حفظ آبرو و چهار گناهی که خدا سخت می بخشد ( پست ثابت )

 

استاد فاطمي نيا در جلسه‌اي با ذکر چند نکته اخلاقي و عرفاني فرمود:
خدمت آيت الله بهاالديني رسيدم.
گفتم آقا راز مقام و رتبه سيد سکوت چه بود؟
آقا دست بالا آورد و اشاره به دهان کرد.
خدا شاهد است الان مردم خيلي دست کم گرفته‌اند آبرو بردن را.


ببينيد؛ خدا چند گناه را نمي‌بخشد:

۱- عمدا نماز نخواندن

۲- به ناحق آدم کشتن

۳- عقوق والدين

۴- آبرو بردن.


اين گناهان اينقدر نحس هستند که صاحبانشان گاهي موفق به توبه نمي‌شوند.
پسر يکي از بزرگان علما که در زمان خودش استادالعلما بود، براي من تعريف مي‌کرد:
«به پدرم گفتم پدر تو درياي علم هستي. اگر بنا باشد يک نصيحت به من بکني چه مي‌گويي؟ مي‌گفت پدرم سرش را انداخت پايين.
بعد سرش را بالا آورد و گفت آبروي کسي را نبر!»
الان در زمان ما هيئتي‌ها، مسجدي‌ها و مقدس‌ها آبرو مي‌برند.

عزيز من اسلام مي‌خواهد آبروي فرد حفظ شود. شما با اين مشکل داري؟
دقت کنيد که بعضي‌ها با زبانشان مي‌روند جهنم.

روايت داريم که مي‌فرمايد اغلب جهنمي‌ها، جهنمي زبان هستند.
فکر نکنيد همه شراب مي‌خورند و از ديوار مردم بالا مي‌روند.
يک مشت مومن مقدس را مي‌آورند جهنم.
اي آقا تو که هميشه هيأت بودي!
مسجد بودي!

 
بله

توي صفوف جماعت مي نشينند آبرو مي‌برند.

 

 توضیح مهم اینکه این یک پست ثابت است و مطالب جدید در ذیل این مطلب قرار می گیرند

از شما که به این وبلاگ سر زده اید و مطالب آنرا مرور میکنید سپاسگزارم

 


طبیعت حقیقی یک قلب

 

“جان بلا نکارد” از روی نیکمت برخاست .

لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه

بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.

او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت

دختری با یک
گل سرخ
.

از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود.

از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته

و مسحور یافته بود.

اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن

به چشم می خورد.

دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت.

در صفحه اول “جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد :

دوشیزه هالیس می نل” .

با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

“جان” بری او
نامه
نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری

با او بپردازد .

روز بعد “جان” سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.

در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری

به شناخت یکدیگر پرداختند.

هر نامه همچون دانه بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج
عشق


شروع به جوانه زدن کرد.

“جان” در خواست عکس کرد ولی با مخالفت “میس هالیس” رو به رو شد .

به نظر “هالیس” اگر “جان” قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش

نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.

وقتی سرانجام روز بازگشت “جان” فرا رسید آن ها قرار نخستین
دیدار
ملاقات

خود را گذاشتند :

۷ بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک .

هالیس نوشته بود: “تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت”.

بنابراین راس ساعت ۷ بعد از ظهر “جان ” به دنبال دختری می گشت که قلبش را

سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود.

ادامه ماجرا را از زبان “جان ” بشنوید:

” زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام

موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود

چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به
بهار
ی می ماند

که جان گرفته باشد.

من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ

را بر روی کلاهش ندارد.

اندکی به او نزدیک شدم .

لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت :  

“ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم ؟ ”

بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم

که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود .

زنی حدود ۴۰ ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود .

اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند .

دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دو راهی قرار گرفته ام

از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند

و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود

به ماندن دعوت می کرد .

او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر

به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.

دیگر به خود تردید راه ندادم .

کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد.

از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود .

اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود .

دوستی
گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم .

به نشانه احترام وسلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم .

با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود

متحیر شدم .

من “جان بلا نکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه “می نل” باشید .

از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید ؟

چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت :

” فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم !

ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت

از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا

به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان

منتظر شماست .

او گفت که این فقط یک امتحان است !

طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر

بدون جذابیت پاسخ بده.

 

دوست "" تا "" ندارد ؛ نظز شما چیه دوست عزیز

 

 

با یک شکلات شروع شد .

