هرگز نگو هرگز

 

سپيده که سر بزند
در اين بيشه‌زار خزان زده شايد گلي برويد
شبيه آنچه در بهار بوئيديم
پس به نام زندگي
هرگز نگو هرگز


پل الوار

همه ساعت‌ها ساعت عشق است

 

روزهای بارانی
هرگز به دستش ساعت نمی‌بست
روزی از او پرسیدم
پس چگونه است سر ساعت به وعده میایی ؟
گفت :
ساعت را از خورشید می‌پرسم
پرسیدم :
روزهای بارانی چه‌طور ؟
گفت:
روزهای بارانی
همه ساعت‌ها ساعت عشق است
راست می‌گفت
یادم آمد که روزهای بارانی
او همیشه خیس بود
 


واهه ارمن

 

مي ميريم

 

مرگ يک بار رخ نميدهد
زيرا همه ي ما هر روز چند بار ميميريم
هر بار که با آرزوها
علايق و پيوندهاي خود وداع مي کنيم
مي ميريم


مارسل پروست

دوستم داشته باش ، لبخند بزن ...

 

گاه و بي‌گاه فرو مي‌شوي
در چاهِ خاموشي‌ات
در ژرفاي خشم پرغرورت
و چون بازمي‌گردي
نمي‌تواني حتا اندكي
از آن‌چه در آن‌جا يافته‌اي
با خود بياوري

عشق من ، در چاهِ بسته‌ات
چه مي‌يابي ؟
خزه‌ي دريايي ، مانداب ، صخره ؟
با چشماني بسته چه مي بيني ؟
زخم‌ها و تلخي‌ها را ؟
زيباي من ، در چاهي كه هستي
آن‌چه را كه در بلندي‌ها برايت كنار گذاشته‌ام
نخواهي ديد
دسته‌اي ياس شبنم‌زده را
بوسه‌اي ژرف‌تر از چاهت را

از من وحشت نكن
واژه‌هايم را كه براي آزار تو مي‌آيند
در مشت بگير و از پنجره رهايشان كن
آن‌ها بازمي‌گردند براي آزار من
بي آن‌‌كه تو رهنمون‌شان شده باشي
آن‌ها سلاح را از لحظه‌اي درشت‌‌خويانه گرفته‌اند
كه اينك در سينه‌ام خاموش شده‌است
اگر دهانم سر آزارت دارد
تو لبخند بزن
من چوپاني نيستم نرم‌خو ، آن‌گونه كه در افسانه
اما جنگلباني‌ام
كه زمين را ، باد را و كوه را
با تو قسمت مي‌كند

دوستم داشته باش ، لبخند بزن
ياري‌ام كن تا خوب باشم
در درون من زخم برخود مزن ، سودي ندارد
با زخمي كه بر من مي‌زني ، خود را زخمي نكن


پابلو نرودا
ترجمه‌ : احمد پوري

 

امّا ...

 

آن هنگام که مي‌خندي ، دنيا با تو مي‌خندد
آن هنگام که اشک مي‌ريزي امّا ، تنها هستي
شادي را بايد در دنياي پيرِ غمگين جستجو کني
غم‌ها امّا ، تو را خواهند يافت

آواز که مي‌خواني ، کوه‌ها همراهي‌ات مي‌کنند
آه که مي‌کشي امّا ، در فضا گم مي‌شود
پژواکِ آواي شاد فراگير مي‌شود
غم‌ناک که شد امّا ، ديگر به گوش نخواهد رسيد

شاد که هستي ، همه در جستجوي تواَند
به هنگامِ غم امّا ، روي مي‌گردانند و مي‌روند
آنها شادي تمام و کمالِ تو را مي‌خواهند
به غم‌اَت امّا ، نيازي ندارند

شاد که هستي ، دوستان‌اَت بسيارند
به هنگامِ غم امّا ، همه را از دست مي‌دهي
کسي نيست که شرابِ نابِ تو را نپذيرد
زهرِ تلخِ زندگي را امّا ، بايد به تنهايي بنوشي

ضيافت که بر پا کني ، عمارت از جمعيت لب‌ريز مي‌شود
به هنگامِ تنگ‌دستي امّا ، همه از کنارت مي‌گذرند
سخاوت و بخشش کمکي است براي ادامه زندگي
مرگ را امّا ، هيچ يار و هم‌راهي نيست
براي کاروانِ شاهانه در عمارتِ شادي هميشه جا هست
از راهروهاي باريکِ درد امّا
به نوبت و تک‌تک گذر بايد کرد

 

الا ويلر ويلکاکس
ترجمه : احسان  قصري

جنايت ...


جنايت، آري جنايت.


کشتنِ روح انسان جنايت بي خون و خنجري ست که زن، فقط زن

مي تواند آن را با ظرافت تمام به انجام برساند و تو را وانهد با کالبدي

انباشته از نفرت.


..........

 

 

خيال روي تو در هر طريق همره ماست
نسيم موي تو پيوند جان آگه ماست

به رغم مدعياني که منع عشق کنند
جمال چهره تو حجت موجه ماست

ببين که سيب زنخدان تو چه مي‌گويد
هزار يوسف مصري فتاده در چه ماست

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پريشان و دست کوته ماست

به حاجب در خلوت سراي خاص بگو
فلان ز گوشه نشينان خاک درگه ماست

به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
هميشه در نظر خاطر مرفه ماست

اگر به سالي حافظ دري زند بگشاي
که سال‌هاست که مشتاق روي چون مه ماست

 

که تو دانی ...

 


 


من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست


                                    تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی


خاطره خلوت تنهایی من



شده در خلوت تنهائی خود / یاد یک خاطره شادت بکند؟

لرزه بر قلب و دلت اندازد؟ / بیخبر از همگانت بکند؟

و توئی خاطره خلوت تنهایی من!



بارها و بارها


بعضي ترانه‌ها را
مي توان
بارها و بارها
گوش داد

بعضي انسان‌ها را
مي‌توان
بارها و بارها
دوست داشت


ايلهان برک