای آشنای شب و روز عمر من ...

 

در خواب های کودکی ام دیده ام تو را

 

از هر نظر تو عین پسند دل منی ...

 

هم دیده ، هم ندیده ، پسندیده ام تو را

 

زیبا پرستی ِ دل من بی دلیل نیست ...

 

زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را

 

با آنکه جز سکوت جوابم نمی دهی ...

 

در هر سوال از همه پرسیده ام تو را

 

از شعر و استعاره و تشبیه برتری ...

 

با هیچ کس بجز تو نسنجیده ام تو را

 



قیصر امین پور

 

به حال زمین مان گریه کن

 

دیگر از باران هم متنفرم!

شاید اگر باران نبود من هم نبودم!

اما تو اگر روزی دلت باران خواست

لطفا چتر شکسته ات را بهانه نکن!

زیر باران برو ...گریه کن

نه برای من نه برای خودت تو به حال زمین مان گریه کن!

گریه کن به حال زمینی که با دیدن اشک های آسمان به جای مردن

سبز می شود....