در دل من ، خاطره‌اي است

مثل سنگي سفيد در دل ديوار

مرا با آن سر جنگ نيست ، توان جنگ نيست

خاطره سرخوشي و ناخوشي من است

هر که به چشمانم بنگرد

نمي‌تواند که آن را نبيند

نمي‌تواند که به فکر ننشيند

نمي‌تواند خاموش و غمين نگردد

توگويي به قصه‌اي تلخ گوش داده باشد

مي‌دانم خدايان آدميان را به اشياء تبديل مي‌کنند

و مي‌گذارند دل‌آگاهي آدمي زنده و آزاد بماند

تا زنده نگه دارند معجزه رنج را

بدين سان تو در من به هيات خاطره‌اي درآمدي


آنا آخماتووا