من یک شکلات گذاشتم کف دستش .

او هم یک شکلات گذاشتم توی دستم .

من بچه بودم ، او هم بچه بود .

سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد .

دید که مرا می شناسد . خندیدم .

گفت : « دوستیم ؟»

گفتم :«دوست دوست»

گفت :«تا کجا ؟»

گفتم :« دوستی که تا ندارد »

گفت :«تا مرگ؟»

خندیدم و گفتم :«من که گفتم تا ندارد»

گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» 

گفتم :«نه ،نه،گفتم که تا ندارد».

گفت : «قبول ، تا آن جا که همه دوباره زنده می شود ، یعنی زندگی پس از مرگ.

باز هم با هم دوستیم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم .»

خندیدم و گفتم :«تو برایش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار . اصلأ یک تا بکش از

سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلأ تا نمی گذارم »

نگاهم کرد . نگاهش کردم . 

باور نمی کرد . می دانستم .

او می خواست حتمأ دوستی مان تا داشته باشد . دوستی بدون تا را نمی فهمید .

گفت : «بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم» .

گفتم :«باشد . تو بگذار» .

گفت :«شکلات . هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو و یکی مال من ، باشد ؟»

گفتم :«باشد»   

هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش ، او هم یک شکلات توی دست من .

باز همدیگر را نگاه می کردیم . یعنی که دوستیم . دوست دوست .

من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکیدم .

می گفت :«شکمو ! تو دوست شکمویی هستی »

و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ .

می گفتم «بخورش» می گفت :«تمام می شود. می خواهم تمام نشود.

می خواهم برای همیشه بماند»   

صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدامش را نمی خورد . من همه اش را خورده بودم .

گفتم : «اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها ، آن وقت چه کار می کنی؟»

گفت :«مواظبشان هستم »

می گفت «می خواهم تا موقعی که دوست هستیم »

و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستی که تا ندارد.»

یک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بیست سال شده است .

او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام .

من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است .

او آمده است امشب تا خداحافظی کند .

می خواهد برود آن دور دورها .

می گوید «می روم ، اما زود برمی گردم» .

من می دانم ، می رود و بر نمی گردد .

یادش رفت به من شکلات بدهد .

من یادم نرفت .

یک شکلات گذاشتم کف دستش .

گفتم «این برای خوردن»

یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش :«این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت» .

یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش .

هر دو را خورد .

خندیدم .

می دانستم دوستی من «تا» ندارد .

مثل همیشه .

خوب شد همه شکلات هایم را خوردم .

اما او هیچ کدامشان را نخورد .

حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد ؟؟

 

 

 

بدون شرح

 

 

بهشت و بهترین دوستان

 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند.

هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت.

اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش

پیش رفت.

گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند.

در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد

و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود.

رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد:

«روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

«چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت:

«می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»

اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد.

از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد.

پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند.

راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش

باز می‌شد.

مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ

خوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر ، مرد با سرش جواب داد.

ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت:

میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد.

مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

بهشت

بهشت؟

اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند!

این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!

کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند.



چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند،

همانجا می‌مانند…

 

من ساخته از آب و آتشم

 

 

مراقب باشیم ...

 

..مراقب قلب ها باشیم

وقتی تنها هستیم , دنبال دوست می گردیم

وقتی پیدایش کردیم , دنبال عیب هایش می گردیم

وقتی از دست دادیمش , دنبال خاطرات هستیم

او هم چنان تنها می ماند

هیچ چیز آسان تر از قلب نمی شکند ...



 

با تشکر و تقدیر از "" آزاده ""

دوست مهربان و دوست داشتنی که این تذکر و برامون کتبی کرده

مرسی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

 

یک واقعیت تلخ که تو به من گفتی و آموختی

 

قلب شکسته

 

کهنه فروش تو کوچه مون داد میزد :

کهنه میخریم ، وسایل شکسته و درب و داغون میخریم . . .

بی اختیار فریاد زدم :

قلب شکسته ای که روزگاری قیمت داشت هم میخری ؟

گفت :

اگر برایت ارزش داشت ، به دست نا اهل و بی لیاقت نمی دادی تا آنرا

بشکند . . .

راست میگفت . . .


 

دوستی

 

دل من دير زمانی است كه می پندارد :

« دوستی » نيز گلی است ؛

مثل نيلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظريفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

جان اين ساقه نازك را

                       - دانسته-

                          بيازارد !

