پژواک کردار ما


مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد.

غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی  صحبت کردند .

بعد صحبت به وجود خدا رسید .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول

هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون

و گذشته و آینده را می شناسد…

چوپان ناگهان و بی مقدمه زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند !


بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کسی !!!

صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .

سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛

و آوای انسان ، سرنوشت او ، آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری

که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .


خداوند پژواک کردار ماست …



خرید بهشت


بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب

نگاه می کرد.

پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست

و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت.

جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه)

با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای

سرش ایستاد و گفت:

- بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت:

- بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

- آن را می فروشی؟!

بهلول گفت:

- می فروشم.

- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت:

- من آن را می خرم.

بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید

یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ،

قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند.

زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی

رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.

وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که

دیده بود برای هارون تعریف کرد.

صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد.

وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او

استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:

- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.

بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:

- به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

هارون ناراحت شد و پرسید:

- چرا؟

بهلول گفت:

- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری،

من به تو نمی فروشم!


خدا


باران چه واژه ی آشنایست ....

آسمان هم میگرید...

آسمان تو چرا گریانی؟

...
تو دگر از دست کی اندوهگینو پریشانی !

ما اگر گریانم گریه دگر بخشی از زندگی ماست تو چرا گریانی

تو که در اوج بلندی جهان جای داری

تو سزاوار لب خندانی

ز دست دل پر درد گریان شده ایم

اما در آغاز تولد گریه را سر دادیم

بار الهی بنده ات راضیست با دنیای تو

پس چرا بارانیست ابران تو...

من که ره جستم به سویت ای خدا

من که عشق رها کردم به سویت ای خدا

من که بی تو بی هدف ماندم ای خدا


پس چرا باز بی تو ماندم ای خدا ؟

پس چرا ... ؟؟؟

شرح حال یک زندگی " داستان طنز و بسیار جالب "


از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید.

از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب

«های»، «هوی» است.

هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه

نمی کردم!

این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم

حساب می‌بردند.

هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می‌خورد.

هر صفحه‌ای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم از من می‌پرسید.

این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می‌دانست

منو فرستاد المپیاد ریاضی!

تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه‌ها بی اسم بود،

منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم!

بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه

یه دسته عینک پیدا کردم، اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من

رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد و گفت:

نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت چیزی از زمین

برمی‌داشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده‌اش را پیدا کرده بودم

حسابی تشکر می کرد.

بعدا توی دانشگاه پیچید:

دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی‌اش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون

ناجی کیه!

یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه‌ها دسته

گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون، منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده

تو بغل اون دختره!

خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما و الان هم استاد شمام!

کسی سوالی نداره!؟


بدون شرح و با مناسبت


امیدوارم هر روزتان مثل یک تکه کیک شیرین باشه


الهی پیر شی ننه!




شب سردی بود ….

پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت

و انعام میگرفت …

پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه …

رفت نزدیک تر …

چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود …

با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه …

میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش …

هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …

برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !

پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه ….

تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه !

وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …

خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت …

دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان !

پیرزن ایستاد …

برگشت و به زن نگاه کرد !

زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم !

سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….

پیرزن گفت :

دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت :

اما من مستحقم مادر من … مستحق دعای خیر …

اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد …

قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش …

دوباره گرمش شده بود …

با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی !


راز خوشبختی مرد فقیر



روزگاری مردی فاضل زندگی می‌کرد و هشت‌ سال تمام مشتاق بود راه خداوند

را بیابد؛او هر روز از دیگران جدا می‌شد و دعا می‌کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا

و یا مرشدی آشنا شود.

یک روز هم‌چنان که دعا می‌کرد، ندایی به او گفت به‌جایی برود در آن‌ جا مردی

را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش ‌خواهد داد.


مرد وقتی این ندا را شنید، بی‌اندازه مسرور شد و به ‌جایی که به او گفته شده بود،

رفت.

در آن ‌جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباس‌‌های مندرس و پاهایی خاک‌ آلود،

متعجب شد!

مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید.

بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت : روز شما به ‌خیر.


مرد فقیر به ‌آرامی پاسخ داد: هیچ‌وقت روز شری نداشته‌ام !

پس مرد فاضل گفت: خداوند تو را خوشبخت کند !

مرد فقیر پاسخ داد: هیچ‌گاه بدبخت نبوده‌ام !!!

