حرفِ دل
ساقي از باده ي آخِر جام پركن تا بنوشم
طالبم تا كه دوصد جام ازآن باده بنوشم
بارالها واديِ حيران امانم را بريد
باده جور وجفا هردم دراين ماوا بنوشم
نااميدي شيوه ي كفر است در دارِ فنا
من اميدم نا ندارد ، تابه كِي ذلت بنوشم
رسم و آيينِ وفاداري دگر درهم شكست
مُردم از نامردمي، وقتست تا بيحد بنوشم
كفر كِي گويم اگر سيرم ازاين عمرِ كثيف
كِي دهي جامِ وداع تا يكنفس يكجا بنوشم
زندگي اشكست و آه و داغِ عمرِ بي نصيب
لطف كن تا جامي از دستانِ پُرمهرت بنوشم
اي خدا بردل مگير اينها همه حرفِ دل است
كِي شود تا من لبي از ساغرِ عقبي بنوشم؟
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۰۳/۲۳ ساعت 0:41 توسط علی آسمانی
|
خدا حافظ همین حالا