ساقي از باده ي آخِر جام پركن تا بنوشم

طالبم تا كه دوصد جام ازآن باده بنوشم

بارالها واديِ حيران امانم را بريد

باده جور وجفا هردم دراين ماوا بنوشم

نااميدي شيوه ي كفر است در دارِ فنا

من اميدم نا ندارد ، تابه كِي ذلت بنوشم

رسم و آيينِ وفاداري دگر درهم شكست

مُردم از نامردمي، وقتست تا بيحد بنوشم

كفر كِي گويم اگر سيرم ازاين عمرِ كثيف

كِي دهي جامِ وداع تا يكنفس يكجا بنوشم

زندگي اشكست و آه و داغِ عمرِ بي نصيب

لطف كن تا جامي از دستانِ پُرمهرت بنوشم

اي خدا بردل مگير اينها همه حرفِ دل است

كِي شود تا من لبي از ساغرِ عقبي بنوشم؟