تعجب مرد فاضل بیش‌‌تر شد: همیشه خوشحال باشید…

مرد فقیر پاسخ داد: هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام !!!

مرد فاضل گفت: هیچ سر درنمی‌آورم.

خواهش می‌کنم بیش‌تر به من توضیح دهید.

مرد فقیر گفت: با خوشحالی این‌کار را می‌کنم.

تو روزی خیر را برایم آرزو کردی درحالی‌که من هرگز روز شری نداشته‌ام زیرا در

همه‌حال،خدا را ستایش می‌کنم. اگر باران ببارد یا برف، اگر هوا خوب باشد یا بد،

من هم‌چنان خدا را می‌پرستم.

اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد، باز خدا را ستایش می‌کنم و از او یاری

می‌خواهم بنابراین هیچ‌گاه روز شری نداشته‌ام…

تو برایم خوشبختی آرزو کردی در حالی‌که من هیچ‌وقت بدبخت نبوده‌ام زیرا همیشه

به درگاه خداوند متوسل بوده‌ام و می‌دانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند،

آن بهترین است و با خوشحالی هر آن‌چه را برایم پیش‌بیاید، می‌پذیرم.

سلامت یا بیماری، سعادت یا دشمنی، خوشی یا غم، همه‌ هدیه‌هایی از سوی

خداوند هستند…

تو برایم خوشحالی آرزو کردی، در حالی‌که من هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام زیرا

عمیق‌ترین آرزوی قلبی من، زندگی‌کردن بنا بر خواست و اراده‌ خداوند است …


غم يار



غم هجران



ثروتمند كيست ؟؟؟


وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم.

جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.

به نظر می رسید وضع مالی خوبی نداشته باشند .

شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند و لباس هایی کهنه در عین حال

تمیـز پوشیده بودنـد.

دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی

در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.

وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:

چند عدد بلیط می خواهید؟

پدر خانواده جواب داد:

لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان. متصدی باجه، قیمت بلیط ها

را اعلام کرد .

پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بلیط پرسید:

ببخشید، گفتید چه قدر؟!

متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.

ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت .

بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت درباره برنامه های

سیرک بودند .

معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و نمیدانست چه بکند و به بچه هایی که با آن

علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید .

ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد

و روی زمین انداخت.

سپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت:

ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!

مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد،

گفت: متشکرم آقا.

مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود،

کمک پدرم را قبول کرد...

بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته

از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری

افتخار کردم و آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم .



ثروتمند زندگی کنیم به جای آنکه ثروتمند بمیریم.



براي خدا

خلاصه نامه اي خواهم نوشت براي خدا
نامه ا ي پر از جاي خالي تمام آرزوهايم
مي گويم : خدايا امتحان است...همه را پر كن !!!
نگاهم ميكند
نگاهش ميكنم
...
با قلم ستاره اش همه را مي نويسد
عجب خدايست اين خدا
همه را بهتر از خودم مي داند....
اخم ميكنم ، چشمانم پر ميشود از اشك ، ساكت ميشوم....
لبخند ميزند ، به كنارم مينشيند
مي پرسد : چه شده نازنينم؟
مي گويم : خدايا تو همه را مي دانستي ، همه ي آرزوهايم ، همه ي روياهايم را،
اما هيچ وقت پاسخ اش را نداده ا ي ...!
باز هم لبخند ميزند
نمي دانم چه رازيست در نوش داروي اين لبخند كه اينگونه آرامم ميكند....
مي گويد : تو خواستي و من نخواسته ام؟
مي گويم : بارها و بارها
اشك ريختم ،فرياد زدم ،صدايت كردم، هر بار بلندتر از قبل
اما تو
انگار مرا نمي ديدي ،صدايم را نمي شنيدي ،
انگار مرا از آفرينش ات حذف كرده اي !!!
باز هم لبخند ميزند ، زيباتر از قبل
مي گويد : آرام باش نازنين من
تورا ديده ام ، صدايت را شنيده ام، نگاهت را خوانده ام
مي دانم خسته اي...تمام خستگي هايت را خود خسته خواهم كرد...
مي دانم بي قراري ...قراري ميشوم بر تمام بي قراري هايت....
جاي زخم هايت هم گاهي درد مي گيرد،
مي دانم...مي دانم ...همه را مي دانم
آرام باش ، من با توام ، مگر گرماي دستانم را بر وجودت حس
نميكني كه اينگونه درهم شكسته اي؟
خواستنم ، نخواستن رويا هايت نيست
كمي صبر كن
من براي تپيدن اين قلب يك آسمان فرشته فرستاده ام
دنيا هنوز هم باقيست
آخر تو از تقديرت چه مي داني كه با من نامهربان شده اي ؟
اين قلب هنوز هم بايد بتپد
معجزه نزديك است


بزرگ مرد کوچک ( متن جالب )


پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگـــــــــــ شده است ...