 

در زمينی كه ضمير من و توست ،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است كه می افشانيم .

برگ و باری است كه می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است

 

گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو كاشت .

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد كرد .

رنج می بايد برد .

دوست می بايد داشت !

 

با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را

بفشاريم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

 

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .



                                                               "فریدون مشیری"

 

بدون شرح

 

 

لیلی و مجنون

 

لیلی زیر درخت انار نشست
درخت انار عاشق شد , گل داد , سرخ ِ سرخ
گلها انار شد , داغ ِ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت
انار کوچک بود .دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت
خون انار روی دست لیلی چکید
لیلی انار ترک خورده را از درخت چید . مجنون به لیلی اش رسید
خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود
کافی است انار دلت ترک بخورد

امشب دلم بدجوری گرفته

 

 

...

 

 

خدايا ... خیلی خیلی می ترسم

 

خدايا... 
تو بگو چه کنم ، تو نشانم بده راهي که بهترين است. 
خدايا... 
مي دانم تو هميشه با مایی ، ولي تنهايمان مگذار .
خداوندا.. 
من از تنهايي و برگ ريزان پاييز، من از سردي سرماي زمستان، 
من از تنهايي و این دنيا مي ترسم. 
خداوندا... 
من از همرهان بي احساس، من از نارفيقي هاي اين دنيا مي ترسم. 

خداوندا... 
من از احساس بيهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن، 
من از ماندن چون مرداب مي ترسم. 
خداوندا... 
. من از ماندن مي ترسم 
خداوندا... 
من از رفتن مي ترسم  
خداوندا... 
من از خود نيز مي ترسم 
خداوندا... 
پناهم ده 

 

تنهاترینم...!!! بی تو!!!

 

خدایا درگیرم کن درگیر ِ خود...
بتاب بر من محسوس تر از همیشه ...
تشنه دیدارم مثل گذشته ها...
من دورم یا تو نمی خواهی گوش کنی؟!
خستگی ام را به تنهایی به دوش می کشم دور از نگاه ِ تو!!!!
تاب بازگشت ندارم بس که راه ها مسدود است...
گیرم راهی یافت شود پای برگشت و روی رجعتی نمانده!!!
باز هم...
تنهاترینم...!!!
بی تو!!!

 

دریاب مرا

 

 

خدایا ...

 

 

دوباره آری ...


http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/asheghandito/7.jpg


... دوست می‌دارم


 

تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم

برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم

برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گل

برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان

تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم

تو را به جای همه زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می‌بینم.

بی تو
جز گستره بی کرانه نمی‌بینم میان گذشته و امروز.

از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم

می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست

تو را برای خاطر سلامت

به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می‌دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

تو می‌پنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی

تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود

بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم

.

 

 

خدایا ...


http://modirian.net/my/2zdpsfr.jpg


درس عشق از بزرگان

 


دختری به کورش کبیر گفت :

من عاشق تو شده ام . 

کوروش کبیر نگاهی به دختر انداخت که از زیبایی کم نداشت، و گفت :

لیاقت تو برادر من است که از زیبایی به تو مانند است و هم اکنون پشت

سرت ایستاده است .

دختر برگشت و پشت سرش را نگاهی انداخت ولی هیچکس را ندید .

رو به کورش کرد و گفت :

اینجا که کسی نیست.

کورش گفت :

تو اگر عاشق واقعی بودی پشت سرت را نگاه نمی کردی

 

میرنجانند

 

 

تنها کسانی که ما را میرنجانند،

عزیزانی هستند که همیشه کوشیده ایم زما نرنجند.

خدا ساخت

 

مرا کسی نساخت،خدا ساخت
نه آنچنان که “کسی می خواست”،
که من کسی نداشتم.
کسم خدا بود،کس بی کسان.
او بود که مرا ساخت، آنچنان که خودش خواست.
نه از من پرسید و نه از “من دیگر”م.
من یک گل بی صاحب بودم.
مرا از روح خود دمید.
و بر روی خاک و در زیر آفتاب،
تنها رهایم کرد.
“مرا به خودم وا گذاشت”

 

دکتر شریعتی

 

جدول جرایم جدید رانندگی از دی ماه سال 90














جای خالی ...

 


صدای معلم در کلاس می پیچد

جاهای خالی را با کلمات زیر پر کنید...

و من هنوز نمیدانم

جای خالی تو را چه چیز پر خواهد کرد ؟