شجاعت برادر


سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم ،

با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.

ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود که او نیز قبلا مبتلا

به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود و هنوز نیاز به مراقبت

پزشکی داشت.

پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید:

آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟

برادر خردسال اندکی تردید کرد و…. سپس نفس عمیقی کشید و گفت:

بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد.

در طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بود و مثل تمامی انسان ها که

با مشاهده اینکه رنگ به چهره خواهرش باز میگشت خوشحال بود و لبخند میزد.

سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید.

نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت:

آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟

پسر خردسال به خاطر سن کمش توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود

و تصور میکرد باید تمام خونش را به لیزا بدهد و با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود . . .



نهار با خدا


یک بچه ی کوچیک می خواست خدا رو ببینه.

اون میدونست که برای دیدن خدا راه درازی در پیش داره.

لوازمش رو برداشت و سفرش رو شروع کرد.

کمی که رفت ,با پیرزنی روبرو شد.پیرزن توی پارک نشسته بود

و به چند تا کبوتر زل زده بود.پسر کنار او نشست و کوله پشتیش رو باز کرد.

تازه می خواست جرعه ای از نوشیدنی ش رو بنوشه که احساس کرد پیرزن گرسنه س.

پسرک به اون تعارف کرد.

پیرزن با تشکر زیاد , قبول کرد و لبخندی زد.

لبخند او برای پسرک آن قدر زیبا بود که هوس کرد دوباره آن را ببیند

پس دوباره تعارف کرد و دوباره پیرزن به او لبخند زد. پسرک بسیار خوشحال بود.

آنها تمام بعدازظهر را به خوردن و تبسم گذراندند , بدون گفتن حرفی.

با تاریک شدن هوا پسرک احساس خسته گی کرد , بلند شد و آماده ی رفتن شد.

چند قدم که برداشت دوباره به سوی پیرزن دوید

و او را در آغوش گرفت و پیرزن هم لبخند بسیار بزرگی زد.

هنگامی که پسر به خانه اش برگشت , مادرش از چهره ی شاد او متعجب شد.

پرسید:” چی شده پسرم که این قدر خوشحالی؟  پسر جواب داد: من با خدا نهار خوردم.

و قبل از واکنش مادرش اضافه کرد: “می دونی مادر, اون قشنگترین لبخندی رو داشت که

من تا حالا دیده ام.”


و اما پیرزن نیز با قلبی شادمان به خانه اش بازگشت.

پسرش با دیدن چهره ی بشاش او پرسید:”مادر , چی تو رو امروز این جور خوشحال کرده؟”

و اون جواب داد:” من امروز با خدا غذا خوردم.”

و ادامه داد:”اون از اون چیزی که انتظار داشتم جوان تر بود.”


خدایا ...


خدایا ...

دلم مرهمی می خواهد از جنس خودت ،

نزدیک ...

بی خطر ...

پند عابد


گویند: صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت .

نمازگزاران ، همه او را شناختند؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید .

پذیرفت .


نماز جماعت تمام شد .

چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست .

بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :

مردم !

هرکس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!

کسى برنخاست .

گفت :

حالا هرکس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد!

باز کسى برنخاست .

گفت :

شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید!



تار عنکبوت در جهنم


مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمد و گفت :

من تو را نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکر کن

ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟

او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید

اما برای آنکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد.

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت :

تار عنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی.

مرد تار عنکبوت را گرفت در همین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای

نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند ،

اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد ،

که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد .

فرشته با ناراحتی گفت :

تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن

دیگران از دست دادی.

دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد.


عشق واقعي


همسرم با صدای بلندی گفت :

تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟

میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد.

اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق

گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم.

آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد

و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم.

ولی شما باید…. آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم،

قول میدم.

بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم.

گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت

اصرار کنی.

بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا.

من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن

چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد.

انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم.

آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم.

همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت:

وحشتناکه.

یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟

غیرممکنه.

نه در خانواده ما .

و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های

تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟

ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما 

روبفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم.

آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت.

و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی.

حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم.

گفتم:

مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی

پیدا کرده بود .


صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم.

دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود.

آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد.

من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا

را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود.

با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی

کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست.

و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.

اون سرطان خون داره.

زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه.

در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد.

بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.

نمی خواست به مدرسه برگرده.

آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن

مسخرش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن

بچه ها رو بده.

اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای

پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری

با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم.

و… شروع کردم به گریستن.

فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم

عشق واقعی یعنی چی؟


خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن

که آنجور که می خوان زندگی می کنن ، آنها کسانی هستن که

خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن

تغییر میدن.


سنگ صبور



تو می خواستی بشی " سنگ صبورم "

تو شدی "سنگ" و من هنوز "صبورم !

دگر از عشق مجنون ها خبر نیست


دگر از عشق مجنون ها خبر نیست

دگر چشمان لیلی ها به در نیست

نمی بینی دگر تیشه بدستی

نمی بینی دگر از عشق ,مستی

میان کوچه ها آواز خوان کو؟

پری قصه گوی مهربان کو؟

شمیم اطلسی هامان کجا رفت؟

همه دلواپسی هامان کجا رفت؟

چرا فرهاد چشمش خیس و تر نیست؟

به پای بیستون از او خبر نیست؟

چه شد شیرین به صد فرهاد دل داد؟

چه شد فرهاد,شیرین ها کند یاد؟

چه شد یک دل به صدها دل سپردیم؟

و خیل عاشقان یک یک شمردیم؟

کجا شد هق هق مردان دل پاک؟

صدای خش خش هر برگ بر خاک؟

شب مهتاب و سوز عاشقی هست؟

حیاط خانهامان رازقی هست؟

به دل دروازه بسته می شماریم

که بر دیوار دل چند اسم داریم؟

چرا این گونه گشته دل سپردن؟

قسم راحت شده چون نقل خوردن

چرا عاشق فربیبی باب گشته؟

صداقت , یک دلی در خواب گشته؟


تک و تنها به تو می اندیشم!


همه می پرسند
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده ی جام ؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری !؟
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل
همه را می شنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را ، تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر و هوا را ، تو بخوان
تو بمان با من ، تنها تو بمان
در دل ِساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش



داستان کوتاه حسرت 20 ساله


زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست

و به دنبال او گشت.

شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و

در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌

می‌‌نوشید پیدا کرد …

در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید:

چی‌ شده عزیزم که این موقع شب اینجا نشستی؟!

شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:

هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات

کرده بودیم.  یادته؟!

زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت:

آره یادمه.

شوهرش ادامه داد:

یادته پدرت که فکر می‌کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می‌نشست گفت:

آره یادمه، انگار دیروز بود!

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد:

یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت:

یا با دختر من ازدواج می‌کنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری؟!

زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!

مرد نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد و گفت:

اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می‌شدم !!!


تو  

 

 من در این خلوت خاموش وسکوت
پــــــرم از دلتنـــــگی
و گــــرفته است دلــــم
و چه درد آور و آرام وحـــزین
هجر چشمان قشنگ تو مــــــرا میشکند
...

ای تو در وسعت قلبم جـــاری
تو کدامین غزل عاطفه را می خـــــوانی
که زوایای دلــــــم
آشنــــایند صمیمیت آواز تـــورا
 
 

میدونی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

میدونی چی بیشتر از همه آدمو داغون میکنه ؟

اینکه هر کاری در توانِت هست

براش انجام بدی،بعد برگرده بگه :

مگه من ازت خواستم.....!

بودا و زن هرزه!!


بودا به دهی سفر کرد.

زنی که مجذوب سخنان او شده بود از او خواست تا برای صرف

غذا مهمانش باشد.

بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی او شد.

کدخدای دهکده شتابان خود را به بودا رسانید و گفت:

این زن، هرزه و بدنام است به خانه‌ی او نروید.

بودا به کدخدا گفت:

یکی از دستانت را به من بده.

او تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت.

آنگاه بودا گفت:

حالا کف بزن.

کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند.

هیچ زنی نیز نمی‌تواند به تنهایی بد و هرزه شود، مگر این که مردان

دهکده نیز هرزه باشند.

بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند.

 

نتیجه‌گیری:

1. بی‌چاره بعضی که تنها نام آنها بد در رفته است.

2. کسی می‌داند به ازای هر زن بدنام چند مرد بدنام وجود دارد؟